Showing posts with label سفرنامه. Show all posts
Showing posts with label سفرنامه. Show all posts

28 February 2009

What dreams may come true?!!





کنسرت گروه کیوسک در لندن.
عکس آخر توسط زوبین ناوی گرفته شده است. (آرش سبحانی خواننده گروه کیوسک)

12 November 2008

دایی جان ناپلئون 3

تازه چند روزی بود که دیگر خبری از شاهکار آقای کردان در اخبار و سرخط وب لاگ ها و سایت ها دیده نمی شد که ناگهان کمدین های برنامه Have I got news for you? ماجرا را دوباره از سرگرفتند!
Have I got news for you? نام یک برنامه ی کمدی است که خبرهای جالب را دستمایه ی شوخی می کند. این بار مدرک فوق العاده ی آقای کردان ماجرای این برنامه بود. به راحتی می توانید تصور کنید این ماجرا که ذاتاً طنز تلخی است چقدر می تواند دست مایع خوبی باشد برای چنین برنامه ای!
برای دوستانمان خیلی سخت بود که کسی مدرک دانشگاهی جعل کند و اتفاقاً این مدرک از دانشگاه آکسفورد باشد. انگار با ناموس آقایان بازی کرده باشی تا می توانستند با تمام وجود مسخره کردند و خندیدند. از آن خنده هایی که ته اش حرص خاصی به مشام می رسد!
به هرحال طرف، قرار بوده وزیر شود، فکرمی کنید مدرک دانشگاه آزاد اسلامی ابرقو را باید جعل کند؟!؟ نکته ی جالب مطالبی بود که دوستان جاعل( توجه کنید که ما نمی دانیم چه کسی این مدرک را جعل کرده است و یواشکی درمیان مدارک آقای کردان قرار داده است و او، بنده خدا هم ناآگاه از موضوع مدرک را به همه جا ارائه داده است و بعد هم نامردها برایش آبروریزی راه انداخته اند) برگردیم به اصل متن، نکته مطالبی بود که دوستان جاعل پایین مدرک اضافه کرده بودند. مطالبی که به اصطلاح کامنت اساتید درباره ی آقای کردان بود. وقتی این مطالب شگفت انگیز را درباره ی توانایی ها، مقالات و تحقیقات آقای کردان می خواندند یکی از مجری ها اشاره کرد که زیر مدرک چارلز داروین هم چنین چیزی نوشته نشده است!
واقعاً خنده دارد؟!؟
تراژدی بزرگ داستان زمانی آغاز شد که دوستان مجری اشاره کردند که در مدرک مربوطه کلمه ی Entitle با دیکته ی غلط و Intitle نوشته شده است!!!!!!!!!!!!!! عجب جاعلین بی سوادی بوده اند. این آقای کردان کلاً بدشانس هم هست که جاعلین بی سواد به تورش خورده اند.
حالا به نظر شما این برنامه خنده داراست یا گریه دار؟

خب ما هم تا چند روز باید مواظب باشیم اگر در وهمسایه یا بقال وچقال احیاناً از ملیت مان سووال کردند فعلاً بگوییم هندی یا یونانی هستیم. نه فکر می کنم ترک هم بد نباشد البته عرب ها هم زیاد هستند و ضمناًًً.... نه بهتراست بگویم آذربایجان چون کسی نمی شناسد یا اینکه همان هندی .... نمی دانم شاید....

07 November 2008

دایی جان ناپلئون 2

وقتی از خیابان شلوغ آکسفورد وارد خیابان خلوت نیومن می شوید، نمایشگاه لوازم هنری و ابزارفیلمسازی نظرتان را جلب می کند. شرکت های مختلف گرافیکی و فیلمسازی در این خیابان هستند. آن روز من درهمان خیابان بودم و بالاخره پلاک 25 را پیدا کردم. روی زنگ ghost deign را پیدا کردم. درست کنار آن برچسب Breakthrough film نوشته بود. زنگ زدم و وارد شدم. ساختمان قدیمی مثل همه ی ساختمان های انگلیسی، راه پله های باریک با موکت قدیمی. البته ساختمان تازه رنگ شده بود. روی دیوار پوستر انیمیشن Peter and the Wolf را زده بودند. عجیب بود که مثل همه کارتون های والت دیسنی مورد علاقه ی آنها نبود. انیمیشنی کوتاهی که جایزه ی اسکار بهترین انیمیشن کوتاه سال پیش را گرفته بود. چند طبقه که بالا رفتم و درهای زیادی را باز کردم. به اتاق کوچکی رسیدم. چند دختر پشت کامپیوترهایشان مشغول کار بودند. تک نگاهی هم به من نکردند، مثل همه ی انگلیسی ها. معذرت خواهی کردم و نام ایرانی دوستم را گفتم. یکی از آنها با چشمان بهت زده نام دوستم را تکرار کرد و گفت که یک لحظه صبر کنم. همکارش را صدا زد. دختر بلوند چشم آبی که قدش کمی از من بلندتربود! با لبخند خواست که همراهش بروم. در کوچکی را باز کرد و وارد راه پله های باریکی شد! با خودم فکر کردم مرا کجا می برد؟ زیر شیروانی می رویم؟!؟ بالا که رسیدیم چند اتاق کوچک بود که جوانان بسیاری جلوی کامپیوترهایشان مشغول کار بودند. دوستم را پیدا کردم.
ازآن پس بعد از کار شبانه، گاهی به همان اتاق وسطی می آمدم تا قهوه یا چایی بخورم. دو جوان از تیپ بچه های ایران اما با موه های روشن گاهی از اتاقشان بیرون می آمدند. به من لبخند می زدند و با هم چایی یا قهوه می خوردیم. گاهی فکر می کردم این ها هیچ شباهتی به بچه هنری های ما ندارند. نه موی بلندی، نه نگاه های هنری! نه هیچ بحث پیچیده درباره فلسفه و ... فقط یکی از آنها ریش یک خطی زردی وسط چانه اش داشت مثل بچه هنری های خودمان.
آنها صبح ها دیر می آمدند و شب ها تا دیر وقت کار می کردند. درست مثل بچه هنری های خودمان اما سیگار نمی کشیدند!!! یک روزاز دوستم درباره ی آنها پرسیدم. واقعاً در این اتاق کوچک در طبقه ی پنجم با دوتا کامپیوتر اپل اینجا چه کار می کنند؟ این امکانات توی ایران هم قابل توجه نیست چه برسد به لندن. دوستم گفت: مگر پوستر فیلمشان را ندیدی. پایین زدند.
و اینطوری بود که من اولین برنده های جایزه ی اسکار در عمرم را دیدم!

03 November 2008

دایی جان ناپلئون1

چطور می شه باورکرد. آدم فکر می کنه توی اروپا همه چیز اونیه که توی خواب هم نمی تونست ببینه. البته باید اعتراف کنم همینطور هم هست. چرا که نه؟ روز اول ورودمان به لندن چه چیزی بیشتر از همه جالب بود؟
وقتی می خواستم صورتم رو بشورم. دستم رو بردم طرف شیر آب، یه لحظه فکر کردم این همونیه که توی خواب هم نمی شه دید!! اونجا دوتا شیرآب بود یه شیر آب سرد یه شیر آب گرم!!
وقتی سمت دستشویی بعدی هم رفتم همین ماجرا بود. راستش رو بخواهید در روزهای آینده انگلیسی ها به ما توضیح دادن که مردم لندن عادت داشتند لگن دستشویی رو ببندند و آب گرم و سرد رو بازکن تا توی لگن دستشویی مخلوط بشه و قابل استفاده برای شستشوی صورت یا دست بشه!! توجه کنید همون لگنی که توش فین می کنند...
انگلیسی ها تمام یادگارهای گذشته رو نگه می دارند. حتی اگه احمقانه باشه!!
بعد از اینکه با صحنه ی شیرهای آب سرد و گرم جدا روبرو شدم. یک فکر وحشتناک زد به سرم. سریع رفتم سمت حمام و خیره شدم به دوش!
خدا رو شکر انگلیسی ها همه چیز و از گذشته حفظ نمی کنند.

پانوشت: برای باور بیشتر خوانندگان عکس نبوغ بالای انگلیسی ها در پست بعدی منتشر خواهد شد!

16 May 2008

محلی برای گفتگوی تمدن ها

سال ها پیش رییس جمهور ایران، آقای خاتمی در نشست سران کشورهای اسلامی بحثی به نام گفتگو تمدن ها را مطرح کرد. این موضوع همانند سایر موضوع های مطرح شده در دوران اصلاحات از قبیل جامعه مدنی، توسعه سیاسی و خود کلمه ی آزادی تفسیرهای مختلفی داشت و تاکنون هم تعریف درستی از آنها در ذهن بسیاری از مردم ایران وجود ندارد.
چندی پیش از محلی بازدید کردم که این گفتگو تمدن های معروف را می توانستی ببینی و به راحتی بفهمی معنی آن چیست. محله ای به نام سلطان احمد در استانبول وجود دارد که مسجد یا کلیسای ایاصوفیا و خود مسجد بزرگ سلطان احمد در آنجا قرار دارد.
آن روز وارد مسجد سلطان احمد شدم. مسجدی سنگی با نقش های نه چندان ظریف اسلامی. در حیاط مسجد توریست های زیادی نشسته بودند. ازهمه جای دنیا! واقعاً شاید هرکشوری که به ذهن می رسید نماینده ای در حیاط مسجد داشت! همه منتظر بودند تا مراسم نماز تمام شود و وارد مسجد شوند. دختران و پسران چشم آبی و موطلایی اروپایی، چشم بادامی های شرقی، سیاه پوستان و مردمان درشت هیکل آمریکایی. روی تابلوای توضیح داده شده بود که همه باید سکوت را رعایت کنند. کفش های خود را به احترام در بیاورند و زنان روسری و دامن بلند داشته باشند.
همه هم می دانستند که اینجا یک مکان مذهبی است و باید تمام این موارد را رعایت کنند. من با اینکه همراه سایر مسلمانان می توانستم وارد مسجد شوم منتظر ماندم و همراه گروهی از اروپایی های چشم آبی از این طرف به آن طرف مسجد می رفتم تا اجازه ورود داده شود. نمی دانید چه حس عجیبی داشت وقتی می دیدم این افراد چقدر ذوق ورود به مسجد را دارند در حالیکه به ندرت کسی را در ایران دیده ام که چنین هیجانی برای ورود به یک مسجد یا مکان مذهبی داشته باشد.
نماز تمام شد. همه همان کاری را کردند که روی تابلو نوشته شده بود. وارد مسجد که شدیم معماری با شکوه مسجد چشم ها را خیره می کرد. لوستر ساده ی بزرگی از سقف آویزان بود و تا دو متری زمین فرود آمده بود. بطوری که قسمت پایینی نورانی شده بود و از قسمت بالایی جدا می شد. فرش قرمز مسجد و تجمع نور در قسمت پایین، فضای خاصی را به وجود آورده بود. همه ی مردم از کشورهای مختلف جهان حیران و شگفت زده غرق نگاه بودند. چند نفر در قسمت داخلی مسجد که ورود برای توریست ها ممنوع بود هنوز نماز می خواندند و سجده می کردند.
کنجکاوی در چشمان آبی تماشا کنندگان موج می زد. کنار من مرد ترکی ایستاده بود و به انگلیسی برای دختر مو طلایی آلمانی توضیح می داد که نمازگزاران چه می کنند و چرا خم و راست می شوند و چرا همه به یک سمت نماز می خوانند و چه می گویند! او سراپا گوش بود.
حس عجیبی داشتم. هرگز فرد مذهبی نبوده ام و هرگز توجهی به تبلیغ دین اسلام نداشته ام اما آن جا دیدم که چقدر دین اسلام می تواند محترم باشد.
از مسجد که خارج می شدم از کنار پسران و دختران روس عبور کردم و برای اولین باراز آنان بوی الکل نمی آمد. در حیاط مردی به انگلیسی به توریست های آمریکایی توضیح می داد که کعبه و مسجدالاحرام کجاست و چرا مسلمانان روبه قبله نماز می گزارند و چرا مسجد گنبدی به این زیبایی دارد و چرا ….
به هرحال اگر در ایران کسی از گفتگو تمدن ها صحبت کرده است درکشورهای دیگر مردم به دور از نظریه های سیاسی بغرنج مشغول این گفتگوی زیبا هستند. شاید بهتر است از این پس آرزوهایمان را قبل از برآورده شدن به زبان نیاوریم.

10 May 2008

نوازندگان خیابانی در استانبول






16 April 2008

ای پدر پول بسوزه...!


استانبول،خیابان استقلال 5 آوریل 2008

28 November 2007

جزیره زندگی

از قایق پیاده شدیم. به اطراف نگاه کردم. یک تکه خشکی به اندازه یک زمین فوتبال، وسط تالاب شادگان با نیزارهایی که اطراف این جزیره کوچک را پر کرده بودند. سطح جزیره را علف ها و خرده نی های شکسته پوشانده بودند. تمام وسایل فیلمبرداری را از قایق بیرون آوردیم و مرد ماهیگیری که ما را آنجا آورده بود، خداحافظی کرد و رفت. من و تصویربردار و دستیارش در این جزیره کوچک تنها ماندیم. البته باید اعتراف کنم صدتایی پرنده و قورباغه و جانوران دیگر هم در جزیره و نی های اطرافش پرسه می زدند! اما این احساس تنهایی وقتی واقعیت عینی پیدا کرد که تصویربردار و دستیارش به سوی دیگر جزیره رفتند و در سکوت کامل کمین کردند تا بتوانند از پرنده ها تصویربرداری کنند. من در سوی دیگر جزیره واقعاً تنها ماندم و از دور فعالیت آنها را تماشا و صدای قورباغه ها و پرنده ها را گوش می کردم.
یک لحظه حس عجیبی پیدا کردم. فکرکردم اگر این مرد ماهیگیر دنبال ما نیاید چه می شود؟ کسی دنبال ما می آید؟ تا کی زنده می مانیم؟ شاید هم از تنهایی بمیریم!
غروب شده بود. ما خسته از تصویربرداری و ضبط صدا کنارهم نشسته بودیم. از دور صدای قایقی به گوش می رسید. مطمئن بودم، مرد ماهیگیر است.
قایق که نزدیک شد مرد ماهیگیر با لبخند به ما دست تکان داد. قایق را بست و به خشکی آمد تا وسایلمان را بار قایق کنیم. کنار من ایستاده بود و به جزیره نگاه می کرد. با حسرت فراوان به آهستگی با لهجه عربی گفت: من اینجا به دنیا آمدم! ... ما همه اینجا زندگی می کردیم تمام اهالی روستا در همین یک تکه زمین. خانه هایمان از نی و حصیر بود. همه ی خانه ها کنار همدیگر بودند و انگار تمام اهالی ده یک خانواده بزرگ بودند. هر خانه هم فقط یک اتاق داشت... عجب دورانی بود چه روزهای خوشی بود!
من با تعجب پرسیدم: یعنی شما جایی نمی رفتید؟ گفت: نه ... ما همه اینجا زندگی می کردیم. هر کس هم ماهی می گرفت غذای آن روزش بود. اضافه اش را هم به همسایه اش می داد. کسی برای پول، ماهیگیری نمی کرد. چون ما چیزی لازم نداشتیم. اصلاً دنیای ما همین جزیره بود. با نی ها و حیواناتش. همین جا هم، بازی می کردیم.
- مدرسه چی؟ مدرسه نمی رفتید؟
- چرا ... معلم از آن طرف آب ها با قایق می آمد. به ما درس می داد می رفت آن طرف آبها.
- حالا چرا اینجا حتی یک خانه هم نمانده؟
- نمی دونم ... همین طور جوان ها خواستند بروند آن طرف آبها ببینند چه خبره! رفتند شهر. بعد هم کم کم مردم ده رفتند کنار جاده اصلی خانه ساختند. تا اینکه کسی اینجا نماند. باد و باران هم کپرها را خراب کرد. این نی ها بقایای خانه های قدیمی روستا است! وقتی از جزیره خارج شدیم مجبور بودیم برای خریدن چیزهایی مثل پنکه و تلویزیون و لامپ این جور چیزها پول بدیم. بعد شروع کردیم به ماهی فروشی. آلان هم خرج مان در نمی آید مگر می توان با ماهیگیری یک خانواده را چرخاند. من دوتا بچه دارم اما پدرم هفت تا بچه داشت. چه روزهای خوبی بود کسی نگران چیزی نبود. کسی برای خریدن چیزی پول لازم نداشت. تمام همسایه ها باهم خوب بودند. عجب زندگی داشتیم!!!


پانوشت: مدتی در نوشتن کم کار بودم. اما سعی می کنم از این به بعد یک روز در میان، مطلبی بنویسم.

16 September 2007

زنی برای تمام فصول

تمام خانه از چوب بود. چوب هایی به رنگ شکلاتی که انگار هنوز هم بوی چوب داشتند. درست مثل خانه های چوبی اروپای شمالی که در عکس ها می بینیم!
با لبخند همیشگی اش از ما استقبال کرد. از یک در کوچک وارد سالن بزرگ خانه شدیم که پر از مبلمان و صندلی های چوبی و اجناس گوناگون بود. دیوارها از تابلوها و عکس های کوچک فرش شده بودند. بعضی از عکس ها خیلی قدیمی بودند. عکس های سیاه و سفیدی که بچه ها به شکل مردم روسیه زمان تزار لباس پوشیده و موهای خود را یک طرف شانه کرده بودند.
متوجه گربه های زیادی شدیم که آزادانه در خانه رفت و آمد می کردند. وقتی روی مبل ها نشستیم باید مواظب می شدیم تا گربه ای که بین ما و تشک مبل لم داده بود، له نمی شد!
این اولین بار بود که به خانه اش می رفتم. حس خوبی داشتم. همسرم هم همین حس را داشت. در فاصله ای که رفت تا قهوه و شیرینی ما را آماده کند یاد اولین روز آشنایمان افتادم.
زمستان 1384، وقتی بعد از یک هفته فیلمبرداری در شبه جزیره میانکاله به سمت فریدون کنار می رفتیم تا از آخرین بازمانده های درناهای سیبری در ایران تصویربرداری کنیم. تلفنی با او صحبت کردم. لهجه ی غلیظ او درست مثل آمریکایی ها بود. اما فارسی را با کلمات مناسب و جمله بندی های گاه اشتباه صحبت می کرد. در میان تمام کج خلقی های مسئولین محیط زیست و عدم همکاری ها آنها، او بسیار مثبت و منطقی صحبت می کرد. یکی دو ساعت دیگر به فریدون کنار می رسیدیم. راننده اهل بهشهر بود و کاملاً منطقه را می شناخت. با تعجب از ما پرسید که چرا به فریدون کنار می رویم. بعد از شنیدن صحبت های ما با تاکید گفت بسیار کار خطرناکی می کنیم. مردم فریدون کنار با غریبه ها خوب نیستند و بارها مسافرین را کتک زده اند. درناها در مناطقی زندگی می کنند که آنها برای پرندگان دام گذاری می کنند اما اگر کسی به آن مناطق نزدیک شود حتی ممکن است کشته شود!!! این صحبت ها کمی برای ما اغراق آمیز به نظر می رسید اما یادم آمد که در محیط زیست تهران نیز به من یادآوری شد که هر اتفاقی در فریدون کنار بیفتد مسئولش خودمان هستیم!! وقتی به فریدون کنار رسیدیم با بقیه گروه که در ماشین دیگری بودند، مشورت کردم اما متاسفانه راننده آنها هم داستان های مشابهی را تعریف کرده بود!!
به او دوباره تلفن زدم. در تنها سالن شهر بود، جایی که مردم برای جشن روز درنا جمع شده بودند. مناسبتی که هرگز به گوشم نخورده بود! می خواستم با او مشورت کنم اما از ما خواست که در جشن شرکت کنیم. جلوی در سالن از دستیارم خواستم به شهر برود و دراین مورد اطلاعاتی کسب کند. ده دقیقه طول نکشید که برگشت و با همان منگی همیشگی اش گفت : نگران نباشید از سال 57 تا حالا فقط یک نفر را کشته اند!! در همین هنگام مسئول محیط زیست شهر از سالن خارج شد. تپل با شکم برآمده و کت و شلواری که نشانه ی تمام مدیرهای دولتی شده است. موضوع را به او گفتم. بسیار کوتاه و بی رمق گفت: اگر سر وصدا کنید یا وارد دامگاه آنها بشوید چماق می کشند!! مسئولیت جانتان با خودتان است!
به او خبر دادند که ما رسیده ایم. به سرعت بیرون آمد و برای اولین بار او را دیدم. زنی مسن که صدایش پشت تلفن حداقل بیست سال جوان تر بود! بیشتر موهای بلوندش سفید شده بودند و چروک صورتش نشان از سالهای طولانی زندگی می داد. لبخند به لب داشت و مملو از زندگی بود.
الن ووسالو( توکلی) که بعد ها فهمیدم اهل کشور آرام فنلاند است. او بیش از 30 سال پیش زمانی که در آمریکا دانشجوی شیمی بوده است با آقای توکلی همکلاسی ایرانی خود ازدواج می کند و به ایران می آید. آنها در شهرک فردوس شهرستان نور ویلای چوبی زیبایی به سبک خانه های فنلاندی درست می کنند تا برای تعطیلات به این ویلا بیایند. در آن سالها الن همراه همسرش به فریدون کنار می رود تا 27 درنای سیبری که هر زمستان به ایران مهاجرت می کنند را به چشم خود ببیند. پرندگان زیبا و کمیابی که باعث می شوند الن هر روز به دیدن آنها برود. جایی که مردم فریدون کنار برای پرندگان دامگذاری می کنند و نباید هیچ صدای انسانی شنیده شود. این تماشا کردن های روزانه همچنان ادامه پیدا می کند. اما حوادث بعد از انقلاب و مشکلات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی باعث می شود آقای توکلی تصمیم به ترک ایران و مهاجرت به آمریکا بگیرد. الن خوب می دانست که با اوضاوع پیش آمده، اولین چیزی که در ایران آسیب خواهد دید محیط زیست و حیات وحش است. بنابراین اگر کسی به فکر درناها نباشد شاید سالهای بعد درنایی به ایران نیاید. او از آقای توکلی می خواهد ایران را ترک نکند. اما شوهرش مثل هفت میلیون ایرانی مهاجر تصمیم می گیرد برای آرامش و زندگی بهتر ایران را ترک کند. الن از شوهر خود جدا می شود و در ایران می ماند و انجمن درنای سیبری را تاسیس می کند و روزهای زیادی به تحقیق و حفاظت از درناها می پردازد. روزهایی که تاکنون 26 سال طول کشیده است!!!
از آن پس زندگی او صرف بقای نسل درناها شده است. سالهای سختی را پشت سر گذاشته است . در یکی از دانشگاه ها ی مازندران زیست شناسی تدریس می کرده است اما مدیران تندرو تصمیم می گیرند به جای اواز یک استاد ایرانی استفاده کنند بنابراین او را از دانشگاه اخراج می کنند!! او به عنوان یک فرد خارجی وارد جامعه مردم بومی فریدون کنار می شود. کسانی که در زمستانها به صید پرندگان مهاجر می پردازند. پرندگانی که داخل شالیزارهای پرآب آنها زندگی می کنند. هر صدایی یا عبور فردی موجب فرار پرندگان می شود بنابراین آنان غریبه ها را دوست ندارند و برای حفظ سکوت و آرامش دامگاه ها تا سرحد مرگ مزاحمین را کتک زده اند. الن در روزهای اول با مشکلات بسیاری وارد جامعه بسته دامگذاران می شود. با او بد رفتاری های بسیاری شده است . بارها او را از این دامگاه ها بیرون کرده اند و گاهی افکار منحرف برخی او را آزرده است. اما در تمام این سالها راه خود را مصمم ادامه داده است. دامگذاران محلی بعد از مدتها به حضور بی سر و صدا و همیشگی او عادت کرده اند و او آرام آرام رابطه خود را با آنها گرمتر گرمتر کرده است.
امروز بعد از 26 سال دامگذاران جوان او را مادر خود می نامند. چرا که از کودکی حضور او را در دامگاه ها و کنار پرندگان دیده اند. قدیمی ها نیز احترام خاصی برای او قائل هستند.( به طوریکه با سفارش او تیم تصویربرداری ما بدون مشکل وارد این دامگاه ها شد.) اوبه تمام این افراد که برخی حتی سواد خواندن و نوشتن نداشتند اهمیت درناهای سیبری را آموخته است. الن با جمع آوری کمک های بین المللی، بخصوص کمک های مالی دولت فنلاند انجمن درنای سیبری را تاسیس کرده است که تمام دامگذاران و جوانان تحصیل کرده ی محلی علاقمند به محیط زیست، عضو این انجمن هستند. مردم محلی که خانواده ای با خانواده دیگر کینه و ستیز داشتند در این انجمن روبروی یکدیگر نشستند و برای بقای نسل پرندگان گفتگو کردند! کودکان شهر فریدون کنار بخوبی می دانند در ایران چند نوع درنا وجود دارد و درنای سیبری از کجا و کی به ایران مهاجرت می کند. خصوصیات درناها چیست و برای بقای نسل آنان چه باید کرد. اگر وارد شهر فریدون کنار بشوید حتماًٌ تابلوهای مغازه های بسیاری را خواهید دید که نام درنا دارند و بر سردر خیلی از ساختمان ها تصویر درنای سیبری را می بینید از جمله سر در ساختمان فرمانداری! در مرکز شهر نیز میدانی به این نام وجود دارد که مجسمه ای از درنا وسط آن نصب شده است!
اما متاسفانه الن در طول این سال ها شاهد ازبین رفتن سریع جنگل ها و گسترش شهرنشینی تا مرز این دامگاه ها بوده است. تعداد درناها که بسیار به سلامت محیط زیست حساس هستند هر سال کاهش یافته است و از 27 قطعه به 2 قطعه در سال 1384 رسیده است. گاهی تلاش های او برای جلوگیری از نابود کردن این گونه های نادر با واکنش عجیب و غیر منطقی مسئولین مربوطه همراه بوده است. حتی محیط زیست منطقه از گزارش های او نسبت به کاهش تعداد درناها دلگیر شد و نام جاسوس درنا را برای او خلق کرد و مقاله ای در روزنامه همشهری به این عنوان نیز منتشر شد! اما اگر حضور او تا امروز نبود بسیار زودتر نسل این پرندگان منقرض می شد. اگرچه به نظر می رسد ما آخرین تصاویر را از این پرندگان گرفته ایم و شاید از این پس هرگز کسی در ایران درناهای سیبری را نبیند اما هنوز هم امید به آینده در برنامه ها و تلاش های الن وجود دارد.
حتی من یک بار از او پرسیدم: این طور که معلوم است به زودی نسل درناهای سیبری در ایران منقرض خواهد شد، بعد شما چه می کنید؟ این همه تلاش چه می شود؟ تکلیف انجمن شما چیست؟
انگار او بارها به این سئوالات فکر کرده بود. جواب داد که از چند سال پیش فعالیتهای انجمن را برای نگهداری دامگاه ها که در جهان بی نظیر هستند و حفظ نسل سایر پرندگان مهاجر برنامه ریزی کرده است!
مطمئنم اگر الن در یک کشور دیگر بجز ایران زندگی می کرد، بارها نامش را در مجله ها و روزنامه ها خوانده بودیم و بارها او را در تلویزیون در حالیکه جوایز مختلفی دریافت می کرد، مشاهده کرده بودیم. خیلی از ما نام زنانی را که در آفریقا درباره شامپانزه یا گوریل ها تحقیق کرده اند را شنیده ایم . اما هرگز نامی از او درجایی شنیده نشده است.
او تاکنون اجازه نداده است از زندگیش فیلمی بسازیم. امروز انجمن درنای سیبری نیز توسط جوانان تحصیل کرده ی محلی اداره می شود. اگر امسال درناها به ایران مهاجرت نکنند باید گفت که نسلشان در ایران منقرض شده است! اگر هم نسل شان منقرض شود شاید هیچ تغییر مستقیمی در زندگی من و شما ایجاد نشود، اما وقتی به زندگی او فکر می کنم، گاهی از خودم می پرسم من در 26 سال زندگی ام چه کرده ام؟ آیا اگر به من 26 سال فرصت بدهند می توانم حتی یک کوچه در یک شهر ایران را آن طور که می خواهم نامگذاری کنم؟!؟

پانوشت: عکس خانم توکلی (الن) درحال مشاهده درناها. کاری که 26 سال انجام داده است!

16 July 2007

آیا می دانید شباهت انسان با کوه یخ چیست؟

این خاطره را به پیشنهاد یکی از دوستان نوشته ام. چون او و خیلی از دوستان حداقل پنج بار این داستان را شنیده اند. بنابراین این خاطره تکراری را به همه ی دوستانم که حرفهای تکراریم را تحمل می کنند تقدیم می کنم!

سالها پیش برای پژوهش اولین فیلم مستندم که درباره ی علل مرگ و میر فک های دریای خزر بود به سواحل این دریاچه ی بزرگ رفتیم تا درباره ی فک ها اطلاعاتی جمع آوری کنیم( بله دریای خزر فک دارد!) و دیدگاههای مردم بومی در این مورد را بدست بیاوریم. در طول سواحل خزر با مشکل عجیبی روبرو شدیم. اینکه مردم بومی فک ها را به اسم سگ آبی می شناختند و برخی به آنها سگ دریایی می گفتند. البته هیچ تضمینی وجود نداشت که از روستایی به روستای دیگر این اسم از سگ آبی به سگ دریایی تغییر نکند. چنانکه وقتی با یکی از صیادان محلی مصاحبه می کردم، پرسیدم: شما اینجا سگ آبی هم دارید؟ او باتعجب گفت: راستش نه، ما اینجا سگ سفید یا سیاه داریم حتی سگ قهوه ای هم هست اما سگ آبی نداریم!
درادامه سفر به انزلی رسیدیم؛ جای که باید سوار لنج های ماهیگیری می شدیم تا از نزدیک فک ها را ببینم! مسئولین بندر ماهرترین ناخدا را معرفی کردند و من با یک نامه در دست به اسکله رفتم تا او را پیدا کنم. از ابتدای اسکله ملوان های تنومند که چهره های خشن و زمختی داشتند با اشاره مرا به انتهای اسکله راهنمایی می کردند تا ناخدا را ببینم!
برخی با شنیدن اسم ناخدا سری تکان می دادند و زیر لب چیزی می گفتند. با خود فکر می کردم با چه دیوی روبروخواهم شد و عجب هیبتی را خواهم دید. در انتهای اسکله پیرمرد قد کوتاهی با کلاه کاموایی مسخره ای ایستاده بود؛ به شانه اش زدم و آدرس ناخدا را پرسیدم. گردن پیرمرد مثل جغد برگشت. روی صورتش فقط یک دماغ دراز مسخره دیده می شد که کم مانده بود توی چشمم برود! گفت:چیکار داری؟ با طعنه گفتم: با ناخدا کاردارم! با عصبانیت گفت: خودم هستم!!
بدبختی ها از اینجا شروع شد. انگارآمده بودم که حسابی له بشوم! پیرمرد که سرش را بالا گرفته بود تا با من صحبت کند گفت: خب ، چیکارداری؟
- ما یه گروه فیلمبرداری هستیم که الان برای کار جدیدمون می خواهیم تحقیقاتی ...
- خب، آخرشو بگو.
- سگ دریایی می خواهیم ببینم!
- سگ دریایی؟... سگ دریایی چیه؟(لطفاً با لهجه گیلانی بخوانید تا بفهمید من چه حالی داشتم!)
- همون سگ آبی!
- به اونا می گن فک پسر جان!
- بله فک ... فک
- اول اسمشو یاد بگیر بعد بیا فیلم بگیر!
- ببخشید درست می گید!
- الان که فصلش نیست برو تابستون بیا.
- ولی الان شش ماه تا تابستون مونده.
- شش ماه نه پنچ ماه و هشت روز!!!
- ما آخه یه گروه هستیم نمی تونیم برگردیم کلی هزینه کردیم.
- نامه ات رو بده ببینم!
وفتی نامه را گرفت فوراً به اسم خط خورده در بین اسامی گروه اشاره کرد و پرسید: این اسم خانوم چیه؟
- گفتم ایشون مدیر تولید گروهه ولی حراست بندراجازه نداده شب بیاد روی کشتی!
ناگهان پیرمرد نامه را به من داد و گفت : برو آقا... من توی کشتیم زن راه نمی دم!
- اون نمی یاد اجازه بهش ندادند.
- اونا هم اجازه بدند من راه نمی دم!... اونا هم اجازه بدند من راه نمی دم!!!
- نه بابا نمی یاد!
- من فردا به مردم بگم این زن شب کجای کشتی خوابیده بوده وسط این همه مرد؟
- نه من خودم نمی ذارم...
- برو آقا .. برو اسم فک رو یاد بگیر بعد تابستون بیا!.... زنم با خودت نیار!
بعد رویش را برگرداند و به دریا نگاه کرد!!!
عجب بد قلق است! قدش به علاوه کلاه کاموایی مسخره اش تا سینه من هم نمی شود! باید کمی صبر کنم. کنارش ایستادم تا مدتی بگذرد. متوجه ملوان هایی شدم که روی عرشه لنج کناری به مکالمات ما می خندیدند و ما را زیر نظر داشتند.
یکی از ملوان ها آمد و گفت: ناخدا سوخت نداریم ها !
ناخدا با داد و بیداد گفت: پس این مصطفی دیروز کجا بوده؟
ملوان هم بدون کلامی، گذاشت ورفت. دیدم وقت مناسبی است که سر حرف را دوباره باز کنم. گفتم : ناخدا! به این کشتی ها مازوت می زنید؟
چنان نگاه کرد که فهمیدم حسابی گند زدم. بامسخره گفت: مازوت؟ .... مازوت چیه ؟ گازوئیل می زنیم!!! ... مازوت ... یه چیزی شنیدی هر جا می گی؟
بعد رویش را برگرداند. ملوانها حسابی می خندیدند. من هم با خود فکر می کردم که راست می گوید. من از کتاب ستاره اسرارآمیز تن تن این موضوع را گفته بودم! (وقتی تن تن نگران تمام شدن مازوت بود. کاپیتان هادوک نگران تمام شدن ویسکی بود!)
خلاصه دوباره برگشتیم به حالت قبل و من منتظر فرصت برای التماس که ما را به کشتی راه بدهد. ناگهان کشتی بزرگی از روبروی ما رد شد. فوراً گفتم: عجب کشتیه!... ناخدا جان اسم این کشتیه چیه؟
باز هم با همان نگاه ها گفت: مگه سواد نداری؟ و با حالت تعجب پرسید مگه انگلیسی بلد نیستی بخونی؟!؟
بنده خدا راست می گفت. خوب که نگاه کردم، اسم کشتی به حروف لاتین به اندازه ی یک اتوبوس روی بدنه کشتی نوشته شده بود!!! گفتم: خب ندیدم دیگه، توهم خودتو چس نکن!( البته این رو تو دلم گفتم!!)
می دانستم هر حرفی بزنم پوزه ام خرد شده است و بهتراست خفه شوم! بنابراین با عجله گفتم: با اجازه ! که زودتر از مهلکه فرارکنم. طرف ول کن نبود برگشت گفت: کجا می ری کارگردان، این جوری می خوای فیلم بسازی؟ اسم فک روکه بلد نیستی! انگلیسیتم که افتضاحه یه کم تحمل هم نداری! فکر کردی فک ها می یان جلوت بابا کرم می رقصند تا تو ازشون فیلم بگیری؟ برو بگو اون گروهت سریع بیان فقط دونفر، دو نفره دیگه توی یه لنج دیگه می رن!
نیشم باز شد و سریع برگشتم تا به بچه ها خبر بدم. موقعی که دور می شدم داد زد: همراه خودت زن نیاری ها!
خوشحالی من بیشتر از این بود که من ویکی از تصویربردارها توی لنج دیگری می رویم و اون دوتا بیچاره را با این لنج می فرستم. لبخندی از بدجنسی روی صورتم نشت! بچه ها را تقسیم کردم و خودم با تصویربردار دوم رفتیم توی یک لنج دیگر. موضوع را هم برای او تعریف کردم و هردو توی لنج منتظر دیدن حوادث کمدی بعدی شدیم!
بچه ها با وسایل پا روی عرشه گذاشتند. داد ناخدا از توی کابین درآمد: اونجا نه!!! وسایل رو بیارید توی کابین!
فریاد بعدی بلند شد: توی کابین با کفش نیاید! برو بیرون ... مگه توی خونه ات با کفش می ری؟
من و تصویربردارم با خنده آن دو بیچاره را بین پنجره های دایره ای لنج می دیدیم که چطور به این طرف و آن طرف می دوند! نتیجه اخلاقی این داستان اینکه بعضی از آدمها برای خودشان کوه یخی هستند. یک دهم ظاهرشان است ولی هیبت اصلی دیده نمی شود!

05 July 2007

اسلحه مرگبار1

خبر تعطیلی روزنامه هم میهن مرا یاد خاطره ای انداخت که گفتنش خالی از لطف نیست! نخست کمی فکر کنیم: اگر کتاب و نشریات و روزنامه ها حافظ ادبیات و فرهنگ و زبان یک ملت نباشند پس چه چیزی این وظیفه بزرگ را برعهده دارد؟ کتابهای درسی که از متون سبک و بی ارزش نویسندگان و شاعران تازه به دوران رسیده جامعه ما فراوان پر شده است. متونی که بیشتر به بیانیه های تبلیغاتی احزاب سیاسی شبیه است تا متن ادبی و فرهنگی! امروزه دعوا بر سر خط فارسی است که آیا این خط توانایی انتقال مفاهیم فن آوری دنیای امروز را دارد یا نه؟ اما چه کسی می داند که گویش فارسی یعنی گفتار ساده فارسی که در محاوره روزمره استفاده می شود در گوشه و کنار کشور گاهی زبان بیگانه است و...
ماجرا از آنجا شروع می شود که گروه تصویربرداری ما در روستاهای اطراف تالاب شادگان در جنوب استان خوزستان به دنبال مرد ماهیگیری بود که یک توانایی ویژه داشته باشد! توانایی که خیلی از مردان سرزمین ما بی بهره از آن هستند. توانایی صحبت کردن به زبان فارسی!!!!
جستجوی ما در روستاهای اطراف شادگان دیگر کسل کننده شده بود. مردم شهر شادگان به زبان عربی صحبت می کنند! عده کم فارسی زبانان هم چنان با لهجه و جمله بندی های غلط فارسی صحبت می کنند که شنونده از خیر شنیدن زبان مادری خود می گذرد وبه اشتباه خود پی می برد که از ابتدا هم باید به دنبال مترجم خوب می گشت نه فارسی زبان خوب!
ما هم تقریباً به همین نتیجه رسیده بودیم که به طور اتفاقی با مرد ماهیگیری روبرو شدیم مردی که برعکس سایرین با یکی دو اشتباه جمله های خود را به زبان می آورد.
با هیجان گفتم: آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم!
مرد ماهیگیر: جی ؟ ( بالهجه عربی)
- هیچی بابا ... آماده شو بیا جلو دوربین!
تا آنجا که می توانستم او را در مقابل دوربین به حرف آوردم واز وضعیت موجود سوء استفاده کردم. در انتهای مصاحبه مرد ماهیگیر با حالتی منگ به سمت ما آمد. معلوم بود فسفر زیادی سوزانده است که این جملات فصیح را به زبان بیاورد! اول اعتراف کرد که مدتها اینقدر فارسی صحبت نکرده بود. بعد گفت: جیکار کنیم دیکه ما فارسی کمتر صحبت می کنیم. وقتی درس می خواندیم توی کلاس کاهی مجبور می شدیم حرف بزنیم. ولی حالا دیکه... یه معلم داشتیم اون خیلی مارا فارسی مجبور کرد حرف بزنیم. اون وقت فارسی یادکرفتم.( اینجا من خدا را شکر کردم که چه مردان فداکار و فرزانه ای در کشور ما از زبان ملی مان حراست می کنند!) مرد ماهیگیر ادامه داد:
یادمه اول سال اومد توی کلاس گفت: هرکی عربی حرف بزنه من دهنشو می گ....!!!

13 June 2007

قایق سواری با آقای رییس جمهور!



صبح زود بود. مدتی کنار دریاچه منتظر بودیم تا آقای محمود احمدی نژاد تشریف بیاورند! راستش کسی نمی توانست شکایتی کند چون به هر حال همه چیز در اختیار ایشان بود و ما تابع تصمیماتشان! ناگهان مدیرتولید گروه به دور دست خیره شد و با نیشخند گفت: طرف اومد! همه ی ما به نقطه ی قرمز رنگی که روی دریاچه دیده می شد، خیره شدیم و لحظه شماری می کردیم تا آقای احمدی نژاد را ببینیم. نقطه قرمز هرچه نزدیکتر می شد به قایق قرمز رنگ کوچکی شباهت پیدا می کرد. بالاخره قایق قرمز آقای احمدی نژاد محیط بان دریاچه زریوار رسید!!! مرد درشت هیکل با کله تاس و سبیل پر و صورت تیغ زده ی صاف و صوف!
داشت اولین برخوردشان را تعریف می کرد. اینکه خودش را به عنوان مدیرتولید گروه فیلمسازی معرفی کرد. او هم دستش را دراز کرد و گفت: منم محمود احمدی نژاد هستم!!!
مدیرتولید هم کاری را کرد که احتمالاً هرکسی دیگری می کرد: نیشخند زد و با یک خنده مصنوعی فکر کرد که: عجب آدم بی مزه ای ! او هم خیلی جدی گفت: چرا می خندی؟ .. اسم من متاسفانه محمود احمدی نژاده!!! مدیرتولید بیچاره که حسابی گیج شده بود برای خالی نبودن عریضه گفت: حالا چرا متاسفانه؟ آقای احمدی نژاد هم گفت: بابا بیچاره شدم از بس که مردم به خونمون نامه می فرستند!!!!!!
آقای احمدی نژاد در قایق موضوع نامه ها را که دوباره برای ما تعریف می کرد، چون قبلاً از مدیر تولید هم شنیده بودم سریع سئوالی که در ذهنم بود پرسیدم: چه نامه ای می نویسند؟ اصلاً آدرس شما رو چطور گیر آوردند؟ کی برای شما نامه می نویسه؟ آقای احمدی نژاد همانطور که مشغول هدایت قایق بود گفت: همین مردم، بدبختا تقاضای کار و کمک مالی می کنند بعضی ها هم زندانی دارند یا اینکه هزینه عمل جراحی می خواند. چندتایی هم می خوان جهیزیه برای دخترشون بخرند. فحش هم می نویسند. خیلی نامه می آد.
- آدرسو از کجا پیدا کردند؟
- نمی دونم ... اونا روی نامه می نویسند برسد به دست آقای احمدی نژاد این پست خانه مریوان هم یک راست می یاره دم در ما!!!
همه اعضای گروه خندیدند و باخودم فکر کردم فرقی هم نمی کنه چون اگه به مقصد اصلی هم برسد انگار که به همین آقای احمدی نژاد خودمان رسیده! خیلی دلم می خواست چند تا از نامه ها را ببینم اما تازه دسته ای از نامه ها را دور ریخته بود گفت: اگه چند روزی اینجا باشید چند تا نامه رو می تونی ببینی!
بعد یک قسمت از دریاچه را با انگشت نشان داد و گفت: اون جزیره رو می بینید؟ ... آلان به ساحل بستندش تا حرکت نکنه!!!!!!!!!!!
همه ی ما هاج و واج به هم نگاهی کردیم و به قول تصویربردار گروه این مسخره ترین جمله ای بود که تا به حال شنیده بودیم! اما با توجه به موضوع آقای رییس جمهور و قایق سواری تصمیم گرفتم برای خندیدن و مسخره کردن عجله نکنم! چند دقیقه بعد روی جزیره ای قدم گذاشتیم که دو صیاد ساکنین آن بودند. ( یاد کارتون گوریل انگوری افتادم که وقتی بیگلی بیگلی با گوریل 15 متری به یک جزیره رسیدند دو نفر آنجا بودند یک نفر رییس قبیله بود و آن یکی مردم!)
ما هم با رییس و مردم چاق سلامتی کردیم و بعد فهمیدم چه تصمیم خوبی گرفتم تا مثل بقیه گروه ازشنیدن اینکه جزیره را مثل الاغ با طناب به زمین بسته اند هرهر نکنم و مسخره بازی در نیاورم! نمی دانم به چی قسم بخورم که جزیره را با طناب به ساحل بسته بودند!!! توی جزیره دو تا کلبه بود. همه اینها را می توان یک جوری باور کرد اما نمی دانید وقتی به اطراف نگاه کردم وبا چشمان خودم دیدم که یک درخت هم در جزیره سرگردان وجود دارد چه حالی به من دست داد!!!!
رییس قبیله سریع پرید تور ماهیگیری خودش را از آب در آورد. ناغافل درونش هم یک ماهی بود!!! مردم هم سریع ماهی را به سیخ کشید وآتش و... نه راستش زیاد نچسبید چون نمی دانید خوردن ماهی که تا چند لحظه پیش جلوی شما تالاپ و تلوپ به این طرف و آن طرف می پرید، چه حسی دارد! اما آقای رییس جمهور خوب به خودش حال داد. بعد از نهار هم یکی از بچه ها سئوال مسخره ای کرد که جواب مسخره تری هم شنید. فکر کرد هتل هیلتون تشریف آوردند و پرسید: ببخشید دستشویی کدوم طرفه ؟ مردم هم با دست چند کیلومتر آنطرفتر را اشاره کرد! گردنهای ما به سمت دریاچه چرخید و در چند متریی مان یک جزیره دیگر را دیدیم که داخل آن اتاقک کوچکی بود! مردم گفت : دیشب که طوفان بود باد مستراح ما را جدا کرد، برد وسط دریاچه !!!! هر چه سعی کردم ادای آدمهای باکلاس را در بیاورم نشد و حسابی هرهر و کرکر کردیم ! نمی دانستیم باید تا مستراح شنا کرد یا قایق سوار شد و به مستراح رسید. اما اگر می پرسید کسی کار فوری داشت چه کند؟ می گویم از خودشان بپرسید! این عکس بالا هم نمای زیبایی از مستراح همراه است. چون می توانید آن را به قایقتان ببندید و همراه خود داخل دریاچه ببرید. نه بابا سرکاری نیست عین واقعیت است . نه، کتاب آلیس در سرزمین عجایب را تازه نخوانده ام ! می توانید به شهر مریوان، دریاچه زریوار بروید سراغ آقای احمدی نژاد را بگیرید تا شما را به جزیره متحرک ببرد. چی ؟ .... نه به جان خودم کسی فکر نمی کند شما دیوانه اید. اگر گذرتان افتاد امتحان کنید تاوانش پای خودم!

29 May 2007

ماهی ها علاوه بر عاشق شدن پرواز هم می کنند!

تاکنون پرواز ماهی ها را دیده اید. در عکس های زیر این تصاویر را مشاهده کنید




این عکس ها در رودخانه های اطراف تالاب زریوار گرفته شده است. این ماهی های کپور برای تخم ریزی به رودخانه های ورودی تالاب می روند اما گاهی مجبور هستند بیش از یک متر بیرون از آّب بپرند تا ازآبشارهای کوچک عبورکنند و به سطح ورودی رودخانه ها برسند! تنازع بقاء گاهی توانایی های عجیبی به موجودات می بخشد!!!!

20 May 2007

بوتیمار

این عکس پرنده کم یابی است به نام بوتیمارکوچک ! این پرنده معمولاً خود را بین نی ها پنهان می کند! عکس در نیزارهای تالاب زریوار کردستان گرفته شده است. اولین بار این پرنده را در تالاب بوجاق گیلان دیدم اما بسرعت پرواز کرد و نتوانستم از آن تصویربگیرم

19 May 2007

کارت شناسایی

ظهر بود. آفتاب وسط آسمان ، درست فرق سر آدم را نشانه گیری می کرد. یک ظهر داغ در سرزمین سیستان. ما با ماشین محیط زیست جاده ای را طی می کردیم که دو طرف آن کشتزارهای تازه متولد شده سیستان بعد از هشت سال خشکسالی رنگ و روی دیگری به این سرزمین داده بودند. دنبال کشاورزی می گشتیم که بعد از این سالهای سخت بی حاصل پای درد دل او بنشینیم. چند ساعت در راه بودیم وگرمای زیاد تمام گروه تصویربرداری را کلافه و خسته کرده بود. در دور دست چند کشاورز مشغول کار بودند. خیلی دور، داخل همان کشتزارهای تازه متولد شده! چاره نداشتیم پیاده ازکنار جاده به سبزه ها زدیم و زیرپرتوی بی رحم خورشید راه افتادیم. تشنه وعرق ریزان رفتیم و رفتیم تا به مردان کشاورز برسیم. محیط بانان چالاک زودتر از ما به مقصد رسیده و با مردان کشاورز صحبت را شروع کرده بودند. از دوردست دو پیرمرد کشاورز با لباسهای محلی و داس به دست دیده می شدند. با همان عمامه ها و لباس سفید سیستانی!
وقتی رسیدیم نای سلام گفتن نداشتیم! نگاه نگران یکی از محیط بانان به سرعت مرا از اوضاع نامطلوب آنجا باخبرساخت. محیط بان به ما اشاره کردو گفت: همین آقایون فیلمساز هستند.
بعد با حالت شرمنده ای روی به ما گفت: می گه کارت شناسایی شما را می خواد ببینه!!!!!
قسم می خورم که بارها درمجامع و سمینارهای مختلف، در سازمانها و شرکت های دولتی وغیردولتی در خود تهران، با افراد سرشناس و مسئولین دولتی مصاحبه کردم و تقریباً هیچکس نپرسیده تو از کجا آمدی؟ یعنی حق قانونی افراد برای اینکه بداند جلوی دوربین چه کسی صحبت می کنند!!! و بارها مردم قبل از صحبت جلوی دوربین، اولین پرسشی که ازمن کردند این بوده : چه باید بگویم؟!؟؟؟
بارها دیده ام که آدم ها چگونه جلوی دوربین تسلیم می شوند و دست بالا می برند. یک مغلوب مطلق!!!
همیشه به همکارانم گفتم که مواظب این اسلحه باشید! این دوربین وقتی روشن می شود چه اسلحه ترسناکی است!!!
با خیال خام خودم نه کارتی همراه داشتم در بیابانهای سیستان نه حتی ذره ای تردید از اینکه شاید کارت شناسایی به کاری بیاید. به مهدی( تصویربردار) نگاه عاجزانه ای کردم! وضع اوهم بهتر از من نبود. لبخند تلخی از این ضربه غافلگیرانه به صورت کش آمده هر دویمان نشست. مهدی با همان لبخند بی مزه، سریع کارتش را در آورد و باحالت همدردی و مغرورانه گفت: بیا پدرجان، بیا!
پدرجان کارت را گرفت و نگاهی به آن انداخت و نگاه دیگری به صورت مهدی! (احتمالاً گوشهای عکس را با گوشهای مهدی مقایسه می کرده است!) و بعد فریاد زد: سمیه!
ای داد بر من، پیرمرد بیسواد دخترش را صدا می زد تا کارت را بخواند!!!! یادتان نرود چقدر کارت شیر و بلیط قطار و ... به بعضی آقایان ویژه به جای کارت شناسایی داده اید و بعد هم تعریف ماجرا نقل مجالس تان شده است!
سمیه خانوم از پشت درخت ها بیرون آمد و تا بیست متری ما قدم رنجه فرمود و همانجا ایستاد. پیرمرد هرچه داد و بیداد کرد که باز هم نزدیک تر بیاید، نیامد که نیامد. محیط بان هم خیلی دلسوزانه به ما گفت: از شما خجالت می کشه خب!!!
به نظر می رسید پیرمرد باهوش تر از ما بود که حاضر نشد از زیر سایه درخت برود وسط کشتزارها تا کارت را به سمیه خانوم برساند. درهمان موقع بود که قند در دل من آب شد و با بدجنسی و خیال خام در دلم گفتم: خوردی؟ نوش جان!
انگار پیرمرد از تله پاتی هم سررشته ای داشت . چون سریع برگشت به من نگاه کرد و گفت: کارت تو کو؟!؟ مهدی در تلاش برای جلوگیری از وارد آمدن ضربه آخر گفت: من رییس هستم اینا کارت ندارند!
پیرمرد آمد کارت را به مهدی داد؛ برگشت و رفت و درحال رفتن گفت: نه آقا من با کسی که کارت شناسایی نداره مصاحبه نمی کنم. تلویزیون گفت هر کس آمد برای مصاحبه اول کارت شناسایشو ببینید!!!! (پس معلوم می شود بعضی ها تلویزیون هم نگاه می کنند!!!)
مهدی یک نگاه به آسمان کرد و یک نگاه به مسیر پشت سر: آقا بیا صحبت کن! اگه مشکلات تون رو نگی آّب رو قطع می کنند؛ بی آب می شیدا!
کشاورز که از ما دور شده بود گفت: هشت سال قطع کردند این یه سال هم روش!!!!!
وقتی داشتیم مسیر را زیر همان آفتاب مذکور برمی گشتیم با خودم فکر می کردم: ای عقب افتاده ..وقتی در دور ترین روستاهای سیستان و کردستان و در روستای حاشیه تالاب شادگان که مردمش کفش هم نمی پوشند؛ در کنار تنورنانوایی و طویله های دامها، بشقاب ماهواره می بینی کارت شناسایی همیشه همراهت باشد قربان!

15 May 2007

خانه ای روی آب

کشیم پرنده ای است که لانه خود را روی آب می سازد و داخل لانه اش تخم گذاری می کند!!! ما این پرنده را در دریاچه مریوان زریواردیدیم!
کشیم جوجه خود را روی کولش حمل می کند.




با نزدیک شدن به کشیم ، زیرآب می رود.حتی با جوجه خود روی کولش!




14 May 2007

چگونه لاکپشت از خرگوش جلو زد؟

این داستان دیگه قدیمی شده. خیلی تکراریه! اما چنین چیزی چطورامکان داره؟ حالا داستانی رو تعریف می کنم که بدونید تمام افسانه ها بر پایه واقعیته!
همین نوروز امسال بود که تصمیم گرفتیم به اتفاق عیال با ده ، پانزده نفراز دوستان بریم دیدن جزیره قشم! خب، البته لحظه رفتن فهمیدیم یه کم تعدادمون بیشتراز ده پانزده نفره. بله ما با 48 نفر رفتیم قشم! (می دونید!... درکشورما برای برنامه ریزی باید تلورانس 30 یا 40 نفررو درنظر داشت. خب اینجا ریاضیات خیلی پیچیده است!)
خلاصه اینکه چه مصیبت ها کشیدیم تا با این عده توی جزیره ماشین پیدا کنیم بماند. اما یکی از برنامه ها دیدن تخم گذاری لاکپشت های پوزه عقابی بود که نسلشون درحال انقراضه و ازکجا معلوم که نوروز بعد دیگه این داستان صحت نداشته باشه!!! شما برای اینکه بفهمید این لاکپشت های دریایی کجا تخم هاشون رو توی ماسه های ساحلی پنهان می کنند لازم نیست زحمت زیادی بکشید. چون قبلاً محیط زیست جزیره زحمت کشیده و از در ورودی جزیره تابلو نصب کرده و متر به متر شما را به سر گنج ببخشید محل تخم گذاری لاکپشت ها راهنمایی می کنه!!!! البته لاکپشت های درحال انقراض برای تخم گذاری شب ها میآن ساحل ! اما با چه منظره ای روبرو می شن ؟ الان براتون می گم. 30 یا 40 نفر آدم محقق لاکپشت های دریای که منتظر اونها توی ساحل تخمه می شکنند و چای می خورند!! یعنی ما این همه محقق داریم؟ ... لطفاً سئوال های پرت و پلا به سرتون نزنه. اگه راستشو بخوای می گم بله ما که فقط در انرژی هسته ای پیشرفت نکردیم!
چون می خوام بحث سیاسی نشه می رم سر اصل مطلب. ما هم شب به التماس از سرپرست مون خواستیم بریم اونجا....نه قربان! من محقق لاکپشت های دریایی نیستم اما برای نون درآوردن باید از جوونورهای این مملکت فیلم بگیرم تا کار محیط زیست رو آسون کنم و لازم نباشه برای هر جوونوری توی دشت و بیابون تابلو نصب کنه!!!
تعداد زیادی محقق لاکپشت های دریایی هم همراه ما بودند!!( ما دوستان کله گنده زیادی داریم) که ما هم لا به لای اونها توی وانت نشستیم و به ساحل دریا رفتیم. جای شما خالی. فکر نمی کنم سواحل کاستاریکا هم اینقدر آدم (محقق لاکپشت های پوزه عقابی) به عمرش دیده باشه. ما که 40 نفر بودیم گروه های دیگه هم با احتساب بچه های زیر پنج سال و محققین بالای هفتاد سال همین حدود بودند! لاکپشت بیچاره مثل آدم های تیر خورده فیلمهای تارانتینو خودشو می کشید روی ماسه ها تا یه جای امنی پیدا کنه! بعد چون دیگه رمقی براش نمونده بود مجبور شد همون اونجا زمینو بکنه! شروع کرد به تخم گذاری که هیجان بی وصفی جمعیت محققین رو غرق درخودش کرد! همه بلند بلند حرف می زدند و تخمه می شکستند و چه متلک های بامزه ای به لاکپشته می گفتند! البته محققین به در می گفتند تا پنجره خانومهای حاضر درجلسه یعنی ببخشید منظور اینکه خود خانومها بشنوند. قسمت هیجان انگیزه ماجرا زمانی شروع شد که یکی از محققین با دوربین حرفه ای تمام اتوماتیک Panonosouic خودش از لاکپشته عکس گرفت و فلاش اون همه جا رو روشن کرد! محیط بان حاضر درجلسه از محققین خواست که فلاش نزنند و چون محققین کشور ما خیلی کنجکاوند فلاش های دوربین همه جا رو مثل روز روشن کرد تا همه بفهمند که چرا باید فلاش نزنند!!!! لاکپشت بیچاره سرشو می برد تو لاک خودش. اما محققین دور اون جمع شده بودند وانگار خبرنگارها یه هنرپیشه معروف رو دیدند. محیط بان گفت: حداقل از جلو توی صورت این بنده خدا فلاش نزنید مسلمونا!! نور فلاش ها از صورتش وارد می شد از ته لاکپشت خارج می شد! جالبترین قسمت داستان اینکه یکی از خانومها محقق حاضر درجلسه بعد از اینکه شش ، هفت عکس البته با فلاش گرفت به ال سی دی دوربین نگاه کرد و با حالتی مظلومانه گفت بچه ها عکسها چیز خوبی نمی شه اه(به فتحه) ...... و بلافاصله یک عکس دیگه هم برای اینکه کون محیط بان بخیل رو بسوزونه گرفت! یکی از دوستان محقق دیگه هم رفت جلوی صورت لاکپشت بیچاره روی ماسه ها نشست و پاشو دراز کرد. لاکپشت تا اونجا که می تونست سرشو جمع کرده بود اما بازم سرشو عقب کشید تا پاهای خانوم محقق از توی دهنش بیرون بیاد!!!! دیگه لاکپشت اگر هم می خواست نمی تونست تخم بگذاره! چون ممکنه بود با این وضع سر زا بره !! یه چیزی هم از عقبش آویزون بود که بیشتر به اون چیز آقایون شباهت داشت و تخم ها از اون خارج می شدند. اون چیزشو هم جمع کرد و دم درست و حسابی که نداشت اما لاکش هم کولش بود گذاشت با سرعت جت فرار به سوی آبهای اقیانوس آزاد بدون مردم آزار! حالا خودتون قضاوت کنید آیا لاکپشت نمی تونه توی این جور فرارها از خرگوش جلو بزنه؟!؟

05 May 2007

چگونه می توان خدا را دید؟!

ماشین مان تازه از روستا خارج شده بود که به خاکریزهای بلند رسیدیم. خاکریزها به ارتفاع 2 متر برای جلوگیری از هجوم سیلابها از سمت دریاچه به روستا ساخته شده بودند. از پیرمرد پرسیدم:مگه آب تا روستا هم می اومده؟پشت سرمان را نشان داد وبا همان لهجه زابلی گفت: ها، آب می اومد... این روستا اول اینجا بود! سیل همه خانه ها رو خراب کرد. ما روستا رو یک کیلومتر اونطرف تر ساختیم. بعد هم دولت این سیل بند رو ساخت!!!پشت سرم را نگاه کردم. تپه ماهورها فضای بین سیل بند و روستا را پر کرده بودند. همه جا شن روان، خشکی و خار و همین!قزاق محیط بان فرزند قزاق نود ساله قدیمی ترین محیط بان سیستان نزدیکمان شد و گفت: این زمین ها رو خوب نگاه کن! هشت سال پیش اینها مزارع گندم و جو بودند!! همه این زمینها!.... دریاچه که خشک شد باد صد وبیست روزه سیستان خاک کف دریاچه رو به سمت آبادی ها آورد... خیلی از آبادی ها زیر شن مدفون شدند! زمینهای کشاورزی از بین رفتند. همه جا گرد وخاک بود! اون روستا رو می بینی؟من به اشاره دستش نگاه کردم. روستایی که نبود چند دیوارکاه گلی که شن تا نزدیک سقف کناردیوارها انباشته شده بود. قزاق گفت:مردمش کوچ کردند و رفتند. از این روستاها توی سیستان خیلی هست!ناگهان یاد پیرمرد افتادم: شما کشاورز هستید؟پیرمرد: نه آقا!... من صیاد هستم!!!با تعجب پرسیدم: توی این هشت سال خشکسالی که دریاچه ای نبود تو ازکجا پول درمی آوردی؟پیرمرد سرش را پایین انداخت: کمیته امداد آقا... امام به ما ماهی پنجاه هزار تومان می داد. نانی چیزی بخریم!!!از خاکریزها بالا رفتیم پیرمرد به سختی بالا می آمد. نفس زنان گفت: توی این هشت سال استخوانهای پام خشک شده آقا!.. بیرون که نمی رفتیم همه جا گرد وخاک بود! ... کاش هشت سال پیش می اومدی ... همه جا سبز بود آب اونقدر زیاد بود که ترس از سیل داشتیم!بالا که رسیدیم وسعت بی انتهای آب بود و سبزهایی که انگار با حرص وطمع بعد از هشت سال آب خورده بودند و تلاش می کردند همه جا پخش شوند. بوته های سبز رنگ گز. جزیره های خزه روی آب و بوته های خار که درکناره آب سبز شده بودند. بوته هایی که یک روی به آب داشتند و سبز رنگ بودند و روی دیگرشان به سمت سیل بند، خشک و بی رنگ بود. انگار زندگی نصف تن شان را پر کرده بود و نصفی دیگر هنوز در خواب هشت سال خشکسالی گرفتار بود!دو سایه در دور دست می دویدند و دو سگ همراهی شان می کرد. نزدیک تر شدند. پاچه های شلوارشان را بالا زده بودند تا دردریاچه کم عمق تازه متولد شده خیس نشوند و پاهای لاغر و نحیفشان درست مانند چوب دستیهایی بود که در دست داشتند. آنقدر شاد بودند و بلند بلند می خندیدند که گمان می کردی دنبال هم می کنند. قزاق به سمت آنها فریاد زد و صدایشان کرد. پیرمرد خم شد و آرام چیزی به من گفت. از حرف او یکه خوردم و به آنها چشم دوختم. صیادان پیر نزدیک ما شدند و برای اولین بار لبخند را در چهره مردمان سیستان دیدم! بقچه های خود را گشودند و چند تکه ماهی کوچک سفید رنگ را به دوربین ما نشان دادند.حرف پیرمرد درگوش من تکرارشد: اونها را می بینی ... وقتی بعد از این همه سال ماهی از آب گرفتند انگار خدا را توی آب دیدند!!!!