فیلم دایره زنگی اولین کار سینمایی پریسا بخت آور به واقع آیینه زیبایی است از جامعه ی زشت مردم تهران! پریسا بخت آور با توجه به تجربه اش در ساختن سریال های تلویزیونی با استفاده از دیالگو ها و میزانسن رایج تلویزیونی و طنز تلخ عامه پسند و بازیگران این عرصه، هم گیشه را به دست آورده و هم با نگاهی عمیق و نو و البته ردپای طرز نگاه اصغرفرهادی، فیلمی درخور تعمق و تحسین آفریده است. فیلمنامه ای که بصورت دایره ای زندگی آفت زده ی اقشار مختلف را روایت می کند و به نظر می رسد شعاع این دایره بزرگ از دایره های کوچکتری تشکیل شده اند که هریک زندگی دایره ای شخصیت های داستان هستند.
این دایره از سرقت یک اتومبیل آغاز می شود. خانواده ای از کمک به مرد دزد زده امتناع می کند و کروات مرد این خانواده نیز سرقت می شود! در انتهای فیلم سارق کراوات و اتومبیل روبرو می شوند. درحالیکه بیننده نمی توانست تصور کند سارقان این افراد باشند. فیلم تلاش می کند نشان دهد جامعه به قدری معیوب است که هر کسی ممکن است آلوده شده باشد و پیرامون این دایره را بی هدف طی کند. همان چیزی که مرد خانواده اول می گوید: هرکسی ممکن است دزد باشد. من، او و ...
در ابتدا به نظر می رسد گرفتار یک فیلم خاله زنکی از نوع سریال های تلویزیونی شده ایم . اما فیلم به آرامی بیننده را از گفتگو های طنزآمیز و رفتارهای مبتذل شخصیت ها دور می کند و به عنوان ناظری از بیرون دایره می فهمد این زندگی جامعه ماست که این گونه مبتذل شده است و شاید برای گروهی هم این شبهه را ایجاد کند که آیا ما هم در این دایره گرفتار شده ایم؟!؟
بیشتراتفاقات در یک آرپاتمان که سمبل زندگی مدرن و امروزی تهران است رخ می دهد و جالب اینجا است که پشت بام محل برخوردها و رویارویی اهالی ساختمان است . جایی که همه نگران یک چیز هستند؛ دایره ی زنگی یا همان بشقاب ماهواره ای که ارتباط آنان را با جهان بیرون برقرار می کند. پنهانی بودن این ماجرا عجیب است چون هیچ خطری برای حاکمان وجود ندارد و تا کسی از اهالی ساختمان آدم فروشی نکند اتفاقی برای دایره زنگی نخواهد افتاد. اما در حقیقت دغدغه های اصلی آنان رفع کمبودها و عقده های درونی آنهاست. صحنه های پورنو هدف بینندگان مرد و شهرت و توجه دغدغه ی بینندگان زن این دایره زنگی است!
گویا همه ی شخصیت ها عقده های روانی حادی دارند که در شرایط بحران این عقده ها سر برمی آورد و چالش هایی را ایجاد می کند. از مردانی که هر جنس مخالفی را شکار خود می دانند تا زنانی که به شدت دچار کمبود توجه هستند. هریک از شخصیت های فیلم نماد یک قشر و یک نوع زندگی است اما همه گرفتار این عدم تعادل هستند و براحتی به یکدیگر دروغ می گوید و متظاهرانه مهربان می شوند. نسل گذشته نیز در میان این دروغ ها، حیران منتظر بازگشت شرایط از دست رفته است. به نظر می رسد همه از قشر مرفع یا به عبارتی بالای شهر نشین هستند اما پایینی ها هم خواه ناخواه وارد زندگی آنان می شوند. جالب است که اوج بحران در خانواده ی مذهبی و متظاهر وجود دارد. آنچه که همه را نگران کرده است دیدن صحنه های خلاف اخلاق در این دایره زنگی است. چیزی که گویا به آنان تحمیل شده است. اما این صحنه ها ی خلاف اخلاق دقیقاٌ در کنارآنها وجود دارد. آنان همیشه چشم در بیرون از خانه دارند. حتی فیلم مستندی که پسر خانواده ی مذهبی از دختران خیابانی ساخته است تا در جشنواره ها مشهورشود کاملاً بازسازی است و همه ی اهالی ساختمان صورت پنهان شده خواهر او را که نقش دختر خیابانی را بازی می کند، تشخیص می دهند! اما کسی به هویت دختری که با پسر ماهواره ای وارد ساختمان شده است سوءظن ندارد. این افراد به راحتی یکدیگر را متهم می کنند و دنبال مچ گیری هستند و هیچ چیز دیگر را نمی بینند. حتی نیروی انتظامی نیز گرفتار این دایره ی بیهوده است و پسر ماهواره ای را به عنوان متهم اصلی جلب می کند. داخل اتومبیل پلیس تلویحاً به او تذکر داده می شود که مجبور به اعتراف است و در کلانتری همه چیز معلوم خواهد شد!!! حال آنکه مجرم اصلی آزادانه پیرامون دایره را طی می کند، اگرچه اتومبیل هم به صاحب اول خود باز می گردد. تلخ ترین پیام فیلم کودکانی هستند که تمام این رفتارهای غیراخلاقی مقابل آنان صورت می گیرد و حتی دختر سارق از دختر کوچک داخل اتوبوس بلیت نمی گیرد و به او می آموزد که می توان در این دایره ، زنگی بود هرچند دوربین های کنترل کننده که به نظر می رسد برای ترافیک نصب شده اند تمام این داستان ها را می بینند!!!!
این فیلم را ببینید و ازنمایش زیبای زشتی لذت ببرید!
Showing posts with label سینما. Show all posts
Showing posts with label سینما. Show all posts
26 April 2008
دایره ی زندگی آدم های زنگی
at
8:45 PM
Permalink
| 1 comments
|
Labels: سینما
08 November 2007
واقعی دروغ گفتن!
at
9:55 AM
به بهانه ی نمایش فیلم مستند یا داستانی مرگ یک رییس جمهور اثر گابریل رنج از شبکه یک.
اولین موضوعی که درباره ی این فیلم باید روشن شود مستند یا داستانی بودن آن است. این فیلم کاملاً ساختار مستند دارد اما درحقیقت فیلم مستند نیست. چرا که درباره ی حادثه ترور جرج دبلیو بوش، رییس جمهور فعلی آمریکا است. حادثه ای که هیچ وقت اتفاق نیافتاده است!!!
در طول فیلم تصاویر مستند بسیاری از سفر بوش به شیکاگو نمایش داده می شود. با افراد زیادی که سمت های دولتی و امنیتی دارند مصاحبه می شود. تظاهرات کنندگان و مضنونین حادثه در مقابل دوربین صحبت می کنند. قسمتهایی از سخنرانی بوش پخش می شود. کانالهای مختلف تلویزیونی لحظه به لحظه این ماجرا را گزارش می دهند. اما همه ی اینها هجوی از ترکیب تصاویر مستند و ساختگی است!!!
شاید هیچ کسی مثل کارگردان انگلیسی این فیلم، گابریل رنج نمی توانست به این خوبی به خطرناک بودن تصاویر بازسازی شده در یک ساختار مستند تاکید کند. اما هدف رنج از ساختن این فیلم یک پیام ساده بوده است. اینکه تروریسم و خشونت جهانی از خود آمریکا منشا گرفته است!
اما چرا رنج برای انتقال این پیام از یک ساختار کاملاً مستند استفاده کرده است؟ شاید او بدین وسیله پیام خود را اثر گذارتر کرده است. ولی باوجود نوشته ی انتهایی فیلم در مورد غیر واقعی بودن فیلم و شخصیت های آن آیا رنج بیننده خود را در طول نمایش فیلم فریب نداده است؟ مصاحبه هایی که با دقت زیادی تلاش شده اند واقعی به نظر برسند و استفاده از اسامی افراد واقعی و زیرنویس پست های واقعی آنها و حتی مشابهت چهره بازیگران با افراد واقعی همه و همه بیننده را در یک فضای ابهام در مرز واقعیت و خیال نگه می دارد و این با آنچه که تعلیق سینمایی گفته می شود متفاوت است. زیرا در تعلیق سینمایی شما با پیش فرض داستانی یا خیالی بودن فیلم روبرو هستید با این وجود استادان بزرگی مانند هیچکاک فضای اضطراب، ترس و هیجان را برای بیننده خود به وجود می آورند. گاهی نیز نوشته ای در ابتدای فیلم از واقعی بودن داستان خبر می دهد اما در طول فیلم زمانی که مثلاً یکی از شخصیت ها به ضرب گلوله ای کشته می شود شما باور دارید که این یک بازی هنرمندانه است و مطمئناً هیچ بازیگری کشته نشده است!
در فیلم مرگ یک رییس جمهور همه چیز فرق دارد چراکه وقتی بیننده تیر خوردن جرج بوش را می بیند هنوز مطمئن نیست چه اتفاقی افتاده است. شاید واقعاً جرج بوش چند روز قبل از این فیلم ترور شده است و او خبر ندارد یا اینکه مدتها قبل ترور نافرجامی انجام شده است و این خبر مخفی نگه داشته شده است.
شاید گروهی بر این باور باشند که این فیلم، مستندی است درباره ی آینده و اتفاقاتی که احتمال دارد به وقوع بپیوندد. اما اگر در طول هشت سال ریاست جمهوری بوش، این ترور اتفاق نیافتد اسم این فیلم را چه می توان گذاشت؟ به خصوص که زمان این اتفاق یعنی اکتبر 2007 در ابتدای فیلم زیر نویس می شود!
وجه استنادی این فیلم به فضای موجود درسیاست های دولت آمریکا بازمی گردد. یعنی اینکه رنج می خواهد با بازسازی اتفاقی که رخ نداده است به ریشه یابی اتفاقات گذشته بپردازد. اما چرا او جرات مستندسازی درباره اتفاقات گذشته و انتقال مستقیم پیام مورد نظر خود را ندارد؟ بنابراین به راحتی در انتهای فیلم می توان تمام پیام آن را سخن شخصی کارگردان دانست که شاید اصلاً پایه و اساسی نداشته باشد!
متاسفانه این پیام مخدوش که در مرز واقعیت و خیال آواره مانده است اتفاقاً پیام بسیار مهمی هم هست. رییس جمهور آمریکا به سختی از جمع تظاهرات کنندگان خشمگین آمریکایی عبور می کند و در سخنرانی که مربوط به تجارت داخلی آمریکا و درجمع تجار شیکاگو برگزار می شود، دشمنان خارجی آمریکا را تهدید می کند و کره شمالی را خطر بزرگی برای آمریکا عنوان می کند. او نگران منافع هم پیمانانش نیز هست. با وجود تدابیر شدید امنیتی به راحتی توسط یک شهروند آمریکایی که سابقه ی خوبی هم دارد، ترور می شود. اما یک مسلمان سوری مضنون اصلی می شود و با وجود مدارک ناقص، محکوم به همدستی با گروه القاعده و ترور رییس جمهور آمریکا می شود. دیک چینی معاون رییس جمهور بعد از مرگ بوش تلاش می کند با فرصت به وجود آمده سوریه را متهم به توطئه در ترور رییس جمهور آمریکا بکند. مقامات امنیتی مطمئن هستند که اطلاعات مهمی درمورد سفر رییس جمهور در اختیار یکی از مخالفین حاضر در تظاهرات که آمریکایی بد سابقه ای هم هست قرار گرفته و او اطلاعات را به تروریست اصلی داده است. اما کسی به دنبال پیدا کردن این شکاف امنیتی نیست و همه چیز به آینده موکول می شود. با همه ی شخصیت های اصلی فیلم مصاحبه می شود به جز جمال ذکری مسلمان بی گناه محکوم شده در این حادثه!
گفتگوها بسیارهوشمندانه طراحی شده اند. بطوریکه مانند یک فیلم مستند واقعی بیننده باید از قرار دادن تمام آنها درکنار یکدیگر پازل فیلم را تکمیل کند. گاهی تصاویر واقعی از تظاهرات های ضد بوش در فیلم با مهارت کنارتصاویر بازسازی شده قرار گرفته اند و این تصاویر بازسازی شده همه با دوربین روی دست و به شیوه خبری فیلمبرداری شده اند. گاهی چنان چیره دستی در دکوپاژ این تصاویر بازسازی شده وجود دارد که نمی توان آنها را از تصاویر واقعی تمییز داد. همه تصایر بصورت لانگ شات و پلان های طولانی بدون برش، تعداد زیاد بازیگر، نورپردازی طبیعی، صداها و افکت های واقعی بازسازی شده اند. زیبا ترین قسمت فیلم سکانس مستند حرکت بوش به سمت لیموزین ریاست جمهوری است که انتهای آن بسیار استادانه به ترور بوش ختم می شود. صدای چند گلوله به گوش می رسد و بوش خم می شود صحنه های بعدی یک بازسازی زیبا از درهم ریختگی ، وحشت و هیجان نیروهای امنیتی و مردم حاضر در صحنه است. البته شنیدن صدای گلوله ها از فاصله دور و بین همهمه ی جمعیت امکان ندارد اما حتی در یک فیلم مستند واقعی نیز ممکن است برای ایجاد هیجان از افکت صدای گلوله در این صحنه خاص استفاده شود!
پس از حادثه قسمتهایی از سخنان واقعی سخنگوی کاخ سفید و دیک چینی انتخاب شده اند که مرجعی ندارند و می توانند برای هر حادثه مشابهی استفاده شوند. مثلاً دیک چینی این حمله ی تروریستی را به شدت محکوم می کند اما این تصاویر قسمتهایی از اظهارات واقعی دیک چینی بعد از ترور رفیق حریری رییس جمهور سابق لبنان است!! کارگردان با هوشمندی برخی از حوادث را طوری بازسازی کرده است که بیننده متوجه بازسازی آنها بشود. مثلاً ورود نیروهای پلیس به خانه ی جمال ذکری بصورت سقوط ابزار خیاطی همسرش به زمین با نمایی نزدیک نمایش داده می شود. چرا که نشان دادن تصاویر مستند در این گونه حوادث این سئوال را برای بیننده به وجود می آورد که آیا دوربین از قبل در خانه جمال ذکری منتظر ورود نیروهای امنیتی بوده است؟!؟
لحن صحبت و حرکات دست و صورت بازیگران در هنگام مصاحبه بسیار طبیعی به نظر می رسند. حتی آنان گاهی هنگام صحبت تپق می زنند و مکث می کنند. در این مورد استثناهایی هم وجود دارد به عنوان مثال جوان سیاه پوستی که فرزند تروریست اصلی داستان است گویا معتاد بوده و درجنگ عراق هم حضور داشته است. او درهنگام مصاحبه با خاراندن شانه اش بی قراری روانی ناشی از جنگ و اعتیاد را به خوبی نشان می دهد اما این حرکت چندین بار تکرار می شود و مرز واقعیت را می پیماید. انتخاب لوکیشن های مصاحبه شوندگان نیز غیر واقعی بودن این گفتگوها را لو می دهد چرا که تمام این مصاحبه ها چه مربوط به مشاور رییس جمهور و چه همسر جمال ذکری در فضای مشابه و بک گراند تقریباً یکسان انجام می شود. عجیب است که نورپردازی آنها هم همه یک سبک دارند. درحالی که مصاحبه های یک فیلم مستند با توجه به شخص مصاحبه شونده فضاهای متفاوتی دارند مانند آنچه در فیلم بولینگ برای کلمباین ساخته مایکل مور رخ می دهد.
روند مصاحبه ها از منطق یک فیلم مستند پیروی می کند یعنی اینکه اظهارات مصاحبه شوندگان یک حادثه و دلایل آن را تکمیل می کند تا با کل نگری این گفتگو ها بیننده پیام فیلم را غیر مستقیم دریافت کند.
گابریل رنج با الهام گرفتن از فیلمهای مستند برای توضیح اتفاقات در مکان های مختلف از نماهای عمومی استفاده کرده است. یعنی وقتی می خواهد روند آزمایشات آثار بدست آمده در محل حادثه را بازگو کند نمای عمومی سالن این آزمایشگاه ها را نشان می دهد نه اینکه مانند فیلم های داستانی شخصیت مورد نظر را در حال آزمایش کردن و گفتگو با همکاران خود نشان دهد.
استفاده زیاد از عکس در این فیلم برای معرفی شخصیت ها و حوادث گذشته، یکی از موارد دیگری است که در ساختار مستندگونه فیلم سودمند است.
پیام زیبا و شنیدنی گابریل رنج در حاشیه ی ادای یک فیلم مستند گم می شود و بیننده همانطور که در پایان فیلم از غیر واقعی بودن آن باخبر می شود، پیام آن را نیز غیر واقعی می داند. گابریل رنج با استفاده از تصاویر مستند واقعی بین تصاویر بازسازی شده خود به تحریف واقعیت پرداخته است و پیام ارزشمند فیلم را تخریب می کند. او با این کار سبک خطرناکی را معرفی کرده است ؛ اینکه فیلمسازان می توانند مستند های غیر واقعی با تصاویر واقعی بسازند بنابراین اگر این سبک رواج بیابد ارزش و اعتبار فیلمهای مستند خدشه دار خواهد شد. این فیلم پس از نمایش درآمریکا متهم به تشویق تروریسم شد. اما کسی رنج را متهم به دروغگویی نکرد، چون ظاهراً واقعیتی در فیلم عنوان نشده است که مقیاس دروغ یا صدق نیاز باشد!!!!
چیزی که فیلم تهی از آن است گفتار متن یک فیلم مستند است! گابریل رنج به خوبی می دانسته است که اگر فقط یک جمله گفتار متن به فیلم اضافه بشود با دردسر بزرگی روبرو خواهد شد. زیرا او دیگر نمی توانست ادعا کند این یک فیلم داستانی است که بازیگران داستان آن را روایت می کنند. بکارگیری گفتار متن درحقیقت سخن سازنده فیلم محسوب می شد که فیلم را به یک مستند دروغین تبدیل می کرد. به همین دلیل با دیدن اولین پلان فیلم با ورود هواپیما ی رییس جمهور روایت اولین بازیگر را می شنویم نه سخنی از یک مستند ساز.
اولین موضوعی که درباره ی این فیلم باید روشن شود مستند یا داستانی بودن آن است. این فیلم کاملاً ساختار مستند دارد اما درحقیقت فیلم مستند نیست. چرا که درباره ی حادثه ترور جرج دبلیو بوش، رییس جمهور فعلی آمریکا است. حادثه ای که هیچ وقت اتفاق نیافتاده است!!!
در طول فیلم تصاویر مستند بسیاری از سفر بوش به شیکاگو نمایش داده می شود. با افراد زیادی که سمت های دولتی و امنیتی دارند مصاحبه می شود. تظاهرات کنندگان و مضنونین حادثه در مقابل دوربین صحبت می کنند. قسمتهایی از سخنرانی بوش پخش می شود. کانالهای مختلف تلویزیونی لحظه به لحظه این ماجرا را گزارش می دهند. اما همه ی اینها هجوی از ترکیب تصاویر مستند و ساختگی است!!!
شاید هیچ کسی مثل کارگردان انگلیسی این فیلم، گابریل رنج نمی توانست به این خوبی به خطرناک بودن تصاویر بازسازی شده در یک ساختار مستند تاکید کند. اما هدف رنج از ساختن این فیلم یک پیام ساده بوده است. اینکه تروریسم و خشونت جهانی از خود آمریکا منشا گرفته است!
اما چرا رنج برای انتقال این پیام از یک ساختار کاملاً مستند استفاده کرده است؟ شاید او بدین وسیله پیام خود را اثر گذارتر کرده است. ولی باوجود نوشته ی انتهایی فیلم در مورد غیر واقعی بودن فیلم و شخصیت های آن آیا رنج بیننده خود را در طول نمایش فیلم فریب نداده است؟ مصاحبه هایی که با دقت زیادی تلاش شده اند واقعی به نظر برسند و استفاده از اسامی افراد واقعی و زیرنویس پست های واقعی آنها و حتی مشابهت چهره بازیگران با افراد واقعی همه و همه بیننده را در یک فضای ابهام در مرز واقعیت و خیال نگه می دارد و این با آنچه که تعلیق سینمایی گفته می شود متفاوت است. زیرا در تعلیق سینمایی شما با پیش فرض داستانی یا خیالی بودن فیلم روبرو هستید با این وجود استادان بزرگی مانند هیچکاک فضای اضطراب، ترس و هیجان را برای بیننده خود به وجود می آورند. گاهی نیز نوشته ای در ابتدای فیلم از واقعی بودن داستان خبر می دهد اما در طول فیلم زمانی که مثلاً یکی از شخصیت ها به ضرب گلوله ای کشته می شود شما باور دارید که این یک بازی هنرمندانه است و مطمئناً هیچ بازیگری کشته نشده است!
در فیلم مرگ یک رییس جمهور همه چیز فرق دارد چراکه وقتی بیننده تیر خوردن جرج بوش را می بیند هنوز مطمئن نیست چه اتفاقی افتاده است. شاید واقعاً جرج بوش چند روز قبل از این فیلم ترور شده است و او خبر ندارد یا اینکه مدتها قبل ترور نافرجامی انجام شده است و این خبر مخفی نگه داشته شده است.
شاید گروهی بر این باور باشند که این فیلم، مستندی است درباره ی آینده و اتفاقاتی که احتمال دارد به وقوع بپیوندد. اما اگر در طول هشت سال ریاست جمهوری بوش، این ترور اتفاق نیافتد اسم این فیلم را چه می توان گذاشت؟ به خصوص که زمان این اتفاق یعنی اکتبر 2007 در ابتدای فیلم زیر نویس می شود!
وجه استنادی این فیلم به فضای موجود درسیاست های دولت آمریکا بازمی گردد. یعنی اینکه رنج می خواهد با بازسازی اتفاقی که رخ نداده است به ریشه یابی اتفاقات گذشته بپردازد. اما چرا او جرات مستندسازی درباره اتفاقات گذشته و انتقال مستقیم پیام مورد نظر خود را ندارد؟ بنابراین به راحتی در انتهای فیلم می توان تمام پیام آن را سخن شخصی کارگردان دانست که شاید اصلاً پایه و اساسی نداشته باشد!
متاسفانه این پیام مخدوش که در مرز واقعیت و خیال آواره مانده است اتفاقاً پیام بسیار مهمی هم هست. رییس جمهور آمریکا به سختی از جمع تظاهرات کنندگان خشمگین آمریکایی عبور می کند و در سخنرانی که مربوط به تجارت داخلی آمریکا و درجمع تجار شیکاگو برگزار می شود، دشمنان خارجی آمریکا را تهدید می کند و کره شمالی را خطر بزرگی برای آمریکا عنوان می کند. او نگران منافع هم پیمانانش نیز هست. با وجود تدابیر شدید امنیتی به راحتی توسط یک شهروند آمریکایی که سابقه ی خوبی هم دارد، ترور می شود. اما یک مسلمان سوری مضنون اصلی می شود و با وجود مدارک ناقص، محکوم به همدستی با گروه القاعده و ترور رییس جمهور آمریکا می شود. دیک چینی معاون رییس جمهور بعد از مرگ بوش تلاش می کند با فرصت به وجود آمده سوریه را متهم به توطئه در ترور رییس جمهور آمریکا بکند. مقامات امنیتی مطمئن هستند که اطلاعات مهمی درمورد سفر رییس جمهور در اختیار یکی از مخالفین حاضر در تظاهرات که آمریکایی بد سابقه ای هم هست قرار گرفته و او اطلاعات را به تروریست اصلی داده است. اما کسی به دنبال پیدا کردن این شکاف امنیتی نیست و همه چیز به آینده موکول می شود. با همه ی شخصیت های اصلی فیلم مصاحبه می شود به جز جمال ذکری مسلمان بی گناه محکوم شده در این حادثه!
گفتگوها بسیارهوشمندانه طراحی شده اند. بطوریکه مانند یک فیلم مستند واقعی بیننده باید از قرار دادن تمام آنها درکنار یکدیگر پازل فیلم را تکمیل کند. گاهی تصاویر واقعی از تظاهرات های ضد بوش در فیلم با مهارت کنارتصاویر بازسازی شده قرار گرفته اند و این تصاویر بازسازی شده همه با دوربین روی دست و به شیوه خبری فیلمبرداری شده اند. گاهی چنان چیره دستی در دکوپاژ این تصاویر بازسازی شده وجود دارد که نمی توان آنها را از تصاویر واقعی تمییز داد. همه تصایر بصورت لانگ شات و پلان های طولانی بدون برش، تعداد زیاد بازیگر، نورپردازی طبیعی، صداها و افکت های واقعی بازسازی شده اند. زیبا ترین قسمت فیلم سکانس مستند حرکت بوش به سمت لیموزین ریاست جمهوری است که انتهای آن بسیار استادانه به ترور بوش ختم می شود. صدای چند گلوله به گوش می رسد و بوش خم می شود صحنه های بعدی یک بازسازی زیبا از درهم ریختگی ، وحشت و هیجان نیروهای امنیتی و مردم حاضر در صحنه است. البته شنیدن صدای گلوله ها از فاصله دور و بین همهمه ی جمعیت امکان ندارد اما حتی در یک فیلم مستند واقعی نیز ممکن است برای ایجاد هیجان از افکت صدای گلوله در این صحنه خاص استفاده شود!
پس از حادثه قسمتهایی از سخنان واقعی سخنگوی کاخ سفید و دیک چینی انتخاب شده اند که مرجعی ندارند و می توانند برای هر حادثه مشابهی استفاده شوند. مثلاً دیک چینی این حمله ی تروریستی را به شدت محکوم می کند اما این تصاویر قسمتهایی از اظهارات واقعی دیک چینی بعد از ترور رفیق حریری رییس جمهور سابق لبنان است!! کارگردان با هوشمندی برخی از حوادث را طوری بازسازی کرده است که بیننده متوجه بازسازی آنها بشود. مثلاً ورود نیروهای پلیس به خانه ی جمال ذکری بصورت سقوط ابزار خیاطی همسرش به زمین با نمایی نزدیک نمایش داده می شود. چرا که نشان دادن تصاویر مستند در این گونه حوادث این سئوال را برای بیننده به وجود می آورد که آیا دوربین از قبل در خانه جمال ذکری منتظر ورود نیروهای امنیتی بوده است؟!؟
لحن صحبت و حرکات دست و صورت بازیگران در هنگام مصاحبه بسیار طبیعی به نظر می رسند. حتی آنان گاهی هنگام صحبت تپق می زنند و مکث می کنند. در این مورد استثناهایی هم وجود دارد به عنوان مثال جوان سیاه پوستی که فرزند تروریست اصلی داستان است گویا معتاد بوده و درجنگ عراق هم حضور داشته است. او درهنگام مصاحبه با خاراندن شانه اش بی قراری روانی ناشی از جنگ و اعتیاد را به خوبی نشان می دهد اما این حرکت چندین بار تکرار می شود و مرز واقعیت را می پیماید. انتخاب لوکیشن های مصاحبه شوندگان نیز غیر واقعی بودن این گفتگوها را لو می دهد چرا که تمام این مصاحبه ها چه مربوط به مشاور رییس جمهور و چه همسر جمال ذکری در فضای مشابه و بک گراند تقریباً یکسان انجام می شود. عجیب است که نورپردازی آنها هم همه یک سبک دارند. درحالی که مصاحبه های یک فیلم مستند با توجه به شخص مصاحبه شونده فضاهای متفاوتی دارند مانند آنچه در فیلم بولینگ برای کلمباین ساخته مایکل مور رخ می دهد.
روند مصاحبه ها از منطق یک فیلم مستند پیروی می کند یعنی اینکه اظهارات مصاحبه شوندگان یک حادثه و دلایل آن را تکمیل می کند تا با کل نگری این گفتگو ها بیننده پیام فیلم را غیر مستقیم دریافت کند.
گابریل رنج با الهام گرفتن از فیلمهای مستند برای توضیح اتفاقات در مکان های مختلف از نماهای عمومی استفاده کرده است. یعنی وقتی می خواهد روند آزمایشات آثار بدست آمده در محل حادثه را بازگو کند نمای عمومی سالن این آزمایشگاه ها را نشان می دهد نه اینکه مانند فیلم های داستانی شخصیت مورد نظر را در حال آزمایش کردن و گفتگو با همکاران خود نشان دهد.
استفاده زیاد از عکس در این فیلم برای معرفی شخصیت ها و حوادث گذشته، یکی از موارد دیگری است که در ساختار مستندگونه فیلم سودمند است.
پیام زیبا و شنیدنی گابریل رنج در حاشیه ی ادای یک فیلم مستند گم می شود و بیننده همانطور که در پایان فیلم از غیر واقعی بودن آن باخبر می شود، پیام آن را نیز غیر واقعی می داند. گابریل رنج با استفاده از تصاویر مستند واقعی بین تصاویر بازسازی شده خود به تحریف واقعیت پرداخته است و پیام ارزشمند فیلم را تخریب می کند. او با این کار سبک خطرناکی را معرفی کرده است ؛ اینکه فیلمسازان می توانند مستند های غیر واقعی با تصاویر واقعی بسازند بنابراین اگر این سبک رواج بیابد ارزش و اعتبار فیلمهای مستند خدشه دار خواهد شد. این فیلم پس از نمایش درآمریکا متهم به تشویق تروریسم شد. اما کسی رنج را متهم به دروغگویی نکرد، چون ظاهراً واقعیتی در فیلم عنوان نشده است که مقیاس دروغ یا صدق نیاز باشد!!!!
چیزی که فیلم تهی از آن است گفتار متن یک فیلم مستند است! گابریل رنج به خوبی می دانسته است که اگر فقط یک جمله گفتار متن به فیلم اضافه بشود با دردسر بزرگی روبرو خواهد شد. زیرا او دیگر نمی توانست ادعا کند این یک فیلم داستانی است که بازیگران داستان آن را روایت می کنند. بکارگیری گفتار متن درحقیقت سخن سازنده فیلم محسوب می شد که فیلم را به یک مستند دروغین تبدیل می کرد. به همین دلیل با دیدن اولین پلان فیلم با ورود هواپیما ی رییس جمهور روایت اولین بازیگر را می شنویم نه سخنی از یک مستند ساز.
Permalink
| 2
comments
|
Labels: سینما
30 October 2007
واقعیت یک لیس یا لیسیدن واقعیت!
at
1:23 AM
صحنه های سیاه و سفید از شکار فک توسط یک مرد اسکیمو روی پرده نمایش داده می شد. مرد اسکیمولاشه ی فک را با چاقویش تکه تکه کرد و سپس چاقویش را که آغشته به خون فک بود به دهان کشید و انگار از خوردن خونش لذت زیادی برد.
ابراهیم مختاری فیلم را نگه داشت و گفت: همین جاست، یکی از زیباترین پلان های فیلم نانوک شمالی اثر فلاهرتی.
وقتی حرفهایش تمام شد محمد تهامی نژاد گفت می خواهد موضوعی را در مورد لیس زدن چاقوی اسکیمو توضیح دهد. او خاطره ای را از برادران امیدوارتعریف کرد. برادر بزرگتر فاجعه ای را که در سفرشان به قطب پیش آمده بود برای تهامی نژاد نقل کرده بود. اینکه وقتی داشتند از همین نوع شکار فک فیلمبرداری می کردند متاسفانه سگ اسکیموها سه پایه دوربین را لیسیده بود. البته سه پایه دوربین فلزی بود و این لیسیدن منجر به بریدن لایه رویی زبان سگ شده بود! چاره ای نبود باید زبان سگ را که طبیعتاً در سرمای قطب به فلز چسبیده بود به هر روشی جدا می کردند!!!
تناقض پیش آمده بین حقیقت و واقعیت نمایش داده شده در یک فیلم مستند، آن هم یکی از شاهکارهای مستند جهان، مختاری را وادار کرد تا از این صحنه ی فیلم فلاهرتی به نوعی دفاع کند. اینکه شاید گرمای خون فک تازه کشته شده باعث شده است که چاقو به زبان اسکیمو نچسبد. اما خود او نیز معترف بود که پاسخ قاطعی در این مورد ندارد.
جالب است که بدانید این موضوع در کارگاه مستند بازسازی پیش آمد. یعنی موضوعی که امروزه آفت سینمای مستند ما شده است. اگر روزی فلاهرتی مجبور به بازسازی برخی از صحنه ها در فیلمهای مستند ش شده است و گاهی نیز این بازسازی ها با جزییات واقعی حوادث منطبق نیست شاید به دلیل کمبود امکانات آن دوره در ضبط تمام واقعیت های موجود بوده است. البته باید در نظر داشت که فیلمی مانند مرد آرانی فی نفسه یک مستند بازسازی شده است؛ چرا که به نمایش زندگی مردم جزیره ای در گذشته می پردازد.
اما موضوعی که به عنوان آفت سینمای مستند ایران ذکر شد. در حقیقت استفاده از صحنه های بازسازی شده بی شمار با دکوپاژ و میزانسن تعیین شده توسط کارگردان است. نسبت این بازسازی ها به پلانهای واقعی، در برخی از فیلمهای مستند ایرانی به قدری زیاد است که نام مستند داستانی در مورد این فیلمها اختراع شده است!! ولی تاکنون کسی سئوال نکرده است که چطور یک فیلم می تواند هم داستانی باشد هم مستند! درحالیکه فیلمهای داستانی بسیاری وجود دارند که در ابتدا فیلم نوشته ای به شما تذکر می دهد: داستان این فیلم واقعی است! و طی مشاهده این فیلم شما مطمئن هستید که یک فیلم داستانی را مشاهده می کنید یعنی پلانهای این فیلم همان اتفاق واقعی نیستند بلکه بازسازی آن اتفاق واقعی اند که در گذشته رخ داده است. اما وقتی شما یک فیلم مستند می بینید، انتظار می رود پلانها ثبت زمان وقوع حادثه بدون میزانسن تعیین شده کارگردان باشند و فقط کارگردان در موارد فنی مانند قاب بندی، حرکت و زاویه دوربین و امثال این ها تاثیر گذاشته است. البته بدیهی است؛ در مواردی برای بیان اتفاقاتی که در گذشته رخ داده است یا واقعیتی که با دلایل مستند، پیش بینی می شود در آینده رخ دهد می توان از بازسازی صحنه ها در فیلم مستند استفاده کرد؛ به شرطی که بیننده متوجه شود این صحنه ها بازسازی واقعیت هستند نه خود واقعیت!
باید قبول کرد، فریب بیننده در القاء اینکه تمام صحنه ها یک فیلم، مستند هستند خیلی ساده تر است تا تمایز صحنه های مستند از صحنه های بازسازی شده. اما در حقیقت این توانایی یک فیلمساز مستند است که در بیان واقعیت به بیننده دروغ نگوید. درحالیکه در ایران معمولاً انتظار می رود تاثیر کارگردان مستند ساز در دکوپاژ ظریف صحنه ها و حتی بازی گردانی کاراکترها دیده شود و گواه این مطلب انتخاب مستندهای بازسازی شده به عنوان بهترین ها در جشنواره های ایران است!!! درحقیقت ما با مستندهای داستانی به بیننده درباره ی واقعیت ها دروغ می گوییم و این کار بسیار خطرناک است. چرا که اگر بیننده ها اعتماد خود را به مستندهای ایرانی از دست دهند دیگر هیچ داستان مستندی قابل بیان نیست. یک نمونه خطرناک از این نوع بازسازی ها در دوران جنگ ایران وعراق پیش آمد؛ یعنی زمانی که یک تلویزیون ایتالیایی فیلمی از جنگ نمایش داد. در این فیلم مستند، سربازان ایرانی به وضع فجیعی اسرای عراقی را می کشتند یا آنها را از دو طرف به ماشین می بستند و از وسط پاره می کردند!!! این فیلم به ظاهر مستند بود و بسیار تاثیر گذار. اما با کمی تحقیق معلوم شد این فیلمها جعلی هستند. یعنی اینکه در یک فضای کاملاً واقعی بازیگران به ارائه نقش پرداخته اند و با مونتاژ درکنار صحنه های مستند جنگ، یک مستند دروغین اما خطرناک درست شده بود! البته فیلمهای دیگری نیز از این دسته وجود دارند مثلاً سفر چند جوان اروپایی به جنگلهای آمازون و برخورد آنها با قبایل آدمخوار و اتفاقات بعدی. ازقضا این فیلم هم توسط ایتالیایی ها درست شده بود!!!
حال این سئوال پیش می آید که اگر ما اینگونه فیلمهای مستند داستانی را که شامل حجم عظیمی از صحنه های بازسازی هستند به عنوان فیلم مستند بشناسیم چگونه می توان به صداقت مستندسازان پی برد که واقعیت های اتفاق نیفتاده را بازسازی نکرده اند و به عنوان فیلم مستند به خورد بیننده نداده اند؟
مستندسازان بزرگ نیز به درستی به این سئوال پاسخ نمی دهند و ترجیح می دهند ژانر مستند داستانی را بپذیرند. اما گاهی کارگردانان بزرگی مانند ورنر هرتزوگ برای رهایی از این پرسش بی پاسخ خط بطلان بر همه چیز می کشند. چنانکه او در آخرین اظهارنظرش درباره ی سینمای مستند به صراحت گفته است: واقعیت عینی مزخرف است. این مفهومی حتی در ریاضیات وجود ندارد!
ابراهیم مختاری صحنه های از فیلم مستندش به نام زعفران را نشان داد. دختری درحالیکه بوته زعفران را به دست داشت از پله ها پایین می آید از مقابل دوربین عبور می کند و در حالیکه پدر و مادرش هریک در گوشه ای از حیاط درحال قالی بافی هستند به اتاق روبرو می رود و بوته را میان ده ها بوته ردیف شده، با نظم خاصی قرار می دهد. صحنه بسیار زیبا و شاعرانه است اما مختاری توضیح داد که تمام این صحنه بازسازی شده است! یعنی اینکه این واقعیت احتمالاً به این زیبایی و شعرگونه اتفاق نمی افتد!
مختاری توضیح داد که وقتی این فیلم به جشنواره دو ریئل فرانسه که یکی از معتبرترین جشنواره های مستند جهان است راه پیدا کرد؛ کسی فیلم را تحویل نگرفت! در عوض فیلمهایی مورد توجه قرار گرفتند که مملو از مصاحبه و صحنه های واقعی با دوربین روی دست بودند!!
مختاری و تهامی نژاد به خوبی می دانند فیلم مستند یعنی چه اما متاسفانه همین اساتید وقتی به کرسی داوری می نشینند گرفتار میزانسن ها و دکوپاژهای صحنه های بازسازی شده می شوند. چرا که این یک عرف حرفه ای شده است و اینگونه فیلمهای مستند بازسازی شده از پیش تقدیر شده هستند. شاید به همین دلیل مستندسازان حرفه ای ما می ترسند که به آثار آنان مستند گزارشی اطلاق شود و کلمه ی گزارشی این قدر ناپسند شمرده می شود. مطمئناً اگر مایکل مور فیلمهایش را در ایران ساخته بود یا از گرسنگی می مرد یا از سرزنش پیشکسوتان این حرفه خودکشی می کرد. به همین دلیل است که فیلمهای مستند ایرانی کمتر به بازارهای جهانی و شبکه های تلویزیونی جهان راه پیدا می کنند. زیرا این فیلمهای مستند گزارشی و یا حیات وحش هستند که بیشترین بیننده را دارند؛ سبکی که در ایران مورد بی مهری قرار گرفته است و بنابر یک عادت بیست و هشت ساله فیلمهایی مورد توجه هستند که به جشنواره های جهانی راه پیدا کنند حتی به قیمت دروغ گفتن به تماشاچی!
هرتزوگ معتقد است)) فکت ها واقعیت را تشکیل نمی دهند. قواعد راهنما برای فیلمسازان و مخاطبان شبیه هم هستند و شاید غایت قدرت سینمای مستند باید به سادگی جستجوی خالص برای واقعیت باشد.))
شاید بتوان نتیجه گرفت فیلمی مستند است که به ثبت واقعیت بپردازد و کارگردانی موفق است که واقعیت را به زیبایی ثبت کند نه اینکه واقعیت را به زیبایی بازسازی کند! البته مختاری صحنه هایی از فیلم مستند دیگرش یعنی اجاره نشینی را نمایش داد. صحنه های انتهایی فیلم درباره ی تخلیه خانه ای توسط مالکش و درگیری های به وجود آمده با مستجر. صحنه هایی که به زیبایی واقعیت اتفاق افتاده را نمایش می دادند و برای مدتی نفس های بیننده را در سینه حبس می کردند. صحنه هایی از یک فیلم مستند واقعی!
پس آیا بهتر نیست برای ساختن یک فیلم مستند صداقت لازم را داشته باشیم و از لیس زدن واقعیت پرهیز کنیم!!!
ابراهیم مختاری فیلم را نگه داشت و گفت: همین جاست، یکی از زیباترین پلان های فیلم نانوک شمالی اثر فلاهرتی.
وقتی حرفهایش تمام شد محمد تهامی نژاد گفت می خواهد موضوعی را در مورد لیس زدن چاقوی اسکیمو توضیح دهد. او خاطره ای را از برادران امیدوارتعریف کرد. برادر بزرگتر فاجعه ای را که در سفرشان به قطب پیش آمده بود برای تهامی نژاد نقل کرده بود. اینکه وقتی داشتند از همین نوع شکار فک فیلمبرداری می کردند متاسفانه سگ اسکیموها سه پایه دوربین را لیسیده بود. البته سه پایه دوربین فلزی بود و این لیسیدن منجر به بریدن لایه رویی زبان سگ شده بود! چاره ای نبود باید زبان سگ را که طبیعتاً در سرمای قطب به فلز چسبیده بود به هر روشی جدا می کردند!!!
تناقض پیش آمده بین حقیقت و واقعیت نمایش داده شده در یک فیلم مستند، آن هم یکی از شاهکارهای مستند جهان، مختاری را وادار کرد تا از این صحنه ی فیلم فلاهرتی به نوعی دفاع کند. اینکه شاید گرمای خون فک تازه کشته شده باعث شده است که چاقو به زبان اسکیمو نچسبد. اما خود او نیز معترف بود که پاسخ قاطعی در این مورد ندارد.
جالب است که بدانید این موضوع در کارگاه مستند بازسازی پیش آمد. یعنی موضوعی که امروزه آفت سینمای مستند ما شده است. اگر روزی فلاهرتی مجبور به بازسازی برخی از صحنه ها در فیلمهای مستند ش شده است و گاهی نیز این بازسازی ها با جزییات واقعی حوادث منطبق نیست شاید به دلیل کمبود امکانات آن دوره در ضبط تمام واقعیت های موجود بوده است. البته باید در نظر داشت که فیلمی مانند مرد آرانی فی نفسه یک مستند بازسازی شده است؛ چرا که به نمایش زندگی مردم جزیره ای در گذشته می پردازد.
اما موضوعی که به عنوان آفت سینمای مستند ایران ذکر شد. در حقیقت استفاده از صحنه های بازسازی شده بی شمار با دکوپاژ و میزانسن تعیین شده توسط کارگردان است. نسبت این بازسازی ها به پلانهای واقعی، در برخی از فیلمهای مستند ایرانی به قدری زیاد است که نام مستند داستانی در مورد این فیلمها اختراع شده است!! ولی تاکنون کسی سئوال نکرده است که چطور یک فیلم می تواند هم داستانی باشد هم مستند! درحالیکه فیلمهای داستانی بسیاری وجود دارند که در ابتدا فیلم نوشته ای به شما تذکر می دهد: داستان این فیلم واقعی است! و طی مشاهده این فیلم شما مطمئن هستید که یک فیلم داستانی را مشاهده می کنید یعنی پلانهای این فیلم همان اتفاق واقعی نیستند بلکه بازسازی آن اتفاق واقعی اند که در گذشته رخ داده است. اما وقتی شما یک فیلم مستند می بینید، انتظار می رود پلانها ثبت زمان وقوع حادثه بدون میزانسن تعیین شده کارگردان باشند و فقط کارگردان در موارد فنی مانند قاب بندی، حرکت و زاویه دوربین و امثال این ها تاثیر گذاشته است. البته بدیهی است؛ در مواردی برای بیان اتفاقاتی که در گذشته رخ داده است یا واقعیتی که با دلایل مستند، پیش بینی می شود در آینده رخ دهد می توان از بازسازی صحنه ها در فیلم مستند استفاده کرد؛ به شرطی که بیننده متوجه شود این صحنه ها بازسازی واقعیت هستند نه خود واقعیت!
باید قبول کرد، فریب بیننده در القاء اینکه تمام صحنه ها یک فیلم، مستند هستند خیلی ساده تر است تا تمایز صحنه های مستند از صحنه های بازسازی شده. اما در حقیقت این توانایی یک فیلمساز مستند است که در بیان واقعیت به بیننده دروغ نگوید. درحالیکه در ایران معمولاً انتظار می رود تاثیر کارگردان مستند ساز در دکوپاژ ظریف صحنه ها و حتی بازی گردانی کاراکترها دیده شود و گواه این مطلب انتخاب مستندهای بازسازی شده به عنوان بهترین ها در جشنواره های ایران است!!! درحقیقت ما با مستندهای داستانی به بیننده درباره ی واقعیت ها دروغ می گوییم و این کار بسیار خطرناک است. چرا که اگر بیننده ها اعتماد خود را به مستندهای ایرانی از دست دهند دیگر هیچ داستان مستندی قابل بیان نیست. یک نمونه خطرناک از این نوع بازسازی ها در دوران جنگ ایران وعراق پیش آمد؛ یعنی زمانی که یک تلویزیون ایتالیایی فیلمی از جنگ نمایش داد. در این فیلم مستند، سربازان ایرانی به وضع فجیعی اسرای عراقی را می کشتند یا آنها را از دو طرف به ماشین می بستند و از وسط پاره می کردند!!! این فیلم به ظاهر مستند بود و بسیار تاثیر گذار. اما با کمی تحقیق معلوم شد این فیلمها جعلی هستند. یعنی اینکه در یک فضای کاملاً واقعی بازیگران به ارائه نقش پرداخته اند و با مونتاژ درکنار صحنه های مستند جنگ، یک مستند دروغین اما خطرناک درست شده بود! البته فیلمهای دیگری نیز از این دسته وجود دارند مثلاً سفر چند جوان اروپایی به جنگلهای آمازون و برخورد آنها با قبایل آدمخوار و اتفاقات بعدی. ازقضا این فیلم هم توسط ایتالیایی ها درست شده بود!!!
حال این سئوال پیش می آید که اگر ما اینگونه فیلمهای مستند داستانی را که شامل حجم عظیمی از صحنه های بازسازی هستند به عنوان فیلم مستند بشناسیم چگونه می توان به صداقت مستندسازان پی برد که واقعیت های اتفاق نیفتاده را بازسازی نکرده اند و به عنوان فیلم مستند به خورد بیننده نداده اند؟
مستندسازان بزرگ نیز به درستی به این سئوال پاسخ نمی دهند و ترجیح می دهند ژانر مستند داستانی را بپذیرند. اما گاهی کارگردانان بزرگی مانند ورنر هرتزوگ برای رهایی از این پرسش بی پاسخ خط بطلان بر همه چیز می کشند. چنانکه او در آخرین اظهارنظرش درباره ی سینمای مستند به صراحت گفته است: واقعیت عینی مزخرف است. این مفهومی حتی در ریاضیات وجود ندارد!
ابراهیم مختاری صحنه های از فیلم مستندش به نام زعفران را نشان داد. دختری درحالیکه بوته زعفران را به دست داشت از پله ها پایین می آید از مقابل دوربین عبور می کند و در حالیکه پدر و مادرش هریک در گوشه ای از حیاط درحال قالی بافی هستند به اتاق روبرو می رود و بوته را میان ده ها بوته ردیف شده، با نظم خاصی قرار می دهد. صحنه بسیار زیبا و شاعرانه است اما مختاری توضیح داد که تمام این صحنه بازسازی شده است! یعنی اینکه این واقعیت احتمالاً به این زیبایی و شعرگونه اتفاق نمی افتد!
مختاری توضیح داد که وقتی این فیلم به جشنواره دو ریئل فرانسه که یکی از معتبرترین جشنواره های مستند جهان است راه پیدا کرد؛ کسی فیلم را تحویل نگرفت! در عوض فیلمهایی مورد توجه قرار گرفتند که مملو از مصاحبه و صحنه های واقعی با دوربین روی دست بودند!!
مختاری و تهامی نژاد به خوبی می دانند فیلم مستند یعنی چه اما متاسفانه همین اساتید وقتی به کرسی داوری می نشینند گرفتار میزانسن ها و دکوپاژهای صحنه های بازسازی شده می شوند. چرا که این یک عرف حرفه ای شده است و اینگونه فیلمهای مستند بازسازی شده از پیش تقدیر شده هستند. شاید به همین دلیل مستندسازان حرفه ای ما می ترسند که به آثار آنان مستند گزارشی اطلاق شود و کلمه ی گزارشی این قدر ناپسند شمرده می شود. مطمئناً اگر مایکل مور فیلمهایش را در ایران ساخته بود یا از گرسنگی می مرد یا از سرزنش پیشکسوتان این حرفه خودکشی می کرد. به همین دلیل است که فیلمهای مستند ایرانی کمتر به بازارهای جهانی و شبکه های تلویزیونی جهان راه پیدا می کنند. زیرا این فیلمهای مستند گزارشی و یا حیات وحش هستند که بیشترین بیننده را دارند؛ سبکی که در ایران مورد بی مهری قرار گرفته است و بنابر یک عادت بیست و هشت ساله فیلمهایی مورد توجه هستند که به جشنواره های جهانی راه پیدا کنند حتی به قیمت دروغ گفتن به تماشاچی!
هرتزوگ معتقد است)) فکت ها واقعیت را تشکیل نمی دهند. قواعد راهنما برای فیلمسازان و مخاطبان شبیه هم هستند و شاید غایت قدرت سینمای مستند باید به سادگی جستجوی خالص برای واقعیت باشد.))
شاید بتوان نتیجه گرفت فیلمی مستند است که به ثبت واقعیت بپردازد و کارگردانی موفق است که واقعیت را به زیبایی ثبت کند نه اینکه واقعیت را به زیبایی بازسازی کند! البته مختاری صحنه هایی از فیلم مستند دیگرش یعنی اجاره نشینی را نمایش داد. صحنه های انتهایی فیلم درباره ی تخلیه خانه ای توسط مالکش و درگیری های به وجود آمده با مستجر. صحنه هایی که به زیبایی واقعیت اتفاق افتاده را نمایش می دادند و برای مدتی نفس های بیننده را در سینه حبس می کردند. صحنه هایی از یک فیلم مستند واقعی!
پس آیا بهتر نیست برای ساختن یک فیلم مستند صداقت لازم را داشته باشیم و از لیس زدن واقعیت پرهیز کنیم!!!
Permalink
| 5
comments
|
Labels: سینما
11 July 2007
دلشدگان
at
11:21 PM
نقد فیلم ساز مخالف ساخته ی مجتبی میرتهماسب فیلمی که هرگز نمایش داده نشده بود!
(( یک درجه محدودیت خلاقیت می آورد ولی دو درجه مرگ است))
سایت تهران 360 و تهران اونیو با ابتکارجالبی مسابقه ی برای گروه های زیرزمینی موسیقی راک برگزار می کنند. با کمال تعجب 21 گروه موسیقی راک زیرزمینی اعلام موجودیت می کنند!
گوشه هایی از کنسرت پاپ گروه رومی در فضای باز فرهنگسرای سرو را می بینیم، در حالیکه تماشاچیان بی احساس با چهره هایی درهم کنسرت را تماشا می کنند. ناگهان پسری به هیجان می آید و مقابل صحنه اجرا، شروع به کف زدن می کند. بلافاصله او را از آنجا خارج می کنند!!! فردای آن روز کنسرت تعطیل می شود. با یک حرکت کرین قفل بزرگی را بر در آمفی تئاتر می بینم. اعضاء گروه رومی ضمن غرزدن وسایل خود را جمع آوری می کنند. درامپیست گروه مردی جا افتاده با موهای سفید: از تعطیلی کنسرت ابراز تعجب می کند و می گوید اگر یک دستش را قطع کنند با دست دیگرش درامپ می زند. اگر دودستتش را قطع کنند با دهانش خواهد زد!!!!
فیلم ساز مخالف، گروه های موسیقی زیرزمینی راک در تهران را به خوبی سوژه خود قرار داده است و به قول میرتهماسب پس از چهار سال پرسه زنی در گروه های موسیقی ایران این تصاویر به دست آمده است.
اگرچه فلوکردن تصاویر در شروع معرفی این گروه ها کمی تصنعی به نظر می رسد اما گفتگو ها و تصاویر این گروه ها چنان با دقت جمع آوری شده است که شخصیت پردازی اعضای این گروه ها به خوبی انجام می شود. ساز مخالف با تعقیب گروه اول، دوم و سوم منتخب مسابقه اینترنتی گروه های راک، به خوبی بیننده را با دنیای عحیب این جوانان آشنا می کند.
محل تمرین این گروه ها در اتاق های شخصی کوچک و زیرزمین ها است. شاید به همین دلیل وارد شدن بوم صدابرداری در کادر یا دیده شدن سایه بوم و دوربین بسیار عادی است. این ستارگان گمنام راک ایران، جوانان مجنونی هستند که هیچ عاشقی به صداقت و وفاداری در عشق مانند آنها وجود ندارد! اکثراً جوان، با ظاهر ستارگان راک غربی، لباسهای ساده و خندان!
عشق به موسیقی انرژی و انگیزه آنان را می سازد و خبری از مواد مخدرتحریک کننده مانند راک نوازان غربی نیست.
گروه اول با یک شعر ساده و طنزآمیز معرفی می شود:
هی پشه چی می خوای از جون من
هی می مکی از خون من.
وز میری این ور وز میری اون ور
چی می خوای از جون من؟!؟
گیتار برقی، درامپ، پیانو اینها همه شعر را به تعالی می رسانند! اکثریت این گروه را به عنوان بهترین انتخاب کرده است.
گروه 127 شعرهای انگلیسی را انتخاب کرده است. چرا که معتقدند خواندن به سبک و مضامین غربی با زبان فارسی یک نوع فریب خودمان است!!!
امرتات گروه سوم است . گروهی که شعرهایی با مضامین اجتماعی می خواند با انگیزه و فضای مشابه!
برعکس ستارگان راک غربی که بیشتر بصورت لوانگل (Low Angle)تصویربرداری می شوند تا شکوه آنان بیشتر شود، تصویربرداری از این ستارگان گمنام بیشتر های انگل (High Angle)است. البته استثنا نیز وجود دارد تصاویر تعریف رویاهای یکی از این راک نوازها درحالیکه تعریف می کند اگر پول داشته باشد چه می کند! او روی مبل لم داده است و با ناباوری می گوید سازش را عوض می کند خیلی کارها باید بکند!!! دوربین در این لحظات لو انگل است اما برای مدتی کوتاه!
همه ی آنها خندان هستند اما وقتی از آینده سئوال می شود. عجز کامل در چهر ه ها و حرکاتشان مشهود می شود:
من نمی خوام در آینده توی جوب خیابون بخوابم! اما اگه این جوری ادامه پیدا کن شاید این اتفاق بیفته!!
اگه اینجا ما بعد از تمرین ها به آینده مون فکر کنیم مطمئناً شبه خوبی نخواهیم داشت!
یک درجه محدودیت خلاقیت می آره اما دو درجه مرگه!
برگزار کنندگان مسابقه تصمیم می گیرند برای معرفی این سه گروه، در تالار فارابی کنسرتی ترتیب بدهند. کنسرتی که فقط برای دانشجویان اجرا شود. برای دریافت مجوز کنسرت مجبور می شوند به جای اسم ((کنسرت راک)) از ((همایش موسیقی راک)) استفاده کنند! تمرین ها شروع می شود! تبلیغات و فروش بلیت، چاپ پوستر همایش! رویای اجرای کنسرت که آرمان هر نوازنده ای است به واقعیت نزدیک می شود. سه روز مانده به کنسرت این سه گروه دعوت می شوند تا توضیحاتی داده شود. ستارگان از زیرزمین ها بیرون می آیند. بابک چمن آرا( تهیه کننده موسیقی) : می خوام حرفی به شما بزنم که در حرفه ی ما خیلی عادی شده! متاسفانه با برگزاری کنسرت دیروز مخالفت شد!
پن روی چهره های شوکه شده اعضای سه گروه و شکایت های بعضی از آنها و سرانجام همه چیز به مزاح و شوخی تغییر می کند. یکی از آنها می گوید: نباید مایوس شوند و تمرین هایشان را بیشتر کنند. نفر دیگری اعتراض می کند: تو مثل ما مشکل مالی نداری.
- من ندارم که باید اجاره خونه بدم؟ زن و بچه ام رو نون بدم!!
فردی از پیشنهاد شبکه بی بی سی برای برگزاری همین کنسرت در دبی خبر می دهد. اما برگزار کنندگان هشدار می دهند اگر می خواهند روزی در ایران کار کنند و کنسرت بدهند بهتر است در قبول این پیشنهاد محافظه کار باشند. آنها آینده مبهم در کشورشان را انتخاب می کنند و دنیای شخصی و زیرزمینی آنها دوباره شروع می شود!!! بچه های گروه اول خارج می شوند. سازه ها بر دوش شان است. دور هم سیگار می کشند. با هم شوخی می کنند و برای تمرین راهی زیرزمین شان می شوند!
تیراژ پایانی با پخش موسیقی این سه گروه شروع می شود و برای اولین بار صدای موسیقی شان در یک جمع شنیده می شود!!
Permalink
| 1 comments
|
Labels: سینما
09 July 2007
پا توی کفش دیگران کردن!
at
12:41 AM
دیروز فیلم مستند ((پیشواز از بانوی صلح)) ساخته ی ابراهیم مختاری درادامه ی دوره جدید نمایش فیلم های به نمایش درنیامده، در خانه سینما نمایش داده شد! این فیلم درباره ی پیشواز از خانم شیرین عبادی در فرودگاه مهرآباد هنگام بازگشت به ایران پس از دریافت جایزه ی صلح نوبل است.
خانم شیرین عبادی حقوق دان و مدافع حقوق بشر اولین ایرانی و اولین زن مسلمان و یازدهمین زنی است که در جهان موفق به دریافت جایزه ی نوبل می شود. اما هیچ خبری از این رخداد بزرگ در صدا و سیما پخش نشد و معدود روزنامه هایی که این خبر را منتشر کردند به نوشتن یک تیتر کوچک در کنار سایر عنوان های درشت تبلیغات های سیاسی معمول قناعت کردند. تیترهایی که از خبر تساوی و باخت های تیم ملی هم کوچک تر بودند!
پس از پایان نمایش فیلم جلسه نقد وبررسی با حضور ابراهیم مختاری و شیرین عبادی برگزارگردید. نکته جالب و قابل توجه این جلسه خاطرات و تجارب شیرین عبادی از ساختن فیلمی ازآقای فرشاد.. تنها شاهد دادگاه ماجرای کوی دانشگاه بود.
شیرین عبادی پس از اینکه میکروفن مقابل او قرار داده شد. با صدای بلند گفت: نیازی به میکروفن نیست چون من در کودکی از یک لحظه غفلت مادرم سوء استفاده کردم و یک میکروفن قورت دادم!!! این آغاز شیرین و طنزآمیز در طول توصیف مسایل تلخ حقوقی و خاطراتش نیز گاهی تکرار می شد و حضار را به وجد می آورد!
ماجرای فیلم ساختن او از یک آگهی در روزنامه شروع می شود یعنی زمانی که پدر عزت ابراهیم زاده قربانی ماجرای 18 تیر در حمله ی نیروی انتظامی و گروه فشار به کوی دانشگاه، برای پرداخت پول وکیل مجبور به آگهی برای فروش خانه ی خود در یک روستای دور افتاده می شود. اما شیرین عبادی به این پدر پیشنهاد می دهد که وکالت رایگان شکایت از گروه های فشار برای قتل پسرش را به عهده بگیرد. در حالیکه چندین وکیل دیگر نیز این پیشنهاد را ارائه کرده بودند. اما پدر عزت ابراهیم زاده به علت اینکه دخترش تنها عضو خانواده بوده که در تهران حضور داشته است پیشنهاد خانم عبادی را می پذیرد تا دخترش در رفت و آمد ها به دفتر او احساس راحتی کند و نگران ارتباط با یک مرد وکیل غریبه و عواقب آن در جامعه نباشد! در حقیقت این نگاه سنتی و محدودیت های روابط زنان در جامعه باعث گامهای نخست در به شهرت رسیدن خانم عبادی پس از سالها مبارزه و پژوهش می شود! خانم عبادی در طول پیگیری پرونده با آقای فرشاد که زمانی عضو گروه های فشار بوده و در اعمال غیرقانونی و غیر انسانی آنان نیزشریک بوده است، آشنا می شود و از او درخواست می کند تمام مشاهدات خود را مکتوب کند. اما به گفته خودش برای محکم کاری از شهادت او فیلمی نیز تهیه می کند! این اولین و ظاهراً آخرین فیلم مستند محض و کاملاًٌ واقعی خانم عبادی است. در این فیلم آقای فرشاد به افشای هویت گروه های فشار، برنامه ها ، به دست آوردن اسلحه، منابع مالی و حامیان اصلی آنان می پردازد.
اما مشکل زمانی آغاز می شود که فیلم توسط خانم عبادی به دادگاه و شورای عالی امنیت ملی ارائه می شود و فردای آن روز سی دی فیلم توسط دستفروش های خیابان انقلاب با صدای بلند فروخته می شود!!!! تلاش هایی نیز برای پیدا کردن عوامل فروش این فیلم انجام می شود اما نیروی انتظامی از پیدا کردن عوامل اصلی ناتوان می ماند! یا به عبارتی عوامل اصلی هرگز معرفی نمی شوند اماخانم عبادی و آقای فرشاد به جرم تشویش اذهان عمومی هر کدام به یک سال و آقای حمید یکی از دوستان خانم عبادی به 4 ماه حبس محکوم می شوند!
نقش آقای حمید بسیار جالب و شنیدنی است. خانم عبادی برای ساختن این فیلم از دوربین خانگی خود استفاده می کند. اما چون سه پایه نداشته است از آقای حمید درخواست می کند برای او سه پایه بیاورد. اما تا زمانی که حمید سه پایه خود را بیاورد فرشاد از سه پایه شخصی خود برای تصویربرداری استفاده می کند. بنابراین حمید وقتی به منزل خانم عبادی می رسد که فیلم ضبط شده است. او بدون اینکه بداند خانم عبادی سه پایه را برای چه منظوری می خواسته است آنجا را ترک می کند اما 4 ماه در زندان انفرادی اوین عواقب سه پایه بردن برای دوستان را تحمل می کند!!!!
خانم عبادی در پایان یادآور می شود که نتیجه ی پا توی کفش دیگران کردن و فیلم ساختن یک حقوق دان زندان است!!!!!
خانم شیرین عبادی حقوق دان و مدافع حقوق بشر اولین ایرانی و اولین زن مسلمان و یازدهمین زنی است که در جهان موفق به دریافت جایزه ی نوبل می شود. اما هیچ خبری از این رخداد بزرگ در صدا و سیما پخش نشد و معدود روزنامه هایی که این خبر را منتشر کردند به نوشتن یک تیتر کوچک در کنار سایر عنوان های درشت تبلیغات های سیاسی معمول قناعت کردند. تیترهایی که از خبر تساوی و باخت های تیم ملی هم کوچک تر بودند!
پس از پایان نمایش فیلم جلسه نقد وبررسی با حضور ابراهیم مختاری و شیرین عبادی برگزارگردید. نکته جالب و قابل توجه این جلسه خاطرات و تجارب شیرین عبادی از ساختن فیلمی ازآقای فرشاد.. تنها شاهد دادگاه ماجرای کوی دانشگاه بود.
شیرین عبادی پس از اینکه میکروفن مقابل او قرار داده شد. با صدای بلند گفت: نیازی به میکروفن نیست چون من در کودکی از یک لحظه غفلت مادرم سوء استفاده کردم و یک میکروفن قورت دادم!!! این آغاز شیرین و طنزآمیز در طول توصیف مسایل تلخ حقوقی و خاطراتش نیز گاهی تکرار می شد و حضار را به وجد می آورد!
ماجرای فیلم ساختن او از یک آگهی در روزنامه شروع می شود یعنی زمانی که پدر عزت ابراهیم زاده قربانی ماجرای 18 تیر در حمله ی نیروی انتظامی و گروه فشار به کوی دانشگاه، برای پرداخت پول وکیل مجبور به آگهی برای فروش خانه ی خود در یک روستای دور افتاده می شود. اما شیرین عبادی به این پدر پیشنهاد می دهد که وکالت رایگان شکایت از گروه های فشار برای قتل پسرش را به عهده بگیرد. در حالیکه چندین وکیل دیگر نیز این پیشنهاد را ارائه کرده بودند. اما پدر عزت ابراهیم زاده به علت اینکه دخترش تنها عضو خانواده بوده که در تهران حضور داشته است پیشنهاد خانم عبادی را می پذیرد تا دخترش در رفت و آمد ها به دفتر او احساس راحتی کند و نگران ارتباط با یک مرد وکیل غریبه و عواقب آن در جامعه نباشد! در حقیقت این نگاه سنتی و محدودیت های روابط زنان در جامعه باعث گامهای نخست در به شهرت رسیدن خانم عبادی پس از سالها مبارزه و پژوهش می شود! خانم عبادی در طول پیگیری پرونده با آقای فرشاد که زمانی عضو گروه های فشار بوده و در اعمال غیرقانونی و غیر انسانی آنان نیزشریک بوده است، آشنا می شود و از او درخواست می کند تمام مشاهدات خود را مکتوب کند. اما به گفته خودش برای محکم کاری از شهادت او فیلمی نیز تهیه می کند! این اولین و ظاهراً آخرین فیلم مستند محض و کاملاًٌ واقعی خانم عبادی است. در این فیلم آقای فرشاد به افشای هویت گروه های فشار، برنامه ها ، به دست آوردن اسلحه، منابع مالی و حامیان اصلی آنان می پردازد.
اما مشکل زمانی آغاز می شود که فیلم توسط خانم عبادی به دادگاه و شورای عالی امنیت ملی ارائه می شود و فردای آن روز سی دی فیلم توسط دستفروش های خیابان انقلاب با صدای بلند فروخته می شود!!!! تلاش هایی نیز برای پیدا کردن عوامل فروش این فیلم انجام می شود اما نیروی انتظامی از پیدا کردن عوامل اصلی ناتوان می ماند! یا به عبارتی عوامل اصلی هرگز معرفی نمی شوند اماخانم عبادی و آقای فرشاد به جرم تشویش اذهان عمومی هر کدام به یک سال و آقای حمید یکی از دوستان خانم عبادی به 4 ماه حبس محکوم می شوند!
نقش آقای حمید بسیار جالب و شنیدنی است. خانم عبادی برای ساختن این فیلم از دوربین خانگی خود استفاده می کند. اما چون سه پایه نداشته است از آقای حمید درخواست می کند برای او سه پایه بیاورد. اما تا زمانی که حمید سه پایه خود را بیاورد فرشاد از سه پایه شخصی خود برای تصویربرداری استفاده می کند. بنابراین حمید وقتی به منزل خانم عبادی می رسد که فیلم ضبط شده است. او بدون اینکه بداند خانم عبادی سه پایه را برای چه منظوری می خواسته است آنجا را ترک می کند اما 4 ماه در زندان انفرادی اوین عواقب سه پایه بردن برای دوستان را تحمل می کند!!!!
خانم عبادی در پایان یادآور می شود که نتیجه ی پا توی کفش دیگران کردن و فیلم ساختن یک حقوق دان زندان است!!!!!
Permalink
| 1 comments
|
Labels: سینما
04 July 2007
صدای آزادی
at
10:06 AM
نقد فیلم صدای دوم مستندی از مجتبی میرتهماسب
((درجامعه ما همیشه زنان مشکل دارند!!!))
جذابیت فوق العاده فیلم مستند صدای دوم، ساخته ی مجتبی میرتهماسب، برای کارگردانی خوب فیلم یا صدابرداری بی نظیر و تدوین روان آن نیست. بلکه شاید جذابیت آن به دلیل ورود به منطقه ی ممنوعه ای است که 28 سال فقط در محدوده ی شخصی افراد قابل دسترسی بوده است و آن آواز خواندن زنان است.
صدای دوم با حرکت دوربین بین نوازندگان ایرانی و خارجی در حال تمرین در راهروی سالن کنسرت رستم وسهراب چکنواریان و یک مکالمه تلفنی شروع می شود، پسری از احتمال تعطیلی کنسرتی خبر می دهد که تعداد زیادی از علاقمندان در مقابل درهای بسته منتظر ورود به سالن هستند. اما کسی نمی داند کنسرت برگزار خواهد شد یا نه؟
بیننده از این تعلیق ابتدایی فیلم به مدت چهل دقیقه سوار بر امواج متلاطم ضرباهنگ تند فیلم تا تیراژ پایانی مملو از حس همدردی و اعتراض همراه با شخصیتهای فیلم پیش می رود و در پایان می داند که مبارزه گروهی از زنان برای رسیدن به خواسته های خود اگرچه با پیروزی همراه نیست اما این مبارزه فی نفسه یک پیروزیست!
شخصیت های فیلم صدای دوم، زنان و مردانی هستند که برای تصاحب حق آواز خواندن زنان در ایران مبارزه می کنند! طبق قانوانین جمهوری اسلامی تک خوانی زن غیرشرعی و درنتیجه غیرقانونی است. اما اگر شخص دومی با وی همخوانی کند آواز خواندن او قانونی می شود!
صدای دوم چنان تناقض های منطقی محدودیتهای قانونی جامعه ما را پیش روی بیننده قرار می دهد که او ناخودآگاه و بدون پیش داوری فیلمساز یک نیاز غیرقابل تعریف بشری را با تمام وجود درک می کند؛ نیازی به نام آزادی!
مردم منتظر، پشت در پلمپ شده ی سالن کنسرت قفل را می شکنند و وارد سالن می شوند. لحظات شکار شده در این قسمت بی نظیرترین تصاویر مستند را نمایش می دهد: اعتراض ، شور و شوق ، ترس و هیجان شکستن محدودیت !
دریا دادور خواننده اپرا که بعد از سالها برای تک خوانی اپرا به ایران آمده است نگاه دیگری به شرایط موجود دارد او هنوز مفهوم محدودیت و ممنوعیت در ایران را درک نکرده است و میرتهماسب بهترین قسمت گفتگو او را انتخاب کرده است او درمقابل دوربین می گوید: وقتی بهترین سولیست های جهان برای کنسرتی جمع می شوند امکان ندارد مجوز آن صادر نشده باشد!! او مشکل را در مسایل فنی می بیند و سعی می کند ثابت کند کیفیت صدای زنان مانند مردان است! اما سکانس بعدی اشتباه او را ثابت می کند! صدای آسمانی او و تصاویر خلسه ی شنوندگان کنسرت عظیم چکنواریان با نوازندگانی از کشورهای اتریش ، هلند، استونی و... به سادگی برتری صدای زنان نسبت به مردان را نمایش می دهد! در پایان زیرنویسی بیننده را به هیجان می آورد: تک خوانی زن بعد از 24 سال برای اولین بار درایران!
کیانا کیارس و خانواده او تلاش بی وقفه ای دارند تا مجوز انتشار کاستی با صدای زن را به دست آورند. هرچند هیجان کیانا کیارس برای شکستن این محدودیت در مقابل نگاه تجاری همسر و تهیه کننده او که روی مبل لم داده است و بی تفاوت از امکان عدم گرفتن مجوز و یا نتیجه ی تجاری خوب کاست در صورت گرفتن مجوز صحبت می کند به خوبی آشکار است!
نمای نزدیکی از کیانا کیارس در پشت توری میکروفن درحال تک خوانی تاکیدی برواقعیت تلخی است اینکه باید صدای او با صدای دومی همخوان شود تا چهره واقعی خواننده زن همچنان پنهان بماند!! صدای دوم دغدغه ی او، برادر و همسرش می شود. سرانجام افروز انصاری زن برادرش این وظیفه را به عهده می گیرد! این گروه خانوادگی هفت ماه تلاش می کنند، اما ظاهراً این بار کلاه شرعی که در جامعه ی ما کاربرد فراوانی دارد، مقبول مسئولین ارشاد قرارنمی گیرد!
ضمن بررسی شرایط سایر خوانندگان زن در طول فیلم گاهی ادامه فعالیت کیاناکیارس موضوع فیلم می شود! او تحصیل کرده ی موسیقی و عاشق این شغل است اما حاضر به ترک کشور برای رسیدن به هدفش نیست! بنابراین به شبیه سازی صدای کودکانه در تیزرهای تبلیغاتی مشغول می شود.
زوم این (zoom in) چهره مملو از غم؛ زمانی که کیانا کیارس به صدای کودکانه خود روی تیزر تبلیغاتی گوش می دهد!
نمای بعدی؛ او ابرازرضایت می کند: از هیچی بهتراست و این طوری هنوز دارم فعالیت می کنم! اما ظاهراً این سرزندگی ویژگی عاشقان این حرفه در ایران است!
کنسرت گروه آریان با همخوانی دختران، پرطرفدارترین کنسرت است اما آیا وضع همچنان اینگونه باقی می ماند؟
مشکلات اصلی از انتشارکتاب ((زنان موسیقی در ایران)) شروع می شود! در طول فیلم تیترهای روزنامه ها و مجله ها گفتار متن راوی را مستندسازی می کند. ویژه نامه ی موسیقی روزنامه ایران به نقد کتاب می پردازد و با بیان جمله ای از کتاب سبب اعتراض تندروهای مذهبی و تعطیلی این ویژه نامه و سایر ویژه نامه های هنری روزنامه ی ایران می شود!!! علاوه بر اینکه از آن پس همخوانی زنان نیز محدودتر می شود.
گفتگو با سازندگان و تهیه کنندگان موسیقی بیانگر تغییرات مداوم قوانین و عدم رعایت اصول ثابت برای همخوانی زنان است. مرزهای آزادی همیشه دستخوش تاخت و تازاست!
رامین بهنا برای خواننده زنی در آنسوی مرزها آهنگ تهیه می کند اما درمقابل این پرسش که آیا مشکلی برایش پیش نمی آید؟ با تردید صحبت می کند. نمای بعدی قسمتی از کنسرت گوگوش و آهنگ معروف او در اولین اجرا، تورنتو: قضاوت چیست؟ خواندن مگرجرم است؟ نمی خوانم چون خواندن جرم است!...
او نمادی از مقاومت و رسیدن به هدف معرفی می شود! بابک امینی نوازنده ی حرفه ای گیتار کنسرت های گوگوش پاسخ سئوال بهنا است امینی پس از بازگشت به ایران بازجویی و ممنوع خروج می شود. اما در توصیف این مشکلات همچنان سرزنده و خندان است! دیگر به این مشکلات عادت کرده است این هم جزی از زندگی اوست و بهترین قسمتهای مصاحبه اوانتخاب شده است. در پایان صحبتهایش خنده مداوم اورا می بینیم! زیر نویس، خبر خروج او شش ماه پس از مصاحبه را نمایش می دهد. صحنه ی نوازندگی استادانه ی آهنگی با گیتارتوسط او بیننده را با حالتی معلق در غم و شادی روبرومی کند. شادی خروج از محدودیت و غم خروج چنین هنرمندی از کشور!
مرجان وحدت صدای خود را در لابلای صدای خواهرش، مهسا وحدت پنهان می کند. آن دو در خانه تمرین می کنند و صدای زیبای تک خوانی آنها اتاق کوچک خانه را پر می کند. مامک خادم خواننده ی معروف گروه Axiom of choice تنها زنی است که بی حجاب جلوی دوربین حاضر می شود. گویا این جمله که من خواننده مهاجرم مجوز این کار را صادر می کند! عشق بی حد و اندازه ی او به موسیقی و خوانندگی از تک تک کلماتش هویدا می شود.
یکی از زیباترین قسمتهای فیلم اجرای کنسرت زنان برای زنان است! صف زنان برای ورود به سالن کنسرت و تنها تصویر اجرای کنسرت: برفک؛ سمبل سانسور مطلق است!!!
تاکید کیاناکیارس که هرگز تن به چنین کنسرتی نخواهد داد حتی اگر هرگز کنسرتی اجرا نکند!!
گروه خنیا این تراژدی را تکمیل می کند. صدای زیبای پری ملکی خواننده ی توانا این گروه در بین صداهای دو همخوان زن و یک مرد گم می شود! زیرا باید صدای همخوان مرد زنگ صدای زنان را بپوشاند!!!! حضور خواننده مرد چنان اضافه می نماید که بیشترشبیه نقش مترسک مچور است تا حضور مردسالاری در جامعه را تاکید کند! پری ملکی از تغییر قوانین و اجبار برای همراهی دو همخوان زن و یک مرد شکایت دارد و می گوید: فقط زنان در جامعه ما مشکل دارند! راوی فیلم یادآور می شود که این خوانندگان زن همخوان نامیده می شوند!!
کنسرت سعید پورسعید خواننده ی آهنگ های پاپ خیابانی ! چهره ی کیانا کیارس با آرایش تند، کیارس از نقش همخوانی خود دراین کنسرت می گوید: کنسرتی از آهنگ های عروسی! مردم شاد می شوند، تکون و دست و این حرفها. خب مردم حال می کنند!!
زیرنویس در فیلم بسیار استفاده می شود. این استفاده مضاعف حاکی از ضعف کارگردانی نیست. بلکه انتقال اطلاعات کامل بدون تاثیر احساسات صدای گوینده و پرگویی راوی است. البته روح فیلم بر شنیدن صداها، موسیقی و آواز استوار است و کم گویی راوی به ظهور این روح کمک شایانی می کند. صدابرداری بسیارعالی صورت گرفته است اگرچه تصویربرداری چنگی به دل نمی زند. تصاویر پررنگ و نور کنسرتها با نماهای تاریک و بی روح تماشاچیان به علت عدم امکان نورپردازی که زیبایی بصری خود را از دست داده اند، تضاد نامطلوبی ایجاد می کند. اما باید اعتراف کرد محتوی تصاویر کاملاً بجا و دقیق انتخاب شده اند. استفاده حرفه ای از وایپ های تصویری در تدوین برای پوشاندن جامپ کاتهای مصاحبه ها و ترنزیشن های ظریف از سوژه ای به سوژه ی دیگر زیبایی فیلم را افزوده است.
سکانسهای پایانی فیلم صدای آوازهای خوانندگان زن آنسوی آبها بر تصاویری از دیش های بی شمار ماهواره ای در پشت بامهای خانه های تهران و صف اتومبیل هایی است که رانندگانشان به این گونه موسیقی های ممنوع گوش می دهند و تیلد آپ به نمایی از دماوند!
به هر حال درطول فیلم شاهد یک مبارزه هستیم. خوانندگان زن به هر طریقی صدای خود را به گوش مردم می رسانند. نمایی از سارا نایینی که در کنسرتی آواهای بی معنی را از دهان خارج می کند و بعد لبخند تلخی به نوازنده ی پسر مجاورش می زند. این آواها بیانیه ی مبارزه برای آزادی خوانندگان زن را تکمیل می کند!
آوازی از گروه Axiom of choice باصدای زنان موسیقی تیراژپایانی است:
جذابیت فوق العاده فیلم مستند صدای دوم، ساخته ی مجتبی میرتهماسب، برای کارگردانی خوب فیلم یا صدابرداری بی نظیر و تدوین روان آن نیست. بلکه شاید جذابیت آن به دلیل ورود به منطقه ی ممنوعه ای است که 28 سال فقط در محدوده ی شخصی افراد قابل دسترسی بوده است و آن آواز خواندن زنان است.
صدای دوم با حرکت دوربین بین نوازندگان ایرانی و خارجی در حال تمرین در راهروی سالن کنسرت رستم وسهراب چکنواریان و یک مکالمه تلفنی شروع می شود، پسری از احتمال تعطیلی کنسرتی خبر می دهد که تعداد زیادی از علاقمندان در مقابل درهای بسته منتظر ورود به سالن هستند. اما کسی نمی داند کنسرت برگزار خواهد شد یا نه؟
بیننده از این تعلیق ابتدایی فیلم به مدت چهل دقیقه سوار بر امواج متلاطم ضرباهنگ تند فیلم تا تیراژ پایانی مملو از حس همدردی و اعتراض همراه با شخصیتهای فیلم پیش می رود و در پایان می داند که مبارزه گروهی از زنان برای رسیدن به خواسته های خود اگرچه با پیروزی همراه نیست اما این مبارزه فی نفسه یک پیروزیست!
شخصیت های فیلم صدای دوم، زنان و مردانی هستند که برای تصاحب حق آواز خواندن زنان در ایران مبارزه می کنند! طبق قانوانین جمهوری اسلامی تک خوانی زن غیرشرعی و درنتیجه غیرقانونی است. اما اگر شخص دومی با وی همخوانی کند آواز خواندن او قانونی می شود!
صدای دوم چنان تناقض های منطقی محدودیتهای قانونی جامعه ما را پیش روی بیننده قرار می دهد که او ناخودآگاه و بدون پیش داوری فیلمساز یک نیاز غیرقابل تعریف بشری را با تمام وجود درک می کند؛ نیازی به نام آزادی!
مردم منتظر، پشت در پلمپ شده ی سالن کنسرت قفل را می شکنند و وارد سالن می شوند. لحظات شکار شده در این قسمت بی نظیرترین تصاویر مستند را نمایش می دهد: اعتراض ، شور و شوق ، ترس و هیجان شکستن محدودیت !
دریا دادور خواننده اپرا که بعد از سالها برای تک خوانی اپرا به ایران آمده است نگاه دیگری به شرایط موجود دارد او هنوز مفهوم محدودیت و ممنوعیت در ایران را درک نکرده است و میرتهماسب بهترین قسمت گفتگو او را انتخاب کرده است او درمقابل دوربین می گوید: وقتی بهترین سولیست های جهان برای کنسرتی جمع می شوند امکان ندارد مجوز آن صادر نشده باشد!! او مشکل را در مسایل فنی می بیند و سعی می کند ثابت کند کیفیت صدای زنان مانند مردان است! اما سکانس بعدی اشتباه او را ثابت می کند! صدای آسمانی او و تصاویر خلسه ی شنوندگان کنسرت عظیم چکنواریان با نوازندگانی از کشورهای اتریش ، هلند، استونی و... به سادگی برتری صدای زنان نسبت به مردان را نمایش می دهد! در پایان زیرنویسی بیننده را به هیجان می آورد: تک خوانی زن بعد از 24 سال برای اولین بار درایران!
کیانا کیارس و خانواده او تلاش بی وقفه ای دارند تا مجوز انتشار کاستی با صدای زن را به دست آورند. هرچند هیجان کیانا کیارس برای شکستن این محدودیت در مقابل نگاه تجاری همسر و تهیه کننده او که روی مبل لم داده است و بی تفاوت از امکان عدم گرفتن مجوز و یا نتیجه ی تجاری خوب کاست در صورت گرفتن مجوز صحبت می کند به خوبی آشکار است!
نمای نزدیکی از کیانا کیارس در پشت توری میکروفن درحال تک خوانی تاکیدی برواقعیت تلخی است اینکه باید صدای او با صدای دومی همخوان شود تا چهره واقعی خواننده زن همچنان پنهان بماند!! صدای دوم دغدغه ی او، برادر و همسرش می شود. سرانجام افروز انصاری زن برادرش این وظیفه را به عهده می گیرد! این گروه خانوادگی هفت ماه تلاش می کنند، اما ظاهراً این بار کلاه شرعی که در جامعه ی ما کاربرد فراوانی دارد، مقبول مسئولین ارشاد قرارنمی گیرد!
ضمن بررسی شرایط سایر خوانندگان زن در طول فیلم گاهی ادامه فعالیت کیاناکیارس موضوع فیلم می شود! او تحصیل کرده ی موسیقی و عاشق این شغل است اما حاضر به ترک کشور برای رسیدن به هدفش نیست! بنابراین به شبیه سازی صدای کودکانه در تیزرهای تبلیغاتی مشغول می شود.
زوم این (zoom in) چهره مملو از غم؛ زمانی که کیانا کیارس به صدای کودکانه خود روی تیزر تبلیغاتی گوش می دهد!
نمای بعدی؛ او ابرازرضایت می کند: از هیچی بهتراست و این طوری هنوز دارم فعالیت می کنم! اما ظاهراً این سرزندگی ویژگی عاشقان این حرفه در ایران است!
کنسرت گروه آریان با همخوانی دختران، پرطرفدارترین کنسرت است اما آیا وضع همچنان اینگونه باقی می ماند؟
مشکلات اصلی از انتشارکتاب ((زنان موسیقی در ایران)) شروع می شود! در طول فیلم تیترهای روزنامه ها و مجله ها گفتار متن راوی را مستندسازی می کند. ویژه نامه ی موسیقی روزنامه ایران به نقد کتاب می پردازد و با بیان جمله ای از کتاب سبب اعتراض تندروهای مذهبی و تعطیلی این ویژه نامه و سایر ویژه نامه های هنری روزنامه ی ایران می شود!!! علاوه بر اینکه از آن پس همخوانی زنان نیز محدودتر می شود.
گفتگو با سازندگان و تهیه کنندگان موسیقی بیانگر تغییرات مداوم قوانین و عدم رعایت اصول ثابت برای همخوانی زنان است. مرزهای آزادی همیشه دستخوش تاخت و تازاست!
رامین بهنا برای خواننده زنی در آنسوی مرزها آهنگ تهیه می کند اما درمقابل این پرسش که آیا مشکلی برایش پیش نمی آید؟ با تردید صحبت می کند. نمای بعدی قسمتی از کنسرت گوگوش و آهنگ معروف او در اولین اجرا، تورنتو: قضاوت چیست؟ خواندن مگرجرم است؟ نمی خوانم چون خواندن جرم است!...
او نمادی از مقاومت و رسیدن به هدف معرفی می شود! بابک امینی نوازنده ی حرفه ای گیتار کنسرت های گوگوش پاسخ سئوال بهنا است امینی پس از بازگشت به ایران بازجویی و ممنوع خروج می شود. اما در توصیف این مشکلات همچنان سرزنده و خندان است! دیگر به این مشکلات عادت کرده است این هم جزی از زندگی اوست و بهترین قسمتهای مصاحبه اوانتخاب شده است. در پایان صحبتهایش خنده مداوم اورا می بینیم! زیر نویس، خبر خروج او شش ماه پس از مصاحبه را نمایش می دهد. صحنه ی نوازندگی استادانه ی آهنگی با گیتارتوسط او بیننده را با حالتی معلق در غم و شادی روبرومی کند. شادی خروج از محدودیت و غم خروج چنین هنرمندی از کشور!
مرجان وحدت صدای خود را در لابلای صدای خواهرش، مهسا وحدت پنهان می کند. آن دو در خانه تمرین می کنند و صدای زیبای تک خوانی آنها اتاق کوچک خانه را پر می کند. مامک خادم خواننده ی معروف گروه Axiom of choice تنها زنی است که بی حجاب جلوی دوربین حاضر می شود. گویا این جمله که من خواننده مهاجرم مجوز این کار را صادر می کند! عشق بی حد و اندازه ی او به موسیقی و خوانندگی از تک تک کلماتش هویدا می شود.
یکی از زیباترین قسمتهای فیلم اجرای کنسرت زنان برای زنان است! صف زنان برای ورود به سالن کنسرت و تنها تصویر اجرای کنسرت: برفک؛ سمبل سانسور مطلق است!!!
تاکید کیاناکیارس که هرگز تن به چنین کنسرتی نخواهد داد حتی اگر هرگز کنسرتی اجرا نکند!!
گروه خنیا این تراژدی را تکمیل می کند. صدای زیبای پری ملکی خواننده ی توانا این گروه در بین صداهای دو همخوان زن و یک مرد گم می شود! زیرا باید صدای همخوان مرد زنگ صدای زنان را بپوشاند!!!! حضور خواننده مرد چنان اضافه می نماید که بیشترشبیه نقش مترسک مچور است تا حضور مردسالاری در جامعه را تاکید کند! پری ملکی از تغییر قوانین و اجبار برای همراهی دو همخوان زن و یک مرد شکایت دارد و می گوید: فقط زنان در جامعه ما مشکل دارند! راوی فیلم یادآور می شود که این خوانندگان زن همخوان نامیده می شوند!!
کنسرت سعید پورسعید خواننده ی آهنگ های پاپ خیابانی ! چهره ی کیانا کیارس با آرایش تند، کیارس از نقش همخوانی خود دراین کنسرت می گوید: کنسرتی از آهنگ های عروسی! مردم شاد می شوند، تکون و دست و این حرفها. خب مردم حال می کنند!!
زیرنویس در فیلم بسیار استفاده می شود. این استفاده مضاعف حاکی از ضعف کارگردانی نیست. بلکه انتقال اطلاعات کامل بدون تاثیر احساسات صدای گوینده و پرگویی راوی است. البته روح فیلم بر شنیدن صداها، موسیقی و آواز استوار است و کم گویی راوی به ظهور این روح کمک شایانی می کند. صدابرداری بسیارعالی صورت گرفته است اگرچه تصویربرداری چنگی به دل نمی زند. تصاویر پررنگ و نور کنسرتها با نماهای تاریک و بی روح تماشاچیان به علت عدم امکان نورپردازی که زیبایی بصری خود را از دست داده اند، تضاد نامطلوبی ایجاد می کند. اما باید اعتراف کرد محتوی تصاویر کاملاً بجا و دقیق انتخاب شده اند. استفاده حرفه ای از وایپ های تصویری در تدوین برای پوشاندن جامپ کاتهای مصاحبه ها و ترنزیشن های ظریف از سوژه ای به سوژه ی دیگر زیبایی فیلم را افزوده است.
سکانسهای پایانی فیلم صدای آوازهای خوانندگان زن آنسوی آبها بر تصاویری از دیش های بی شمار ماهواره ای در پشت بامهای خانه های تهران و صف اتومبیل هایی است که رانندگانشان به این گونه موسیقی های ممنوع گوش می دهند و تیلد آپ به نمایی از دماوند!
به هر حال درطول فیلم شاهد یک مبارزه هستیم. خوانندگان زن به هر طریقی صدای خود را به گوش مردم می رسانند. نمایی از سارا نایینی که در کنسرتی آواهای بی معنی را از دهان خارج می کند و بعد لبخند تلخی به نوازنده ی پسر مجاورش می زند. این آواها بیانیه ی مبارزه برای آزادی خوانندگان زن را تکمیل می کند!
آوازی از گروه Axiom of choice باصدای زنان موسیقی تیراژپایانی است:
گرمن زمی مغانه مستم هستم
گرعاشق و رند ومی پرستم هستم
هرطایفه ای زمن گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
Permalink
| 3
comments
|
Labels: سینما
27 June 2007
میزانسن چیست؟
at
10:57 PM
یکی از دوستان در پست مربوط به فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین معنی میزانسن را پرسیده بود بنابراین من عیناً تعریف میزانسن در کتاب هنر سینما نوشته ی دیوید بوردول و کریستین تامسون را در زیر نوشته ام:
در زبان فرانسه میزانسن یعنی ((به صحنه آوردن یک کنش)) و اولین بار به کارگردانی نمایشنامه اطلاق شد. نظریه پردازان سینما، که این اصطلاح را به کارگردانی فیلم هم تعمیم داده اند، آن را برای تاکید برکنترل کارگردان بر آنچه که در قاب فیلم دیده می شود به کار می برند. همچنانکه از اصلیت تئاتری این اصطلاح برمی آید، میزانسن شامل آن جنبه هایی است که با هنر تئاتر تداخل می کنند: صحنه آرایی، نورپردازی، لباس، و رفتار بازیگران. کارگردان فیلم با کنترل میزانسن رویدادی را برای دوربین به روی صحنه می برد.
در زبان فرانسه میزانسن یعنی ((به صحنه آوردن یک کنش)) و اولین بار به کارگردانی نمایشنامه اطلاق شد. نظریه پردازان سینما، که این اصطلاح را به کارگردانی فیلم هم تعمیم داده اند، آن را برای تاکید برکنترل کارگردان بر آنچه که در قاب فیلم دیده می شود به کار می برند. همچنانکه از اصلیت تئاتری این اصطلاح برمی آید، میزانسن شامل آن جنبه هایی است که با هنر تئاتر تداخل می کنند: صحنه آرایی، نورپردازی، لباس، و رفتار بازیگران. کارگردان فیلم با کنترل میزانسن رویدادی را برای دوربین به روی صحنه می برد.
Permalink
| 1 comments
|
Labels: سینما
14 June 2007
مراسم تدفین آدمهای تنها
at
10:07 AM
به بهانه ی نمایش فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین! برنده جایزه یوزپلنگ طلایی از جشنواره لوکارنو و چندین جایزه ی دیگر ازجشنواره های معتبر جهانی.
کرکره های مغازه ای بالا می رود. مردی چند کیلو خرما می خرد. این اولین سکانس فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین به کارگردانی سامان سالور است. فیلمی که درشرایط سخت جوی، برف وسرمای واقعی ساخته شده است و شاید این بهترین مشخصه فیلم برای دسته بندی درآثار نئورئالیسم سینمای ایران باشد. تمام فیلم سیاه وسفید است که شاید بهترین تکنیک برای نمایش لوکیشن های پربرف است؛ چنانکه در این نماها، بیننده نیز بدنبال تنوع رنگها نیست. البته نماها به قدری طراحی پیچیده دارند و میزانسن و قاب بندی ها طوری شکل گرفته است که ابتدا تصور می شود با یک اثرفرمالیستی مطلق روبرو هستیم و در آن محتوا از فرم جدا شده است. اما داستان آرام آرام جان می گیرد و خط روایی فیلم در فرم عجین می شود و شخصیت پردازی بر اساس فرم فیلم صورت می گیرد. شخصیت های اصلی دو وجه سیاه و سفید دارند، گاهی شما وجه سیاه را می بینید و گاهی سفید! صدری، شخصیت اصلی فیلم در ابتدا فردی خشن، دروغگو و ظالم است که بخاطر رسیدن به جنس مخالف هر عملی انجام می دهد اما یدی، شخصیت دوم فیلم نقش سفیدی دارد که با صداقت هدف صدری را دنبال می کند. در نیمه بعدی فیلم همه چیز جابه جا می شود و صدری رنگ سفید می گیرد و یدی سیاه می شود. اما در پایان فیلم شخصیت های سفیدی را می بینید که ناخودآگاه تحریک شده آنان از تنهایی، گاهی سیاهی پدید می آورد و چیزی شبیه الگوی روانشناختی فروید برای آنان قابل تعریف است اما عشق های آنان خالص و از نوع دیگری است! شاید به همین دلیل سیاه وسفید بودن فیلم بسیار آن را جذاب کرده است.
جاده ی جدید که نمادی از مدرن شدن جوامع انسانی است، باعث فراموشی جاده پربرف قدیمی شده است. صدری، پهلوان روزگاران گذشته شخصیت اصلی فیلم است و از بد روزگار باید پمپ بنزینی را اداره کند که در این جاده متروک قرارگرفته است. صحنه هایی از ردپاها روی تپه های پر برف و نمای باز حرکت او به سمت مقصدی نامعلوم درحالیکه دوربین درمیان حلقه های لاستیک او را مرحله به مرحله تعقیب می کند، تنهایی و رازدار بودن این شخصیت را به خوبی در قالب فرم معرفی می کند. درحقیقت صدری به یک تبعید خود خواسته تن داده است و دراین تنهایی با دنیای پرآشوب درون خود کلنجار می رود. او همیشه نگران آب و هوا است ، چون دوست دارد برف ببارد! از طرفی همیشه به یدی امیدواری می دهد که روزی مسافرین از این جاده عبور خواهند کرد!!! بیننده در ابتدا با این تضاد روبرو می شود؛ اگر برف ببارد جاده ی متروک بسته خواهد شد و امید واهی صدری برای عبور ماشین ها از جاده ی متروک برای چیست؟
طنز ظریف فیلم و قاب بندی های ساده و رازی که برای همه بارها گفته می شود سکانس های معرفی شخصیت دوم فیلم یعنی یدی است. او هم به این تبعید خود خواسته تن داده است تا عشق خود را به سرانجامی برساند. یدی همیشه در نماهای ساده ومیزانسن های قابل پیش بینی دیده می شود. چراکه شخصیت او نیز ساده و قابل پیش بینی است. اما دو شخصیت دیگر که ارتباط این دو مرد تنها و عاشق را با دنیای خارج برقرار و گاهی تنهایی آنها را پر می کنند؛ مرد نعش کش و پستچی هستند. پستچی شخصیت سمج و فرصت طلبی دارد. اما مرد نعش کش تنها شخصیت خاکستری فیلم است. این دوبخاطر شغلشان با آدمهای تنهای فیلم ارتباط دارند. البته در طول داستان متوجه می شویم که این دو نیز در دنیای تنهایی خود زندگی می کنند! حسین که پستچی است با پدر و برادرعقب مانده خود زندگی می کند. تحمل برادرعقب مانده و پدرپیرش به اندازه زندگی در لاشه اتوبوس قدیمی صدری ویدی کنار پمپ بنزین متروک سخت است! حسین نامه های عاشقانه یدی را به دختر آرزوهای او می رساند! حسین با دوچرخه نامه رسانی می کند و مجبور است مسیر طولانی و شیب های تندی را طی کند تا به پمپ بنزین متروک برسد! او برای تعویض دوچرخه خود با یک موتورسیکلت همواره تلاش می کند و سکانسهای طنزآمیزی از برخورد او با رییسش برای رسیدن به این هدف لحظات شیرینی را پدید می آورد. حسین(پستچی) همیشه از یدی می خواهد در هدفش سمج باشد تا موفق شود. نصرت در جاده های متروک به دنبال جسد آدمهای برف زده ای می گردد که تنها رها شده اند تا بتواند از نعش کشی آنان درآمدی کسب کند. او رابطه خوبی با صدری دارد. وجه اشتراک آنها انتظار برای برف است! البته بساط تریاک نیز که به وضوح با سیخ وسنگ نمایش داده می شود ارتباط آنان را قوی تر می کند! زندگی دوباره ی این مرد تنها با یک مرگ آغازمی گردد. صدری بارها یدی را به دزدی یکی از پمپ ها متهم می کند و با فحاشی و کتک زدن یدی سعی دارد او را مجبور به ترک آنجا کند. اما یدی همچنان مقاومت می کند. قرارهای پنهانی صدری با معشوقه اش در اتومبیل دخترصورت می گیرد. دختر حتی یک کلمه هم با صدری صحبت نمی کند. نمای بسته ای را می بینیم که صدری از برخورد دستش با دست دختر که روی دنده اتومبیل است جلوگیری می کند. تمام این نماها وقتی برای بیننده معنی دار و تکان دهنده است که می فهمیم اتومبیل دختر در زیر برف گرفتار شده است و معشوقه صدری در حقیقت جسد دختر عکاسی است که ماهها قبل گم شده است! صدری اتومبیل را زیر خروارها برف پیدا کرده است و عاشق دختر مرده ای شده است که کلامی با او حرف نمی زند. اما صدری برای او درد دل می کند و از گذشته اش تعریف می کند. اینکه چگونه عاشق زنی در بین تماشاچیان نمایش پهلوانی اش شد. زن چادری که فقط چشمانش را می دید و عاشق صدایش شده بود و سرانجام با نگاه کردن در چشمان او پاهایش لرزیده است و بر اثر آسیب دیدگی، دیگر نتوانست نمایش بدهد و منزوی شده است. این نوستالژی او را به یک عشق انتزاعی دیگری کشانده است. چرا که هویت واقعی او مرده است و فقط می تواند همدم یک مرده دیگر شود. صدری بخاطر برملا نشدن این راز به یدی تهمت دزدی می زند و دائم او را کتک می زند! سرانجام راز صدری توسط یدی برملا می شود و او انگشتر و گردنبند طلای جسد را می رباید و توسط حسین برای معشوقه اش هدیه می فرستد. حسین سرانجام موتور را بدست می آورد. او که در این مدت نامه های یدی را با خط خود بازنویسی کرده و به اسم خود به دختر داده است جواهرات را بعنوان هدایای عروسی به دختر می دهد و با او ازدواج می کند. یدی به دیدن دختر می رود ولی با ناباوری حسین را در خانه دختر می بیند. بهترین سکانس فیلم اینجا شکل می گیرد. مطمئناً هیچ کارگردان جوانی نمی تواند این صحنه را این چنین زیبا طراحی کند مگر اینکه تجربه مستند سازی سامان سالور را داشته باشد. حسین واقعیت تلخ را به یدی می گوید اینکه عشق او یک طرفه بوده است و دختر هرگز یدی را نمی شناخته است و او نامه ها را به آدرس دختر دیگری می برده است!!
صدری هم از ترس فاسد شدن جسد معشوقه اش و معصیت پنهان کردن آن مجبور می شود راز خود را به نصرت بگوید و او هم جسد را از آنجا می برد. جسد داخل نعش کش از صدری دور می شود و او با چشمان پر اشک دنبال اتومبیل می دود!
یدی بخاطر دزدی جواهرات جسد از صدری حلالیت می طلبد و به دنبال آدرس جدید می رود!! بدین ترتیب نزدیکترین دوستان این مردان تنها عشق آنان را می دزدند و دوباره آنها را با واقعیت تلخ تنهایی روبرو می کنند! آنان ناخودآگاه به یکدیگر ظلم کرده اند و کیفر آن را نیز تحمل می کنند. درحقیقت حسین برای بدست آوردن دختر این مسیر را طی کرده و صدری هم برای پی بردن به راز مرده ها با نصرت همنشینی کرده است!
درسکانس پایانی فیلم ، یک حرکت ترکیبی دوربین با تراولینگ و کرین صدری را تعقیب می کند که پمپ پنهان شده را باز می گرداند و حسین پستچی نیز جواهرات را به دست صدری می دهد تا به یدی باز گرداند! درحالیکه برف می آید نصرت با چند کیلو خرما به پمپ بنزین نزدیک می شود.
محسن نامجو بازی درخشانی به نمایش می گذارد. اما درمقابل بازیگر نقش نصرت توانایی خوبی ازخود نشان نمی دهد و حتی تپق های او در فیلم حس می شود. حرکات ترکیبی دوربین در میزانسن نماها به قدری پیچیده است که گاهی فیلمبردار درفوکس کشی تصاویر ناتوان می ماند! دیالوگها بسیار روان و مناسب نوشته شده اند و طنز جذابی را پدید آورده اند. به نظر می رسد فیلمنامه از ترکیب دو ایده فیلم کوتاه شکل گرفته است اما فیلمنامه از این دو ایده، به خوبی یک اثر پیوسته و یگانه را پدید آورده است. درمجموع چند کیلو خرما برای مراسم تدفین شاهکار زیبایی از سامان سالور است که مانند شخصیت هایش در انزوا و تنهایی مانده است! حتی برچسب سیاه نمایی نیز چیزی از ارزشهای کار کم نمی کند. اگر انتخاب لوکیشن پمپ بنزین برای نمایش انسانهای تنها در جاده متروک کمی کلیشه ای و برداشتی از آثار جاده ای یا فیلم پاریس تگزاس به نظر می رسد اما به روابط انسانی در این فیلم بسیار قوی پرداخته می شود طوری که این کلیشه را جبران می کند. شاید بتوان به سالور به خاطر انتخاب لوکیشن های کوچه های قدیمی و یک شخصیت عقب مانده در فیلم که مورد پسند جشنواره های خارجی است ایراد گرفت اما سیاه نمایی فیلم یک زبان جهانی است و به ملت و قومیت خاصی تعلق ندارد.
متاسفانه اکران عمومی این فیلم با ابهام روبروست و شاید مانند فیلم خواب تلخ یوسفی که چند سال پیش برنده جایزه کن شد، هرگز موفق به اکران عمومی نشود. اما پیش بینی می شود که این فیلم به علت داستان زیبا و طنز مناسب در اکران عمومی نیز موفق خواهد شد. بی توجهی مسئولین سینمایی کشور و منزوی کردن این گونه فیلمهای کارگردانان جوان توسط منتقدین و مطبوعات، به اتهام سیاه نمایی موجب گرایش استعدادهای آینده سینمایی کشور به منابع و تهیه کنندگان خارجی خواهد شد. بنابراین در آینده ما همانند آثار جدید کیارستمی و پناهی و دیگران در آرزوی دیدن آثار این کارگردانان در کشور خواهیم ماند!!!!
کرکره های مغازه ای بالا می رود. مردی چند کیلو خرما می خرد. این اولین سکانس فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین به کارگردانی سامان سالور است. فیلمی که درشرایط سخت جوی، برف وسرمای واقعی ساخته شده است و شاید این بهترین مشخصه فیلم برای دسته بندی درآثار نئورئالیسم سینمای ایران باشد. تمام فیلم سیاه وسفید است که شاید بهترین تکنیک برای نمایش لوکیشن های پربرف است؛ چنانکه در این نماها، بیننده نیز بدنبال تنوع رنگها نیست. البته نماها به قدری طراحی پیچیده دارند و میزانسن و قاب بندی ها طوری شکل گرفته است که ابتدا تصور می شود با یک اثرفرمالیستی مطلق روبرو هستیم و در آن محتوا از فرم جدا شده است. اما داستان آرام آرام جان می گیرد و خط روایی فیلم در فرم عجین می شود و شخصیت پردازی بر اساس فرم فیلم صورت می گیرد. شخصیت های اصلی دو وجه سیاه و سفید دارند، گاهی شما وجه سیاه را می بینید و گاهی سفید! صدری، شخصیت اصلی فیلم در ابتدا فردی خشن، دروغگو و ظالم است که بخاطر رسیدن به جنس مخالف هر عملی انجام می دهد اما یدی، شخصیت دوم فیلم نقش سفیدی دارد که با صداقت هدف صدری را دنبال می کند. در نیمه بعدی فیلم همه چیز جابه جا می شود و صدری رنگ سفید می گیرد و یدی سیاه می شود. اما در پایان فیلم شخصیت های سفیدی را می بینید که ناخودآگاه تحریک شده آنان از تنهایی، گاهی سیاهی پدید می آورد و چیزی شبیه الگوی روانشناختی فروید برای آنان قابل تعریف است اما عشق های آنان خالص و از نوع دیگری است! شاید به همین دلیل سیاه وسفید بودن فیلم بسیار آن را جذاب کرده است.
جاده ی جدید که نمادی از مدرن شدن جوامع انسانی است، باعث فراموشی جاده پربرف قدیمی شده است. صدری، پهلوان روزگاران گذشته شخصیت اصلی فیلم است و از بد روزگار باید پمپ بنزینی را اداره کند که در این جاده متروک قرارگرفته است. صحنه هایی از ردپاها روی تپه های پر برف و نمای باز حرکت او به سمت مقصدی نامعلوم درحالیکه دوربین درمیان حلقه های لاستیک او را مرحله به مرحله تعقیب می کند، تنهایی و رازدار بودن این شخصیت را به خوبی در قالب فرم معرفی می کند. درحقیقت صدری به یک تبعید خود خواسته تن داده است و دراین تنهایی با دنیای پرآشوب درون خود کلنجار می رود. او همیشه نگران آب و هوا است ، چون دوست دارد برف ببارد! از طرفی همیشه به یدی امیدواری می دهد که روزی مسافرین از این جاده عبور خواهند کرد!!! بیننده در ابتدا با این تضاد روبرو می شود؛ اگر برف ببارد جاده ی متروک بسته خواهد شد و امید واهی صدری برای عبور ماشین ها از جاده ی متروک برای چیست؟
طنز ظریف فیلم و قاب بندی های ساده و رازی که برای همه بارها گفته می شود سکانس های معرفی شخصیت دوم فیلم یعنی یدی است. او هم به این تبعید خود خواسته تن داده است تا عشق خود را به سرانجامی برساند. یدی همیشه در نماهای ساده ومیزانسن های قابل پیش بینی دیده می شود. چراکه شخصیت او نیز ساده و قابل پیش بینی است. اما دو شخصیت دیگر که ارتباط این دو مرد تنها و عاشق را با دنیای خارج برقرار و گاهی تنهایی آنها را پر می کنند؛ مرد نعش کش و پستچی هستند. پستچی شخصیت سمج و فرصت طلبی دارد. اما مرد نعش کش تنها شخصیت خاکستری فیلم است. این دوبخاطر شغلشان با آدمهای تنهای فیلم ارتباط دارند. البته در طول داستان متوجه می شویم که این دو نیز در دنیای تنهایی خود زندگی می کنند! حسین که پستچی است با پدر و برادرعقب مانده خود زندگی می کند. تحمل برادرعقب مانده و پدرپیرش به اندازه زندگی در لاشه اتوبوس قدیمی صدری ویدی کنار پمپ بنزین متروک سخت است! حسین نامه های عاشقانه یدی را به دختر آرزوهای او می رساند! حسین با دوچرخه نامه رسانی می کند و مجبور است مسیر طولانی و شیب های تندی را طی کند تا به پمپ بنزین متروک برسد! او برای تعویض دوچرخه خود با یک موتورسیکلت همواره تلاش می کند و سکانسهای طنزآمیزی از برخورد او با رییسش برای رسیدن به این هدف لحظات شیرینی را پدید می آورد. حسین(پستچی) همیشه از یدی می خواهد در هدفش سمج باشد تا موفق شود. نصرت در جاده های متروک به دنبال جسد آدمهای برف زده ای می گردد که تنها رها شده اند تا بتواند از نعش کشی آنان درآمدی کسب کند. او رابطه خوبی با صدری دارد. وجه اشتراک آنها انتظار برای برف است! البته بساط تریاک نیز که به وضوح با سیخ وسنگ نمایش داده می شود ارتباط آنان را قوی تر می کند! زندگی دوباره ی این مرد تنها با یک مرگ آغازمی گردد. صدری بارها یدی را به دزدی یکی از پمپ ها متهم می کند و با فحاشی و کتک زدن یدی سعی دارد او را مجبور به ترک آنجا کند. اما یدی همچنان مقاومت می کند. قرارهای پنهانی صدری با معشوقه اش در اتومبیل دخترصورت می گیرد. دختر حتی یک کلمه هم با صدری صحبت نمی کند. نمای بسته ای را می بینیم که صدری از برخورد دستش با دست دختر که روی دنده اتومبیل است جلوگیری می کند. تمام این نماها وقتی برای بیننده معنی دار و تکان دهنده است که می فهمیم اتومبیل دختر در زیر برف گرفتار شده است و معشوقه صدری در حقیقت جسد دختر عکاسی است که ماهها قبل گم شده است! صدری اتومبیل را زیر خروارها برف پیدا کرده است و عاشق دختر مرده ای شده است که کلامی با او حرف نمی زند. اما صدری برای او درد دل می کند و از گذشته اش تعریف می کند. اینکه چگونه عاشق زنی در بین تماشاچیان نمایش پهلوانی اش شد. زن چادری که فقط چشمانش را می دید و عاشق صدایش شده بود و سرانجام با نگاه کردن در چشمان او پاهایش لرزیده است و بر اثر آسیب دیدگی، دیگر نتوانست نمایش بدهد و منزوی شده است. این نوستالژی او را به یک عشق انتزاعی دیگری کشانده است. چرا که هویت واقعی او مرده است و فقط می تواند همدم یک مرده دیگر شود. صدری بخاطر برملا نشدن این راز به یدی تهمت دزدی می زند و دائم او را کتک می زند! سرانجام راز صدری توسط یدی برملا می شود و او انگشتر و گردنبند طلای جسد را می رباید و توسط حسین برای معشوقه اش هدیه می فرستد. حسین سرانجام موتور را بدست می آورد. او که در این مدت نامه های یدی را با خط خود بازنویسی کرده و به اسم خود به دختر داده است جواهرات را بعنوان هدایای عروسی به دختر می دهد و با او ازدواج می کند. یدی به دیدن دختر می رود ولی با ناباوری حسین را در خانه دختر می بیند. بهترین سکانس فیلم اینجا شکل می گیرد. مطمئناً هیچ کارگردان جوانی نمی تواند این صحنه را این چنین زیبا طراحی کند مگر اینکه تجربه مستند سازی سامان سالور را داشته باشد. حسین واقعیت تلخ را به یدی می گوید اینکه عشق او یک طرفه بوده است و دختر هرگز یدی را نمی شناخته است و او نامه ها را به آدرس دختر دیگری می برده است!!
صدری هم از ترس فاسد شدن جسد معشوقه اش و معصیت پنهان کردن آن مجبور می شود راز خود را به نصرت بگوید و او هم جسد را از آنجا می برد. جسد داخل نعش کش از صدری دور می شود و او با چشمان پر اشک دنبال اتومبیل می دود!
یدی بخاطر دزدی جواهرات جسد از صدری حلالیت می طلبد و به دنبال آدرس جدید می رود!! بدین ترتیب نزدیکترین دوستان این مردان تنها عشق آنان را می دزدند و دوباره آنها را با واقعیت تلخ تنهایی روبرو می کنند! آنان ناخودآگاه به یکدیگر ظلم کرده اند و کیفر آن را نیز تحمل می کنند. درحقیقت حسین برای بدست آوردن دختر این مسیر را طی کرده و صدری هم برای پی بردن به راز مرده ها با نصرت همنشینی کرده است!
درسکانس پایانی فیلم ، یک حرکت ترکیبی دوربین با تراولینگ و کرین صدری را تعقیب می کند که پمپ پنهان شده را باز می گرداند و حسین پستچی نیز جواهرات را به دست صدری می دهد تا به یدی باز گرداند! درحالیکه برف می آید نصرت با چند کیلو خرما به پمپ بنزین نزدیک می شود.
محسن نامجو بازی درخشانی به نمایش می گذارد. اما درمقابل بازیگر نقش نصرت توانایی خوبی ازخود نشان نمی دهد و حتی تپق های او در فیلم حس می شود. حرکات ترکیبی دوربین در میزانسن نماها به قدری پیچیده است که گاهی فیلمبردار درفوکس کشی تصاویر ناتوان می ماند! دیالوگها بسیار روان و مناسب نوشته شده اند و طنز جذابی را پدید آورده اند. به نظر می رسد فیلمنامه از ترکیب دو ایده فیلم کوتاه شکل گرفته است اما فیلمنامه از این دو ایده، به خوبی یک اثر پیوسته و یگانه را پدید آورده است. درمجموع چند کیلو خرما برای مراسم تدفین شاهکار زیبایی از سامان سالور است که مانند شخصیت هایش در انزوا و تنهایی مانده است! حتی برچسب سیاه نمایی نیز چیزی از ارزشهای کار کم نمی کند. اگر انتخاب لوکیشن پمپ بنزین برای نمایش انسانهای تنها در جاده متروک کمی کلیشه ای و برداشتی از آثار جاده ای یا فیلم پاریس تگزاس به نظر می رسد اما به روابط انسانی در این فیلم بسیار قوی پرداخته می شود طوری که این کلیشه را جبران می کند. شاید بتوان به سالور به خاطر انتخاب لوکیشن های کوچه های قدیمی و یک شخصیت عقب مانده در فیلم که مورد پسند جشنواره های خارجی است ایراد گرفت اما سیاه نمایی فیلم یک زبان جهانی است و به ملت و قومیت خاصی تعلق ندارد.
متاسفانه اکران عمومی این فیلم با ابهام روبروست و شاید مانند فیلم خواب تلخ یوسفی که چند سال پیش برنده جایزه کن شد، هرگز موفق به اکران عمومی نشود. اما پیش بینی می شود که این فیلم به علت داستان زیبا و طنز مناسب در اکران عمومی نیز موفق خواهد شد. بی توجهی مسئولین سینمایی کشور و منزوی کردن این گونه فیلمهای کارگردانان جوان توسط منتقدین و مطبوعات، به اتهام سیاه نمایی موجب گرایش استعدادهای آینده سینمایی کشور به منابع و تهیه کنندگان خارجی خواهد شد. بنابراین در آینده ما همانند آثار جدید کیارستمی و پناهی و دیگران در آرزوی دیدن آثار این کارگردانان در کشور خواهیم ماند!!!!
Permalink
| 1 comments
|
Labels: سینما
24 May 2007
کودکی بزرگتر از یک مرد
at
9:21 PM
به بهانه نمایش فیلم کودکی نیمه تمام، مستندی درباره ی کیومرث پوراحمد، به کارگردانی مهدی اسدی در بزرگداشت پوراحمد - فرهنگسرای هنر.
1- عینک
ریتم تند ابتدای فیلم، نمایش آنچه در پشت صحنه می گذرد و پوراحمد در ال سی دی کوچک یک دوربین خانگی! اینها همه بیننده را به دیدن یک فیلم مستند جذاب و پرماجرا دعوت می کنند. اما آنچه به تدریج در طول فیلم رخ می دهد به سرعت آغازین فیلم نیست بلکه یک بیوگرافی با ریتم معمولی والبته جذاب است. در حقیقت استفاده از دو نمای متفاوت، یعنی پوراحمد با عینک و بدون عینک، کات های سریع، تقطیع جملات و تکمیل آنها با دو نمای متفاوت درجهت ثابت نگاه داشتن ریتم سریع آغازین، فقط کمی بیننده را آزار می دهد. هرچند این شیوه، کم کم به آرامش می رسد و معنا پیدا می کند.
البته این شیوه تدوین گفتگوها که کمی قدیمی نیز شده است؛ روایت یک ماجرا از زبان چند راوی با بیان خط سیر اتفاقات و تکمیل صحبت های یکدیگر بر واقعی بودن ماجرا تاکید می کند و ضمن جذابیت بصری از یک گفتگوی طولانی خسته کننده جلوگیری می کند.
مهدی اسدی با بکارگیری این شیوه برای یک راوی، خلاقیت زیبایی را به نمایش می گذارد. اما آیا او می خواهد راستگویی پوراحمد را اثبات کند؟
بیننده پاسخ را درتکرار یک نما می یابد! نمای درشت کردن چشمهای پوراحمد در بیان خاطره تعجب رستگار(تدوین گر آتش بدون دود) برای اولین تدوین او، حقیقتی را آشکار می سازد: دنیای اعضای خانواده سینما مملو از تصاویر ماندگاری است که کلید روایت هر ماجرایی هستند. با عینک یا بدون عینک!
2- سبیل
یکی از ظرافت های ساختاری فیلم اسدی در کنکاش عقاید پوراحمد است. کلنجار با ظاهر پوراحمد، قضاوت و نتیجه گیری در مورد عقاید سیاسی او را به بیننده واگذار می کند!!! چیزی که رسالت اصلی یک فیلم مستند واقعی است. داستان سبیل پوراحمد با پایان دادن به ساختن فیلمهای خاکی وخلی مقایسه می شود. اتفاقاً این زمانی است که عقاید تند چپی درجهان به پایان می رسد! اما زیباترین اتفاق وقتی رخ می دهد که پوراحمد روبه دوربین از کارگردان می خواهد حرفش را سانسورنکند و با این فاصله گذاری زیبا، بینندگان حاضر در سالن برای ماجرای ریش زدن او وتغییر ظاهرش کف می زنند.
3- کودکی
کودکی از مهمترین بخش های زندگی پوراحمد است؛ شاید به همین دلیل بخش مهمی از فیلم برپایه کتاب خاطرات پوراحمد یعنی کودکی نیمه تمام شکل می گیرد. پوراحمد قسمتهایی از کتاب را به عنوان گفتار متن فیلم می خواند و به جرات می توان گفت دلنشین ترین قسمتهای فیلم را می سازد. اولین فیلم های پوراحمد حدیث نفس همان دوران کودکی اوست. اسدی بهترین قسمتهای فیلم های او را انتخاب کرده است و درتمام آنها حس دنیای ناتمام پوراحمد بخوبی نمایان است. همراهی جذاب قسمتهایی از زنگ اول زنگ دوم، اولین فیلم پوراحمد با توصیف لکنت زبانش درکودکی، بیننده را غافلگیر می کند و درست بعد از بیان این موضوع بیننده متوجه می شود که پوراحمد چگونه در تلفظ سال 1355 کمی زبانش می گیرد. این فیلم به عنوان اولین کار او بسیار موفق می شود چون لحظات آن را با پوست و استخوان درک کرده است! پوراحمد بزرگ هنوز هم یادگار دوران کودکی را به همراه دارد و خاطره بد عدم استقبال از فیلم بی بی چلچله درکلمه "مردم" نمایان می شود. کیومرث کوچک که لکنت زبان دارد با تمام فرزندان دیگر خانواده متفاوت است اما فقط اوست که با رسیدن به آرزوهای کودکی فرزندان، هنوز هم متفاوت است. شاید به همین دلیل در داستان طنزآمیز تولدهای دوسالانه در تولد هر فرزند جدید یک عکس ازدوران رشد کیومرث به عکسهای او اضافه می شود. مگر چند فرزند از یک خانواده درآینده بزرگ می شوند؟!؟
نوستالژی شیرین دوران کودکی پوراحمد ناشی از ارزشهای دنیای نیمه تمام اوست. آنچه در زنگ اول زنگ دوم، پلکان، تاروپود، آلبوم تمبر، بی بی چلچله و قصه های مجید مشترک است صداقت کودکی نیمه تمام پوراحمد است. وقتی پوراحمد از تاتوره صحبت می کند، هنوز هم صداقت، بار ارزش ترین یادگار آن دوران، درگفتارش نمایان است و پوراحمد در دنیای بدون صداقت بزرگان اطرافش همان قدرتنهاست که مرد شب یلدا!
کودکی او نیمه تمام است چون آرزوهای آن دوران به حرفه امروزش تبدیل شده است و او به یک واقعیت تلخ دست یافته است؛ اینکه سینما آن رویای شیرینی نیست که می دیدیم!
2- بزرگی
شاید بزرگی کارگردانی مانند پوراحمد سبب می شود که نمایش قابل توجهی از کارگردانی اسدی دیده نشود! در طول فیلم بندرت شاهد صحنه سازی یا کارگردانی تحسین برانگیزی از اسدی هستیم. فقط در صحنه های بازسازی تایپ خاطرات پوراحمد و پیدا کردن لوکیشن درکوچه پس کوچه های اصفهان شاهد میزانسن طراحی شده کارگردان هستیم. اما همین نمایش تایپ پوراحمد نیز تصنعی وبی روح است. اینسرت های وسایل روی میز و کامپیوتر نیز به نظر بی هدف طراحی شده اند و فقط ابزاری برای تدوین هستند! البته تفاوت سلیقه کارگردانی را در انتخاب قابهای زیبا گفتگوی پوراحمد و طالبی نژاد درمقایسه با نماهای گفتگو نجمه مشروطه در بم می توان به خوبی دید. نماهای بم توسط سعید تارازی که مستند ساز باتجربه ای است کارگردانی شده است. اما سادگی قابها و نگاه های سرگردان نجمه مشروطه درهنگام گفتگو به ارزش های نماهای کارگردانی شده اسدی می افزاید.
درنمای برخورد مهدی باقربیگی (مجید) و مادر پوراحمد(مادربزرگ) یک نمایش مستند و جذاب را می بینیم واین توانایی های بالقوه اسدی را در کارگردانی هویدا می سازد. اما اسدی تدوین گر تواناتریست و این توانایی بازوهای دیگر فیلمسازی او را ضعیف کرده است. درحقیقت اعتماد به تدوین حرفه ای وی را از کار بیشتر درصحنه برحذر می دارد!.چنانکه بیننده هیچ نمایی از زندگی امروزی پوراحمد نمی بیند و از آن زن بزرگتری که پشت هر مرد بزرگی است چیزی نمی داند! تدوین او بر همه چیز سایه افکنده است .
اگرچه افکت دوچهره مصاحبه شونده در یک قاب بصورت سیاه وسفید ورنگی درکنارهم به علت بکارگیری بیش ازحد در مصاحبه های طولانی شبکه های تلویزیونی کلیشه ای شده است اما استفاده از همین افکت ها برای نمایش صحنه هایی از فیلمهای قدیمی و چهره پوراحمد درهنگام توضیحات او بسیار مناسب به کارگرفته شده است . حتی فضای منفی قابهای نامناسب تصاویر درنمای دونفری کیومرث و مادر با استفاده از افکت های مناسب تصویری تصحیح می شوند. این یعنی استفاده مناسب از ابزارتدوین برای جبران نقص کارگردانی!
درمقابل حجم عظیم بازی گردانی و صحنه های طراحی شده و بازسازی فیلمهای به اصطلاح مستند امروزی ایران شاید کار اسدی منحصر به فرد باشد! اما می توان زندگی بزرگان را تصویربرداری کرد و ظرافتهای واقعی بازی آنان را در مقابل دوربین نمایش داد. همچنان که مادر پوراحمد با دیدن مهدی باقربیگی (مجید) بازی زیبایی می کند و با جملات طنزآمیز مخاطب را به وجد می آورد و نگاه پر معنی او به دوربین تاکید می کند که این یک فیلم مستند است!
نماهای نزدیک صورت مادر و مقایسه آن با صورت مادربزرگ گذشت زمان را به خوبی نشان می دهد و حرکات پراضطراب مجید در مقابل دوربین واقعی، از آنچه بر نسل جدید در این مدت گذشته است حکایت می کند بی آنکه حرمت دوربین مستند با دیالوگهای ازپیش تعیین شده و بازیهای طراحی شده از بین برود!!
4- یک مرد
برآینده نقصها و قوتهای فیلم اسدی نمایش زیبای مبارزه ی کودکی است با تمام رویاها و صداقت وجودش برای رسیدن به آرزوهایش! کودکی بزرگتر از یک مرد که درمسیری بس دشوار، تنها حرکت کرده است و نه از روی لج بازی کودکانه بلکه به علت مسیر سخت خودسازی انسانی بارها از صفر آغاز کرده است. استاد خوب فوت کار را گفته است: ((کارگردان نظرهای همه را می شنود و خود تصمیم می گیرد))
اواز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شروع می کند. به خود می نگرد و حدیث خود می گوید و مانند مردان این راه از دنیای ناتمام کودکی، زیبایهای زندگی بزرگان را به نمایش می گذارد. اگرچه کلامش بارها ناتمام مانده است و هنوز هم در بیان این خاطرات لکنت زبانش یادآور رنجهای طی مسیر است اما ایستاده است و سخن می گوید. درصحنه پایانی فیلم اسدی، پشت صحنه ای از آخرین فیلم پوراحمد -اتوبوس شب- را می بینیم. او باچهره ای درهم پشت به صحنه فیلمبرداری نشسته است و بیننده دیالوگی از فیلم را می شنود: ممنوع الصوت، ممنوع الکلام!
1- عینک
ریتم تند ابتدای فیلم، نمایش آنچه در پشت صحنه می گذرد و پوراحمد در ال سی دی کوچک یک دوربین خانگی! اینها همه بیننده را به دیدن یک فیلم مستند جذاب و پرماجرا دعوت می کنند. اما آنچه به تدریج در طول فیلم رخ می دهد به سرعت آغازین فیلم نیست بلکه یک بیوگرافی با ریتم معمولی والبته جذاب است. در حقیقت استفاده از دو نمای متفاوت، یعنی پوراحمد با عینک و بدون عینک، کات های سریع، تقطیع جملات و تکمیل آنها با دو نمای متفاوت درجهت ثابت نگاه داشتن ریتم سریع آغازین، فقط کمی بیننده را آزار می دهد. هرچند این شیوه، کم کم به آرامش می رسد و معنا پیدا می کند.
البته این شیوه تدوین گفتگوها که کمی قدیمی نیز شده است؛ روایت یک ماجرا از زبان چند راوی با بیان خط سیر اتفاقات و تکمیل صحبت های یکدیگر بر واقعی بودن ماجرا تاکید می کند و ضمن جذابیت بصری از یک گفتگوی طولانی خسته کننده جلوگیری می کند.
مهدی اسدی با بکارگیری این شیوه برای یک راوی، خلاقیت زیبایی را به نمایش می گذارد. اما آیا او می خواهد راستگویی پوراحمد را اثبات کند؟
بیننده پاسخ را درتکرار یک نما می یابد! نمای درشت کردن چشمهای پوراحمد در بیان خاطره تعجب رستگار(تدوین گر آتش بدون دود) برای اولین تدوین او، حقیقتی را آشکار می سازد: دنیای اعضای خانواده سینما مملو از تصاویر ماندگاری است که کلید روایت هر ماجرایی هستند. با عینک یا بدون عینک!
2- سبیل
یکی از ظرافت های ساختاری فیلم اسدی در کنکاش عقاید پوراحمد است. کلنجار با ظاهر پوراحمد، قضاوت و نتیجه گیری در مورد عقاید سیاسی او را به بیننده واگذار می کند!!! چیزی که رسالت اصلی یک فیلم مستند واقعی است. داستان سبیل پوراحمد با پایان دادن به ساختن فیلمهای خاکی وخلی مقایسه می شود. اتفاقاً این زمانی است که عقاید تند چپی درجهان به پایان می رسد! اما زیباترین اتفاق وقتی رخ می دهد که پوراحمد روبه دوربین از کارگردان می خواهد حرفش را سانسورنکند و با این فاصله گذاری زیبا، بینندگان حاضر در سالن برای ماجرای ریش زدن او وتغییر ظاهرش کف می زنند.
3- کودکی
کودکی از مهمترین بخش های زندگی پوراحمد است؛ شاید به همین دلیل بخش مهمی از فیلم برپایه کتاب خاطرات پوراحمد یعنی کودکی نیمه تمام شکل می گیرد. پوراحمد قسمتهایی از کتاب را به عنوان گفتار متن فیلم می خواند و به جرات می توان گفت دلنشین ترین قسمتهای فیلم را می سازد. اولین فیلم های پوراحمد حدیث نفس همان دوران کودکی اوست. اسدی بهترین قسمتهای فیلم های او را انتخاب کرده است و درتمام آنها حس دنیای ناتمام پوراحمد بخوبی نمایان است. همراهی جذاب قسمتهایی از زنگ اول زنگ دوم، اولین فیلم پوراحمد با توصیف لکنت زبانش درکودکی، بیننده را غافلگیر می کند و درست بعد از بیان این موضوع بیننده متوجه می شود که پوراحمد چگونه در تلفظ سال 1355 کمی زبانش می گیرد. این فیلم به عنوان اولین کار او بسیار موفق می شود چون لحظات آن را با پوست و استخوان درک کرده است! پوراحمد بزرگ هنوز هم یادگار دوران کودکی را به همراه دارد و خاطره بد عدم استقبال از فیلم بی بی چلچله درکلمه "مردم" نمایان می شود. کیومرث کوچک که لکنت زبان دارد با تمام فرزندان دیگر خانواده متفاوت است اما فقط اوست که با رسیدن به آرزوهای کودکی فرزندان، هنوز هم متفاوت است. شاید به همین دلیل در داستان طنزآمیز تولدهای دوسالانه در تولد هر فرزند جدید یک عکس ازدوران رشد کیومرث به عکسهای او اضافه می شود. مگر چند فرزند از یک خانواده درآینده بزرگ می شوند؟!؟
نوستالژی شیرین دوران کودکی پوراحمد ناشی از ارزشهای دنیای نیمه تمام اوست. آنچه در زنگ اول زنگ دوم، پلکان، تاروپود، آلبوم تمبر، بی بی چلچله و قصه های مجید مشترک است صداقت کودکی نیمه تمام پوراحمد است. وقتی پوراحمد از تاتوره صحبت می کند، هنوز هم صداقت، بار ارزش ترین یادگار آن دوران، درگفتارش نمایان است و پوراحمد در دنیای بدون صداقت بزرگان اطرافش همان قدرتنهاست که مرد شب یلدا!
کودکی او نیمه تمام است چون آرزوهای آن دوران به حرفه امروزش تبدیل شده است و او به یک واقعیت تلخ دست یافته است؛ اینکه سینما آن رویای شیرینی نیست که می دیدیم!
2- بزرگی
شاید بزرگی کارگردانی مانند پوراحمد سبب می شود که نمایش قابل توجهی از کارگردانی اسدی دیده نشود! در طول فیلم بندرت شاهد صحنه سازی یا کارگردانی تحسین برانگیزی از اسدی هستیم. فقط در صحنه های بازسازی تایپ خاطرات پوراحمد و پیدا کردن لوکیشن درکوچه پس کوچه های اصفهان شاهد میزانسن طراحی شده کارگردان هستیم. اما همین نمایش تایپ پوراحمد نیز تصنعی وبی روح است. اینسرت های وسایل روی میز و کامپیوتر نیز به نظر بی هدف طراحی شده اند و فقط ابزاری برای تدوین هستند! البته تفاوت سلیقه کارگردانی را در انتخاب قابهای زیبا گفتگوی پوراحمد و طالبی نژاد درمقایسه با نماهای گفتگو نجمه مشروطه در بم می توان به خوبی دید. نماهای بم توسط سعید تارازی که مستند ساز باتجربه ای است کارگردانی شده است. اما سادگی قابها و نگاه های سرگردان نجمه مشروطه درهنگام گفتگو به ارزش های نماهای کارگردانی شده اسدی می افزاید.
درنمای برخورد مهدی باقربیگی (مجید) و مادر پوراحمد(مادربزرگ) یک نمایش مستند و جذاب را می بینیم واین توانایی های بالقوه اسدی را در کارگردانی هویدا می سازد. اما اسدی تدوین گر تواناتریست و این توانایی بازوهای دیگر فیلمسازی او را ضعیف کرده است. درحقیقت اعتماد به تدوین حرفه ای وی را از کار بیشتر درصحنه برحذر می دارد!.چنانکه بیننده هیچ نمایی از زندگی امروزی پوراحمد نمی بیند و از آن زن بزرگتری که پشت هر مرد بزرگی است چیزی نمی داند! تدوین او بر همه چیز سایه افکنده است .
اگرچه افکت دوچهره مصاحبه شونده در یک قاب بصورت سیاه وسفید ورنگی درکنارهم به علت بکارگیری بیش ازحد در مصاحبه های طولانی شبکه های تلویزیونی کلیشه ای شده است اما استفاده از همین افکت ها برای نمایش صحنه هایی از فیلمهای قدیمی و چهره پوراحمد درهنگام توضیحات او بسیار مناسب به کارگرفته شده است . حتی فضای منفی قابهای نامناسب تصاویر درنمای دونفری کیومرث و مادر با استفاده از افکت های مناسب تصویری تصحیح می شوند. این یعنی استفاده مناسب از ابزارتدوین برای جبران نقص کارگردانی!
درمقابل حجم عظیم بازی گردانی و صحنه های طراحی شده و بازسازی فیلمهای به اصطلاح مستند امروزی ایران شاید کار اسدی منحصر به فرد باشد! اما می توان زندگی بزرگان را تصویربرداری کرد و ظرافتهای واقعی بازی آنان را در مقابل دوربین نمایش داد. همچنان که مادر پوراحمد با دیدن مهدی باقربیگی (مجید) بازی زیبایی می کند و با جملات طنزآمیز مخاطب را به وجد می آورد و نگاه پر معنی او به دوربین تاکید می کند که این یک فیلم مستند است!
نماهای نزدیک صورت مادر و مقایسه آن با صورت مادربزرگ گذشت زمان را به خوبی نشان می دهد و حرکات پراضطراب مجید در مقابل دوربین واقعی، از آنچه بر نسل جدید در این مدت گذشته است حکایت می کند بی آنکه حرمت دوربین مستند با دیالوگهای ازپیش تعیین شده و بازیهای طراحی شده از بین برود!!
4- یک مرد
برآینده نقصها و قوتهای فیلم اسدی نمایش زیبای مبارزه ی کودکی است با تمام رویاها و صداقت وجودش برای رسیدن به آرزوهایش! کودکی بزرگتر از یک مرد که درمسیری بس دشوار، تنها حرکت کرده است و نه از روی لج بازی کودکانه بلکه به علت مسیر سخت خودسازی انسانی بارها از صفر آغاز کرده است. استاد خوب فوت کار را گفته است: ((کارگردان نظرهای همه را می شنود و خود تصمیم می گیرد))
اواز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شروع می کند. به خود می نگرد و حدیث خود می گوید و مانند مردان این راه از دنیای ناتمام کودکی، زیبایهای زندگی بزرگان را به نمایش می گذارد. اگرچه کلامش بارها ناتمام مانده است و هنوز هم در بیان این خاطرات لکنت زبانش یادآور رنجهای طی مسیر است اما ایستاده است و سخن می گوید. درصحنه پایانی فیلم اسدی، پشت صحنه ای از آخرین فیلم پوراحمد -اتوبوس شب- را می بینیم. او باچهره ای درهم پشت به صحنه فیلمبرداری نشسته است و بیننده دیالوگی از فیلم را می شنود: ممنوع الصوت، ممنوع الکلام!
Permalink
| 0
comments
|
Labels: سینما
Subscribe to:
Posts (Atom)

