تعدادشان خیلی زیاد بود. هرچه که دستشان می آمد به ماشین بدبخت می کوبیدند! تقریباً تمام شیشه های ماشین شکسته بود و ازبس سنگ خورده بود انگار از ته دره بیرون آورده بودنش. وقتی ماشین حسابی له شد، جوان های خشمگین از آنجا دور شدند. پیرمردی که با حیرت آنها را نگاه می کرد چند دقیقه قبل از حمله فرصت کرده بود خود را از ماشین بیرون بیندازد. فقط خرده شیشه ها کمی گوشه ی پیشانیش را پاره کرده بودند! تمام دست و پایش می لرزید. هیچ وقت این قدر وحشت نکرده بود. اصلاً نمی دانست چه اتفاقی افتاده است. با دستان لرزان خم شد تا عینکش را از زمین بردارد. یکی از شیشه هایش شکسته بود. درحالیکه خون از پیشانیش جاری شده بود عینک شکسته را آرام به صورتش زد و خون پیشانی به دستش مالیده شد. قطرات خون روی پیراهن سفید کهنه اش چکید. قرمزی خون را دید و به پرچم های سرخ رنگ جوانی نگاه کرد که با عصبانیت نعره می کشیدند واز او دور می شدند. به طرف پیکان آبی رنگ قدیمش رفت و درحالیکه بغز کرده بود دستی روی سقفش کشید. با این ماشین قدیمی مسافر کشی می کرد چون حقوق بازنشستگی اش فقط برای مخارج هفته اول ماه کافی بود. روی زمین نشسته سرش را در دستانش گرفت و مثل بچه ها پاهایش را بازکرد و زارزار گریه کرد. درهمان حال با خود فکر می کرد: خدایا قیافه آنها چقدر شبیه شاگردانش بود! اما امکان ندارد چون او بیست سالی بود که سر هیچ کلاسی نرفته بود!.... شاید خیلی بد شانس بود که ماشینش آبی رنگ بود. ولی چه فرقی می کند شاید اگر قرمز بود وقتی آبی ها می باختند این بلا سرش می آمد. ... خدایا! این همه نفرت برای چیست؟ فقط از یک رنگ یا برای یک باخت؟ ... نکند شاگردان او هم... نه او خیلی چیزها به شاگردانش یاد داده بود.
بلند شد به سمت نامعلومی راه افتاد و یاد موقعی افتاد که کلاس اول بود وقتی دوست صمیمی اش را فلک کردند او هم گریه می کرد همان موقع عهد کرد بزرگ شد معلم شود تا تمام شاگردانش را دوست داشته باشد.... لحظه ای شک کرد نکند واقعاً شاگردانش را دوست نداشت؟ نه امکان ندارد... شاید شاگردانش از او نفرت داشتند؟ نه امکان ندارد چهره های خندان آنها را هرگز فراموش نمی کند. روزی را به یاد آورد که دیپلم گرفته بود و با عجله به خانه آمد تا به پدرش گواهی دیپلمش را نشان دهد چون او دومین نفری بود که در آن محله ی قدیمی دیپلم می گرفت. پدر بداخلاقش اولین بار او را با محبت بغل کرد. آن شب مادرش آش رشته پخت و به همه ی همسایه ها داد..... همین طور که راه می رفت و خون روی صورتش می ریخت لبخند به لب داشت و روزهای مدرسه را به یاد می آورد، پنجاه سال پیش، زمانیکه اولین باربه عنوان معلم وارد کلاس شد.....
معلم عزیز، روزت مبارک!
05 May 2008
روز تو...
Permalink
| 2
comments
|
Labels: داستان کوتاه
30 April 2008
پرواز714
به صندلی خالی کنار خود زل زده بود. چرا او یک بار هم شانس نمی آورد؟ وقتی با اتوبوس سفر می کرد همیشه مسافر صندلی کناری، مرد روستایی بود که بوی جوراب هایش تا مقصد، خواب را زهر مارش می کرد و بیداری هم تحمل تماشای تلاش بی شاعبه همسفرش برای فرو کردن انگشتان زمختش در سوراخ های دماغش بود تا شاید چیزی به دست آورد و به کناره های صندلی بمالد!
قطار هم داستان دیگری داشت. کوپه او همیشه پر می شد از یک خانواده ی هفت نفره با بچه های قد و نیم قد که حتماً یکی از آنها نوزادی بود با صدای رسای ونگ زدن! مادر خانواده هم با نگاههای سرزنش آمیز همیشه تلاش می کرد چادرش را جمع و جور کند تا از چشم ناپاک او در امان بماند!
اما این بار با هواپیما سفر می کرد! پرواز714 به مقصد کیش! حتماً صندلی کناری باید نوید بخش روزهای خوب آینده می شد. در همین فکرها بود که رویاش تبدیل به واقعیت شد. خانم جوان زیبایی بلیت به دست روبروی ردیف او تلاش می کرد شماره ردیف را با شماره صندلیش چک کند. قند در دلش آب شد. با خودش التماس می کرد: بشین ... تو رو خدا بشین همین جاست!
باورتان می شود؟ دخترزیبا کنار او نشست!
دختر با لیخندی دل انگیز از او معذرت خواهی بی دلیلی کرد. باور کردنی نبود صندلی کناری او بود!
((خدایا مرسی تو خیلی باحالی)) این جمله ای بود که در قلبش تکرار می کرد. لطافت خاصی هوای آنجا را پرکرد. بوی عطرگرانبهای دختر مستش کرده بود و در فضای گرم آنجا احساس خنکی شعف انگیزی می کرد. نفس های دختر را حس می کرد و نیم رخ زیبای او را کمتر نگاه می کرد تا در طول پرواز همچنان این تصویر تازگی داشته باشد! حسابی زق کرده بود. دختر خم شد روزنامه ای را از جیب پشت صندلی جلویی برداشت. صحفه اول را با دقت نگاه کرد. پسر هم چشمان عسلی او را با دقت نگاه می کرد! دختر با اشاره دست، تیتر بزرگ روزنامه را نشان داد و نسبت به حرفهای آدمی که مورد توجه و مهر همه است! اعتراض گونه گفت: واقعاً که! پسر به انگشتان کشیده دختر که ناخن های بلند سرخ رنگش آن را جذاب تر کرده بود خیره شد. دختر لبخند زد!
ذهن پسر سریعترین پردازش زندگیش را شروع کرد. حالا باید تمام فرمولهایی را که در دانشگاه برای مخ زدن همکلاسی های دختر استفاده می کرد، بازخوانی می کرد. سیاست؛ عجب پز روشنفکری خوبی! یاالله شروع کن! لبخندی زد و مستقیم توی چشمان دختر زل زد.
ناگهان هواپیما تکان وحشتناکی خورد و صورت دخترمملو از وحشت زشتی شد. در این شرایط روحانی اصلاً نفهمیده بود هواپیما کی پرواز کرده است! مهمانداران سراسمیه به سمت کابین هواپیما رفت و آمد می کردند. بلندگوی هواپیما صدای هیجان زده خلبان را پخش کرد: مسافرین سریع کمربندهای ایمنی را وصل بزنید!
باز هم یک تکان شدید دیگر! این بار صدای جیغ زنان وکودکان بلند شد. دختر هم چنان جیغی کشید که در گوش پسر سوت مداوم پایان برنامه های تلویزیون شروع به نواختن کرد. تکان بعدی، اوضاع را کاملاً عوض کرد! چون دختر ناخودآگاه پسر را بغل کرد و درگوش تقریباً ناشنوای پسر جیغ هایش را ادامه داد. حالا فاصله ی او با شانس رویایش به صفر رسید بود. گویا گوشش نزدیکترین قسمت بدنش با او بود! با هر حرکت ناجور هواپیما دختر پسر را بیشتر فشار می داد!
تکان ها با شدت بیشتری ادامه پیدا کرد. اوضاع خیلی بدی بود. هواپیما داشت سقوط می کرد! اما خدا را شکر به خیر گذشت. این حادثه فقط دو مجروح داشت. مردی که صورت و تنش از خراشهای زیاد خون آلود شده بود و زنی که تمام ناخن های بلندش شکسته بود!
Permalink
| 7
comments
|
Labels: داستان کوتاه
14 February 2008
یک روز خوب
از خانه که بیرون اومد، نفس عمیقی کشید و فریاد زد: عجب روز خوبی امروز خدا!
اون قدرمملو از انرژی بود که فکر می کرد می تونه با یک خرس گریزلی کشتی بگیره و تا محل کارش یکسره بدوه. برگشت رو به رهگذر لاغری که در پیاده رو عبور می کرد. گفت: هی رفیق تا چهار راه بعد مسابقه. هرکی برنده شد پنج هزاردلار می گیره. موافقی؟
مرد لاغرلبخندی زد و گفت: موافقم، بزن بریم!
خب اون بیچاره نمی دونست مرد لاغر قهرمان دو دویست متر المپیکه !!!
Permalink
| 12
comments
|
Labels: داستان کوتاه
05 February 2008
آواز پرنده
گله های آهو در دشت باز حرکت می کردند. رنگ خورشید عوض شده بود و با نگاه نارنجی خود از پشت افق با دشت آفریقا خداحافظی می کرد. هوا نه روشن بود برای دیدن شکارچیان درنده و نه تاریک برای گوش کردن به صدای پایشان!
در میان این دشت باز تک درختی وجود داشت که روی شاخه ای از آن پرنده ای تنها نشسته بود. پرنده با صدای بلند آواز خواند:
کرک کرک کرک کرک
اما کسی به این آواز نا زیبا گوش نداد. ناگهان از میان بوته ها پلنگی جست و آهو بچه ای را به دندان های تیزش گرفت و با یک ضربه شکمش را درید. بچه آهو هنوز جان داشت و نفس می کشید اما درحالیکه چشمانش در افق رد مادرش را می جست از وحشت، آخرین نفس را کشید و مرد!
طلوع خورشید در دشت باز خیلی زیباست اما نور تازه برخاسته از افق چنان روشنی دارد که هیچ چشمی چیزی جز این روشنی را نمی بیند. پرنده تازه از خواب برخاسته بود و ناگهان آواز برآورد:
کرک کرک کرک کرک
خرگوش ها در میان بوته ها با جست وخیز به آفتاب صبح سلام می گفتند که کفتاری پیر با غرش چندش آوری گردن خرگوشی را به دندان گرفت و صدای شکستن استخوان گردن خرگوش در دشت باز پیچید!
وقتی گله های گاومیش ها می رسند، گرد و خاک زیاد همه جا را پر می کند و انگار تپه هایی در دشت باز متولد می شدند تا دور دست ها دیده نشوند. پرنده در میان گردو خاک به زور نفسی کشید وآواز خواند:
کرک کرک کرک کرک کرک
گاومیش ها از کنار تک درخت عبور می کردند و گاهی به تنه ی آن ضربه می زدند. در میان گرد وخاک ناگهان غرشی به گوش رسید. گاوها هراسان بر سرعت خود افزودند و در میان گرد وخاک دیدند که شیری گوساله ای را چگونه می درد.
شب هنگام پرنده به لانه اش در سوراخ تنه ی تک درخت بازگشت. با خود فکر کرد چرا هیچ کس به آواز پرنده ای گوش نمی دهد و چرا هیچ کس نمی خواهد بفهمد پرنده چه می خواند؟
تا چند لحظه ی دیگر جوجه هایش از تخم ها بیرون می آمدند و او باید به آنها یاد می داد که چگونه با دیدن شکارچیان درنده آواز بخوانند و بلند بگویند:
کرک کرک کرک کرک
Permalink
| 2
comments
|
Labels: داستان کوتاه
21 January 2008
کاروان
ساربان که وصله ی پاپوشش را می دوخت، سر بلند کرد و پاسخ داد: شتر؟... شتر مثل شتر است.
او نگران پرسید: یعنی مثل اسب می دود و قدش به بلندی اسب است؟
ساربان نگاهی به جوان کرد و گفت: می خواهی بدانی شتر چه حیوانی است؟
جوان پاسخ داد: بله ... می خواهم بسیار بدانم. حس دانستن رهایم نمی کند!!!
ساربان گفت: آیا تا به حال به کویر رفته ای که در روز آفتاب صورتت را بسوزاند و در شب سرما پوست سوخته ات را بخشکاند؟ .... آیا لباست را شن ها و باد پاره کرده اند؟ آیا می دانی تشنگی چیست؟ گرسنگی را تجربه کرده ای؟
جوان گفت: نه ... سخن کوتاه کن، فقط نقشی از شتر برایم بکش.
ساربان با چوب دستی اش شتری بر شن ها کشید و به افق کویر چشم دوخت.
پسر با زر های دایی اش هفتصد نفر شتر خرید و کاروانی برای تجارت و شهرت راهی سرزمین های دور کرد. اما ساربان سالهاست چشم به افق بازگشت کاروان را منتظر است!!!
Permalink
| 3
comments
|
Labels: داستان کوتاه
11 November 2007
داستان مرد سفید تفنگچی کودن
روزی یکی از آنها کمانش را بیرون آورد و به دیگری گفت: نشسته بر اسب کهر، من می خواهم این کمان را به تو هدیه بدهم.
نسشته بر اسب کهر گفت: غرش طوفان پاییزی، من خودم کمان خوبی دارم به این کمان نیازی ندارم.
غرش طوفان پاییزی گفت: صاحب سگ چلاق سفید می گوید کمان تو کهنه شده و بزودی زهش پاره خواهد شد پس غرش طوفان پاییزی تصمیم گرفته است کمانی جوان به نشسته بر اسب کهر هدیه دهد. چون نشسته بر اسب کهر دوست خوبی برای غرش طوفان پاییزی بوده وخواهد بود.
نشسته بر اسب کهر گفت: صاحب سگ چلاق سفید، مرد عاقلی است و فکر می کنم درست می گوید پس نشسته بر اسب کهر این کمان را می پذیرد تا دوستی غرش طوفان پاییزی و نشسته بر اسب کهر همچنان پایدار باشد.
آن دو در دشت تاختند تا این اتفاق خوب را جشن بگیرند. اما صاحب سگ چلاق سفید که بر تپه ای نشسته بود و این منظره را می دید بسیار خوشحال شد و به یاد خاطره ای افتاد و با خود گفت: چه خوب که مردان سرخ پوست مانند سفید پوستان کودن نیستند!
چون سالها پیش مرد سفیدپوستی که مانند تمام سفید پوستان به خودش و اسبش تفنگ و فشنگ بسته بود و تمام شجاعتش همین بود و بس، در این دشت به صاحب سگ سفید چلاق برخورد و گفت: هی پیرمرد اسمت چیه؟
صاحب سگ سفید چلاق گفت: صاحب سگ سفید چلاق!
سفید پوست خندید و گفت: ا... چه باحال ...خب سگت کو؟
پیرمرد: چیزی نگفت!
سفید پوست که به دنبال طلا تا اینجا آمده بود گفت: ای پیرمرد تو می دونی از این سنگهای زرد براق که کمی هم ...
پیرمرد سریع پاسخ داد: بله، از رودخانه سفید خروشان بگذر تپه های خرس سیاه را که کنار رودسفید خروشان هستند رد کن پس به کوه سفیدی که افسانه های بسیاربرایش گفته اند می رسی آنجا شاید طلا پیدا کنی!
سفید پوست لبخند زد و گفت: تو نمی دونی اسم اون کوه چیه؟
پیرمرد سرخ پوست با تعجب او را نگاه کرد و با عصبانیت گفت: نه!!
سفید پوست بر اسبش زد و به سرعت راه افتاد درحالیکه دور می شد گفت: توخیلی باهوشی پیرمرد و خندید!
پیرمرد با عصبانیت و آرام گفت: صاحب سگ سفید چلاق باهوش نیست تو خیلی خنگی مرد سفید تفنگچی کودن
مرد سفید تفنگچی کودن از رود و تپه گذشت و حتی به کوه هم رسید و از آن هم گذشت و رفت و رفت تا بالاخره از گرسنگی مرد و هرگز طلا پیدا نکرد و هرگز نفهمید که نام آن کوه، کوه سفیدی که افسانه های بسیاری برایش گفته اند، بود!!!!
نتیجه اخلاقی: سرخ پوست ها راست می گفتند؛ زندگی را نباید زیاد سخت گرفت!!
Permalink
| 3
comments
|
Labels: داستان کوتاه
21 October 2007
چرا ما گورخر هستیم؟
مامان چرا ما گورخریم؟
مادرش با تعجب جواب داد: مگه چه اشکالی داره که ما گورخریم؟
کره گورخر گفت: آخه وقتی شیرها به گله ی گاومیش ها و گورخر ها حمله می کنند بخاطر این خط های راه راه ما رو توی گرد وخاک بهتر از گاومیش ها می بینند!
مادر گفت: خب، بخاطر همین خط های راه راه ما گورخریم دیگه!
کره گورخر با خودش فکر کرد، چرا باید بخاطر این خط های راه راه گورخر باشه و شیرها راحت بتوانند شکارش کنند؟ کره گورخر تصمیم گرفت به کنار رودخانه برود و خودش را در آب حسابی بشوید تا خط هایش پاک شوند!
کره گورخر وقتی از کنار رودخانه برمی گشت مطمئن بود که دیگر با گورخرها فرق دارد اما هنوز نزدیک گله نشده بود که کره ی فضول همسایه یشان از دور داد زد: چه براق شدی کره گورخر، خط هات خیلی پررنگ شدند. خیلی خوشگل شدی!!!
کره گورخر فهمید که حسابی گند زده است و تصمیم گرفت این دفعه تا گردن توی آب برود و مدت زیادی در آّب باقی بماند تا خط هایش حسابی پاک بشوند!
هنوز مدت زیادی نگذشته بود که کره گورخر توی آّب بود، ناگهان تمساحی دهانش را باز کرد و گردن کره گورخر را گرفت و او را به داخل آب برد. از آن روز تا حالا کسی این کره گورخر را ندیده است!
نتیجه اخلاقی: اگر گورخر باشی بهتر است تا خر باشی!
Permalink
| 2
comments
|
Labels: داستان کوتاه
09 October 2007
انا لله و انا علیه راجعون
پشه ای از سطح آب برخواست. درچشمان ورآمده ی وزغی حرکت بالهایش مو به مو ثبت شد. زبان از دهان وزغ بیرون شد. فاصله ی اندک وزغ تا پشه طی می شد. تا لحظه ای دیگر پشه خوراک وزغ می شد.
درآسمان، چشمان عقاب بر کنار برکه ی خاموش تیزشد. تا لحظه ای دیگربر کناره ی آب فرود می آمد. وزغ درمیان چنگالهایش طعمه ی امروزش می شد. مرد پیر صیاد از میان نی ها به آسمان چشم داشت تا لحظه ای دیگر تور می انداخت. عقاب هم بر دام او صید می شد. شکاربانی بر تپه ای مشرف صیاد را تعقیب می کرد تا لحظه ای دیگر صیاد را دستگیر می کرد. آن پسر جوان دوربین بدست منتظر، لحظه ی حادثه را در ذهن ثبت می کرد.
پسر یک قدم برداشت وقتی داشت عکس این لحظه را ثبت می کرد. باتلاقی منتظر کام باز می کرد. چون پسر غرق می شد و جسدش طعمه ی موجودات ریز می شد! پشه ای که از آنجا می گذشت بر سطح آب می نشست.چند ذره به پاهایش می نشست. یک ذره هم از موجودات ریز بود. پس وقتی از سطح آب پر باز می کرد درچشمان وزغی حرکت بالهایش موبه مو ثبت می گشت!!!!
Permalink
| 1 comments
|
Labels: داستان کوتاه
24 September 2007
یک روز تکراری
Permalink
| 2
comments
|
Labels: داستان کوتاه
31 August 2007
شکار
نباید این یکی را از دست می داد. می دانست که پیر و بیمار است. اما همچنان می دوید. هر لحظه فاصله اش با او کمتر می شد. در این لحظات به توله هایش فکر می کرد که گرسنه و تشنه منتظرش بودند. مدتها بود که شکاری ندیده بود. شیرش خشک شده بود. یکی از توله هایش نتوانست مقاومت کند و روز قبل از دست رفته بود. این دو نیز آخرین رمقهایشان را تجربه می کردند. اگر شکار نمی کرد و غذا نمی خورد، شاید بزودی این دورا نیز از دست می داد. امیدوار بود که تا زمان بازگشتش مقاومت کنند! فاصله اش به یک متری آهو رسیده بود. آماده ضربه آخر شد که ناگهان صدای غرشی شنید و سوزشی در رانش حس کرد. به زمین افتاد. فکر کرد ماری او را گزیده است. برخواست به پشت سرنگاه کرد جانوری را ندید. زخمش را لیسید و به سرعت به سمت لانه اش دوید!!
ساعتها منتظر به مگسک خیره مانده بود. به هر لرزشی در بوته های دشت دقت می کرد. در این لحظات به دوستانش فکر می کرد. آنها شکارچیان خوبی بودند وهمیشه دست پر بازمی گشتند. اما او هیچ وقت موفق نبود. موضوع خنده و مزاح دوستانش شده بود. دوستانش با مسخره از او می خواستند تفنگش را با بیل عوض کند!! نوعی حس حسادت و حقارت وجودش را پر کرده بود. چرا باید این قدر ناتوان باشد. مدتی منزوی شده بود و عقده شکارکردن تمام وجودش را پرکرده بود. ناگهان شکاری را دید که از پشت بوته ها به سرعت بیرون پرید. بهترین فرصت فراهم شده بود. هیجان تمام وجودش را تسخیر کرد. اما صحنه بعدی بیشتر به یک افسانه شبیه بود، باورش نمی شد. یک یوزپلنگ، شکار را تعقیب می کرد. عجب شانسی! تعداد این نوع یوزپلنگ در دنیا به صد قلاده هم نمی رسد. می دانست که اگر یوز به شکار برسد دیگر شانس بزرگش را از دست خواهد داد. تفنگش را محکم چسبید به مگسک نگاه کرد. نباید فرصت را ازدست می داد. باید جواب دندان شکنی به دوستانش می داد. اما شکار بسیار سریع می دوید. انگشتش روی ماشه می لرزید. تصمیمش را گرفت. شلیک کرد!!!
Permalink
| 2
comments
|
Labels: داستان کوتاه
05 August 2007
تپه الله اکبر
Permalink
| 2
comments
|
Labels: داستان کوتاه
27 July 2007
عروس
عصر روز قبل یکی از زندانیان با عجله وارد بند پنج شد و در گوش وکیل بند پچ پچ کرد. وکیل بند مرد کله تاس و قدکوتاه و مسنی بود که سالها نماینده زندانیان بند پنج بود. بندی که جرم تمام زندانیان آن به مواد مخدر ربط داشت. بیشتر آنها قبل از حبس معتادبودند یا در همین بند، اعتیاد را تجربه کرده بودند!! وکیل بند با شنیدن حرفهای او لبخند درصورتش نقش انداخت. از سلول خود خارج شد و داخل راهرو بند بلند گفت: بچه ها امشب عروسی داریم!!! صدای سوت و کف وخوشحالی میان زندانیان خموده وافسرده بلند شد. مدتها بود مواد در بندها نایاب شده بود و در این خماری دیدن عروس لطف دیگری داشت!
شب درحالیکه گوشهای همه زندانیان برای شنیدن صدای لولای در بند تیز شده بود. سرانجام مامور در را باز کرد. همراه او یک مرد لاغراندام و زرد روی وارد شد! وکیل بند بلافاصله از سلول خارج شد و به سمت آنها رفت. مامور زندانی جدید را معرفی کرد. درحالیکه همه زندانیان از سلولهای خود سرک می کشیدند و با هیجان او را نگاه می کردند؛ وکیل بند سلولش را نشان داد و مامور خارج شد. به محض خروج او صدای هلهله زندانیان بلند شد! زندانی تازه وارد شگفت زده از این اتفاق تا به خود بیاید، دهن و دستانش بسته شده بودند. زندانیان به سلولش هجوم آوردن و او را با سر وصدا و شادی به سلول دیگری بردند! مردی در سلول منتظرش بود!!! از زیر تخت سرنگی را که سوزن قدیمی آن زنگ زده بود، بیرون آورد و با آب جوش آن را چند بار پر و خالی کرد و با مزاح گفت: خب ایستریل شم کردیم! زندانی جدید کف سلول افتاده بود و زندانیان درگیر بگوومگو برای جا گرفتن صف طولانی بودند که جلوی سلول تشکیل شده بود! مرد خم شد و درگوش او گفت: نترس جیگر، به من میگن دکی (Doki ) عزیزم تو الان عروس مایی!
سوزن سرنگ را با آب دهنش خیس کرد و با دقت رگ دست عروس را پیدا کرد. سوزن را داخل رگ خشک و ورم کرده عروس فرو کرد! مقداری خون داخل سرنگ کشید و آن را داخل رگ وکیل بند که نفر اول صف زندانیان بود تزریق کرد!
ساعتها گذشته بود. سه چهار نفر بیشتر درصف نمانده بودند که داد و بیدا یکی از زندانیان درآمده: چرا به ما که رسید سرنگت ته کشیده؟ ... آخه با این چند قطره کی نشه می شه؟ .... چه فایده داره؟
دکی صورت گچی عروس را نشان داد و گفت: بنده خدا داره تموم می کنه بذار یه قطره خونم برای خودش بمونه! به من چه آخر صفی دیگه! والا ما خودمون چیزی نزدیم!
خون بازی تمام شده بود! وجب به وجب بدن عروس سوراخ سوراخ شده بود و تمام بدنش مثل گچ سفید شده بود. دکی چندبار دستش را روی گردنش گذاشت و نبض بی رمق او را امتحان کرد و گفت: ای داد مثل اینکه تموم کرده!!!
Permalink
| 4
comments
|
Labels: داستان کوتاه
14 July 2007
نیش
Permalink
| 0
comments
|
Labels: داستان کوتاه
30 June 2007
اون شب که بارون اومد!
ناگهان صدای جیغ مانندی را شنید که پشت سرهم می گفت: ریزعلی، ریزعلی ریزعلی ................ متکارو چرا بالا بردی ؟ بازخواب اون شبو دیدی؟ ... پاشو. یدالله و بچه هاش رفتن سرزمین. الان می رن آب رومی ندازند تو کرتشون، آب به تونمی رسه ها. اونا بالا دستند. پاشو برو زمین تا نوبت آبت تموم نشده! پاشو
ریزعلی متکا را زمین گذاشت و باخودش فکرکرد: کی میشه من یه شب خواب راحتی بکنم؟
پانوشت: اسم داستان یعنی اون شب که بارون اومد از اسم فیلم مستند کامران شیردل انتخاب شده است. اگر این فیلم راببینید قطعاً لذت بیشتری خواهید برد!!
Permalink
| 5
comments
|
Labels: داستان کوتاه
23 June 2007
پایان خوب یا بد یک داستان خوب یا بد!
سروان گارد ویژه نگاهی به پنجره ساختمان انداخت. پرده های بسته اجازه نمی دادند حتی سایه آدمهای داخل اتاق را ببینی. سروان پرسید : ((چندنفرند؟))
(( فقط یک نفره))
می دانست که اگر از بالا فرود بیایند و وارد اتاق شوند شاید گروگان گیر دست به کاراحمقانه ای بزند و به گروگانها شلیک کند. حسابی کلافه بود گرمای هوا هم این موضوع را تشدید می کرد. نگاهی به پشت بام کرد و پرسید: ((اتاق کولرداره؟))
((نه سیستم تهویه مطبوع داره))
ناگهان تلفن زنگ زد. گروگانها یکی یکی پشت تلفن التماس می کردند که پول را به او بدهند تا آنها را آزاد کند! سروان خوب به مکالمات گوش داد و بعد پرسید: ((می دونی چرا صدای گروگانها ضعیفه؟))
((اوم......نه قربان سئوال سختیه))
((نه خیلی ساده است. چون دستاشونو بسته و خودش گوشی رو جلوی دهنشون می گیره!))
بعد از این حرف ناگهان گفت: (( سیستم تهویه مطبوع رو قطع کنید!))
نیم ساعتی بود که تک تیراندازها فقط به دوربین تفنگهایشان خیره شده بودند. چشمان سروان نیز روی پنجره اتاق تیز شده بود. پرده اتاق تکانی خورد و دستی برای باز کردن پنجره از پشت پرده بیرون آمد. سروان ناگهان فریاد زد: ((آتش))
تک تیراندازها شلیک کردند! شیشه ها خرد شدند و خون روی پرده پاچید. نفس در سینه سروان حبس شد. بعد از مدتی کوتاه گروگانها با دستان بسته، دوان دوان و وحشت زده از ساختمان خارج شدند!
Permalink
| 1 comments
|
Labels: داستان کوتاه
16 June 2007
حکم
میلیونها سال بعد برای اولین بار گروهی از دانشمندان در سالن یک دانشگاه درباره ی تئوریهای علت انقراض نسل دایناسورها بحث می کردند!!!!!
Permalink
| 2
comments
|
Labels: داستان کوتاه
11 June 2007
سکه یک دلاری
Permalink
| 0
comments
|
Labels: داستان کوتاه
03 June 2007
سرشماری
((اه اه ... نمی دونم کدوم یکی از این همسایه هاست، همیشه آشغالاشو تو راه پله ها می ذاره!!.... جانم، بفرمایید؟))
مامورسرشماری دفترش را بازکرد(( ببخشید گفتم بیاید پایین! شما گفتید چهار نفرهستید؟))
((بله))
(( این همسایه ی پایینی تون هرچی زنگ می زنم جواب نمی ده. خونه نیستند؟))
((نمی دونم، یه پیرمرد تنهاست بیشتر می ره خارج پیش بچه هاش!))
((الان اینجاست یا خارجه؟))
Permalink
| 3
comments
|
Labels: داستان کوتاه
26 May 2007
درکتاب فارسی او
بامب ..... لاکش خرد شد و بدنش ترکید و خونش همه جا پاشید!
پسربچه حیرت زده کتاب قدیمی پدربزرگ را که صفحاتش پوسیده بودند با دستپاچگی بست و داخل همان صندوق چوبی گذاشت! قلبش تند می زد. باخودش گفت: شاید همین بهتره که آخر داستان توی کتاب فارسی ما سانسور شده!!!!
Permalink
| 1 comments
|
Labels: داستان کوتاه
17 May 2007
سلام صبح بخیر!
دستهای زن جوان می لرزد. با یک دست گوشی تلفن را محکم گرفته است و با دست دیگرش گاهی اشکهایش را که روی صورتش آرام آرام جاری می شوند، پاک می کند.
- نه مامان چقدر بگم دیگه نمی تونم! نه نه!
(درحال گریه گوش می کند.)
- مامان دروغ می گه .... الان چند ماه بیکاره خودت می دونی .... (حرفش قطع می شود!)
- نه!... پس کی باید اجاره خونه رو بده! صاحب خونه که این حرفها حالیش نمی شه! تا کی باید منتظره وام باشیم؟ تا کی باید بگه پولشو از شرکت می گیره؟ از بس طلبکارها زنگ می زنند من دیگه خجالت می کشم. تلفن ها رو جواب نمی دم! خودش که بیکاره همش به منم گیر می ده! اون اصلاٌ می دونه محیط کار من چطوریه که هی میگه محیط کارت نامناسبه، محیط کارت نامناسبه........بلند بلند گریه می کند و ادامه می دهد نه! نمی خوام بچه هم مال خودش !.... نه الان نمی گم! فکرامو کردم دیگه نمی تونم....
مردی با چند ورق در دست وارد اتاق می شود. کاغذ ها را روی میز می گذارد. به او اشاره می کند وبیرون می رود.
- مامان بعداً زنگ می زنم. داره برنامه شروع میشه فعلاً خداحافظ
مرد از پشت شیشه اشاره می کند. زن جوان صندلیش را جابجا می کند. صورتش را پاک می کند و روبروی میکروفون آویزان می نشیند. کاغذ ها را بر می دارد. مرد با اشاره انگشتانش: سه، دو، یک ... دستش را پایین می آورد!
- سلام صبح بخیر، خوشحالیم که در یک صبح زیبای بهاری دیگه درخدمت شما هستیم و امروز را هم با کار و تلاش و کوشش آغاز می کنیم. حیف نیست از این صبح دل انگیز بهاری لذت نبریم و وقتی از خونه بیرون می آیم.......
Permalink
| 6
comments
|
Labels: داستان کوتاه