14 July 2007

نیش

روی یکی از میزهای آزمایشگاه کاغذهای زیادی پراکنده است. مردی با روپوش سفید پشت کامپیوترمطالبی را تایپ می کند. هنگام تایپ انگشتانش می لرزد. چشمانش بیمارگونه است. معلوم نیست این حالتها به دلیل بی خوابی دیشب است یا چیزدیگری! صدای وزوز پشه ای را کنارگوشش حس می کند. دست ازکار می کشد و خشکش می زند. با چشمان وحشت زده صدا را تعقیب می کند. ناگهان فریاد می زند. ازجا می جهد و هراسان از آنجا فرارمی کند. لحظاتی بعد نظافتچی آرام و خونسرد وارد اتاق می شود. متوجه کامپیوتر روشن می شود. کنارمیز می آید و محکم روی میز می کوبد. با دستمال بقایای پشه له شده را از کف دستش پا می کند و مطالب روی صفحه ی کامپیوتر را زمزمه می کند: (( درپایان باید با نهایت تاسفم بگویم که نتایج این آزمایشات نشان می دهد این نوع ویروس جهش یافته ی ایدز توسط حشراتی مانند پشه قابل انتقال به انسان است این یعنی... ))

12 July 2007

نامه ای به رییس صدا و سیما

چند روز پیش آقای شکراللهی در وب لاگ خود، درباره ی سانسور صدا وسیما با اشاره خاص در مورد فیلم مستندی که به جای پستان گاو واژه عضوء شیردهی گاو را در گفتار متن جایگزین کرده بود!!! مطالب بسیار جالبی نوشته بودند. این موضوع باعث شد تصمیم بگیریم متن نامه ای را که در کودکی به رییس صدا وسیما نوشته بودم، منتشر کنم!! متن نامه بدون هیچ تغییری در زیر آمده است:
سلام آقای رئیس صدا و سیما
آرزو می کنم خوب وخوش باشید. من یکی از طرفداران برنامه کودک هستم( توجه کنید که این نامه را در 10 سالگی نوشته ام) همه برنامه کودک را می بینم اما خیلی از شما و همکارانتان ناراحت هستم و چند سئوال دارم. نمی دانم چرا قبلاً ها اول و آخر کارتون پینوکیو سرود ژاپنی می خواند و همینطور سند باد اما حالا دیگر هیچ چیز نمی خواند و یک راست کارتون شروع می شود.
بعد هم چرا هر وقت پینوکیو وارد خانه فرشته مهربون می شود تا می خواهد او را بغل کند زود بیرون می آید یا اینکه توی جنگل پیش گربه نره و روباه مکار نشان داده می شود.
سند باد هم هیچ وقت تمام نمی شود. یکی از قسمت ها وقتی ما کلاس دوم بودیم می رود پیش دختر حاکم اون سرزمین اما وقتی کلاس چهارم شدیم باز اون قسمت را نشان دادید اما دختر حاکم دیگر توی کارتون نبود. بعدش هم چرا همش چند قسمت را نشان می دهید و هیچ وقت سند باد تمام نمی شود. درست مثل پلنگ صورتی که فقط چهار تا از داستان هایش را نشان می دهید.
یک سئوال هم درباره زورو دارم چون وقتی دوم بودیم یک روز خانوم مجری گفت فردا قسمت آخر را نشان می دهیم اما تا حالا که کلاس چهارم هستم این قسمت را نشان ندادید و از طرفی آرزو می کنم زودتر عید بیاید که تام و جری هم نشان بدهید.
خیلی متشکرم
شهریار دانش آموز کلاس چهارم ب

اگر فکر می کنید این نامه ساختگی است باید بگویم واقعاً چیزی شبیه این را نوشته بودم. زیاد سخت نگیرید!! البته سالها بعد خیلی از بچه ها می خواستند بدانند خانم لورا در کارتون سلندی پی تی مگر پیغمبر است که چهره اش را نشان نمی دهند!!!!!

11 July 2007

دلشدگان


نقد فیلم ساز مخالف ساخته ی مجتبی میرتهماسب فیلمی که هرگز نمایش داده نشده بود!

(( یک درجه محدودیت خلاقیت می آورد ولی دو درجه مرگ است))
سایت تهران 360 و تهران اونیو با ابتکارجالبی مسابقه ی برای گروه های زیرزمینی موسیقی راک برگزار می کنند. با کمال تعجب 21 گروه موسیقی راک زیرزمینی اعلام موجودیت می کنند!
گوشه هایی از کنسرت پاپ گروه رومی در فضای باز فرهنگسرای سرو را می بینیم، در حالیکه تماشاچیان بی احساس با چهره هایی درهم کنسرت را تماشا می کنند. ناگهان پسری به هیجان می آید و مقابل صحنه اجرا، شروع به کف زدن می کند. بلافاصله او را از آنجا خارج می کنند!!! فردای آن روز کنسرت تعطیل می شود. با یک حرکت کرین قفل بزرگی را بر در آمفی تئاتر می بینم. اعضاء گروه رومی ضمن غرزدن وسایل خود را جمع آوری می کنند. درامپیست گروه مردی جا افتاده با موهای سفید: از تعطیلی کنسرت ابراز تعجب می کند و می گوید اگر یک دستش را قطع کنند با دست دیگرش درامپ می زند. اگر دودستتش را قطع کنند با دهانش خواهد زد!!!!
فیلم ساز مخالف، گروه های موسیقی زیرزمینی راک در تهران را به خوبی سوژه خود قرار داده است و به قول میرتهماسب پس از چهار سال پرسه زنی در گروه های موسیقی ایران این تصاویر به دست آمده است.
اگرچه فلوکردن تصاویر در شروع معرفی این گروه ها کمی تصنعی به نظر می رسد اما گفتگو ها و تصاویر این گروه ها چنان با دقت جمع آوری شده است که شخصیت پردازی اعضای این گروه ها به خوبی انجام می شود. ساز مخالف با تعقیب گروه اول، دوم و سوم منتخب مسابقه اینترنتی گروه های راک، به خوبی بیننده را با دنیای عحیب این جوانان آشنا می کند.
محل تمرین این گروه ها در اتاق های شخصی کوچک و زیرزمین ها است. شاید به همین دلیل وارد شدن بوم صدابرداری در کادر یا دیده شدن سایه بوم و دوربین بسیار عادی است. این ستارگان گمنام راک ایران، جوانان مجنونی هستند که هیچ عاشقی به صداقت و وفاداری در عشق مانند آنها وجود ندارد! اکثراً جوان، با ظاهر ستارگان راک غربی، لباسهای ساده و خندان!
عشق به موسیقی انرژی و انگیزه آنان را می سازد و خبری از مواد مخدرتحریک کننده مانند راک نوازان غربی نیست.
گروه اول با یک شعر ساده و طنزآمیز معرفی می شود:
هی پشه چی می خوای از جون من
هی می مکی از خون من.
وز میری این ور وز میری اون ور
چی می خوای از جون من؟!؟
گیتار برقی، درامپ، پیانو اینها همه شعر را به تعالی می رسانند! اکثریت این گروه را به عنوان بهترین انتخاب کرده است.
گروه 127 شعرهای انگلیسی را انتخاب کرده است. چرا که معتقدند خواندن به سبک و مضامین غربی با زبان فارسی یک نوع فریب خودمان است!!!
امرتات گروه سوم است . گروهی که شعرهایی با مضامین اجتماعی می خواند با انگیزه و فضای مشابه!
برعکس ستارگان راک غربی که بیشتر بصورت لوانگل (Low Angle)تصویربرداری می شوند تا شکوه آنان بیشتر شود، تصویربرداری از این ستارگان گمنام بیشتر های انگل (High Angle)است. البته استثنا نیز وجود دارد تصاویر تعریف رویاهای یکی از این راک نوازها درحالیکه تعریف می کند اگر پول داشته باشد چه می کند! او روی مبل لم داده است و با ناباوری می گوید سازش را عوض می کند خیلی کارها باید بکند!!! دوربین در این لحظات لو انگل است اما برای مدتی کوتاه!
همه ی آنها خندان هستند اما وقتی از آینده سئوال می شود. عجز کامل در چهر ه ها و حرکاتشان مشهود می شود:
من نمی خوام در آینده توی جوب خیابون بخوابم! اما اگه این جوری ادامه پیدا کن شاید این اتفاق بیفته!!
اگه اینجا ما بعد از تمرین ها به آینده مون فکر کنیم مطمئناً شبه خوبی نخواهیم داشت!
یک درجه محدودیت خلاقیت می آره اما دو درجه مرگه!
برگزار کنندگان مسابقه تصمیم می گیرند برای معرفی این سه گروه، در تالار فارابی کنسرتی ترتیب بدهند. کنسرتی که فقط برای دانشجویان اجرا شود. برای دریافت مجوز کنسرت مجبور می شوند به جای اسم ((کنسرت راک)) از ((همایش موسیقی راک)) استفاده کنند! تمرین ها شروع می شود! تبلیغات و فروش بلیت، چاپ پوستر همایش! رویای اجرای کنسرت که آرمان هر نوازنده ای است به واقعیت نزدیک می شود. سه روز مانده به کنسرت این سه گروه دعوت می شوند تا توضیحاتی داده شود. ستارگان از زیرزمین ها بیرون می آیند. بابک چمن آرا( تهیه کننده موسیقی) : می خوام حرفی به شما بزنم که در حرفه ی ما خیلی عادی شده! متاسفانه با برگزاری کنسرت دیروز مخالفت شد!
پن روی چهره های شوکه شده اعضای سه گروه و شکایت های بعضی از آنها و سرانجام همه چیز به مزاح و شوخی تغییر می کند. یکی از آنها می گوید: نباید مایوس شوند و تمرین هایشان را بیشتر کنند. نفر دیگری اعتراض می کند: تو مثل ما مشکل مالی نداری.
- من ندارم که باید اجاره خونه بدم؟ زن و بچه ام رو نون بدم!!
فردی از پیشنهاد شبکه بی بی سی برای برگزاری همین کنسرت در دبی خبر می دهد. اما برگزار کنندگان هشدار می دهند اگر می خواهند روزی در ایران کار کنند و کنسرت بدهند بهتر است در قبول این پیشنهاد محافظه کار باشند. آنها آینده مبهم در کشورشان را انتخاب می کنند و دنیای شخصی و زیرزمینی آنها دوباره شروع می شود!!! بچه های گروه اول خارج می شوند. سازه ها بر دوش شان است. دور هم سیگار می کشند. با هم شوخی می کنند و برای تمرین راهی زیرزمین شان می شوند!
تیراژ پایانی با پخش موسیقی این سه گروه شروع می شود و برای اولین بار صدای موسیقی شان در یک جمع شنیده می شود!!

10 July 2007

عجایب هفتگانه در ایران!!!!!

1- پلنگ حیوانی که پراکندگی آن در سراسر ایران محدود است، ناگهان دریکی از روستاهای اردبیل ظاهر می شود. ( توجه کنید در فصل تابستان)
پلنگ حیوانی که همیشه از انسان دوری می کند و درتمام جهان به ندرت گزارش شده است که به اجتماعات انسانی نزدیک بشود وارد یک خانه ی روستایی در نزدیکی اردبیل می شود!!!!!!! (صحنه را تصور کنید: پلنگ چند بار تلاش کرده است در خانه را بشکند اما موفق نمی شود و سرانجام مثل بدل کارهای هالیوودی خود را درون شیشه پنجره پرتاب می کند و وارد خانه می شود!)
2- پلنگ با سرعت عمل بالا ، قوی و باهوش در یک خانواده روستایی چند نفر از اعضاء خانواده را زخمی می کند و احتمالاً بر اثر جیغ و داد مادر خانواده و قلدری پسران خانواده متوجه می شود که اینجا جای او نیست و درحالیکه به اهداف خود نرسیده است، رویش کم می شود و از خانه فرار می کند یا شاید هم اهالی خانواده از آنجا فرار می کنند. ( البته باید منتظر اخبار واقعی شد چون شاید افسانه های خبری از این هم جذاب تر باشد)
3- اما اهالی غیور و غیرتمند روستا پلنگ را محاصره می کنند و نمی گذارند از آنجا خارج شود. ( بیل و این حرفها)
4- محیط زیست ایران هرگز از تفنگ و گلوله های بیهوش کننده استفاده نمی کند تا مبادا حیوان بیچاره پس از به هوش آمدن دچار سردردهای بعد از بی هوشی شود. ( مخصوصاً اگر این اتفاق در اطراف آذربایجان رخ دهد!!!)
5- برادران نیروی انتظامی با سرعت برق در محل حادثه حضور پیدا می کنند. به طوری که پلنگ یکی ازسریع ترین حیوانات جهان فرصت فرار پیدا نمی کند!!!
6- تیراندازهای زبر دست نیروی انتظامی چنان ماهر عمل می کنند که پلنگ با همان شلیک اول مسلسل ها با برخورد 5 یا 6 تیر به هدف به زمین می افتد و همه راحت می شوند.
7- دو سال پیش اتفاق مشابه ای در استان همجوار برای یک خرس شرور پیش می آید. خرس هم به درک واصل می شود. اما هیچ یک از حیوانات وحشی منطقه درس عبرت نمی گیرند!! آیا بهتر نیست نیروهای کماندویی نیروی انتظامی در یک عملیات سلحشورانه تمام این حیوانات مزاحم و سرکش را پیشاپیش به درک واصل کنند؟!؟

دردسر های مشهور شدن!

اینترنت چه دنیای عجیبی را ایجاد کرده است. دسترسی به اقیانوسی از اطلاعات و ارتباطات، آسان و سریع! یعنی اینکه من در ایران از کارهای روزمره دوستانی در کانادا اطلاع دارم! حتی اینکه دوچرخه بهنام در کدام خیابان مونترال، ساعت چند، در چه مسیری با چه صدایی پنچر شده است؟!؟ یا اینکه خال های لباس زیر دوستی درآن طرف دنیا چه رنگی است! مطمئناً هر اقیانوسی هم کوسه دارد هم عروس دریایی که هر دو خیلی خطرناکند!!! البته این مثال خوبی نیست! راحت بگویم اینترنت هم جذاب است هم خیلی جذاب تر! چون در مقابل این اطلاعات فوق شما می توانید چیزهایی را بدانید که هرگز تصورش را هم نمی کردید. (هرچند من درباره ی خال های لباس زیر دوستم هم تصوری نداشتم!) در پایان این مقدمه باید بگویم ایرانی ها ظاهراً از کاربران عمده اینترنت هستند. اما ظاهراً بیشتر این کاربری ها به چت کردن و جستجو های عجیب معطوف می شود. یعنی در بررسی آسیب شناسی جامعه به این نتیجه می رسیم که عدم امکان ارتباطات عادی و غیر دیجیتالی جوانان و نوجوانان در ایران سبب پناه بردن آنها به دنیای دیجیتالی برای استفاده از اینترنت به عنوان ماسک یا وسیله ایمن برای ارتباطات شده است. ایمنی در مقابل تابوهای جامعه، سنت های محدود کننده، عدم اطمینان موجود در جامعه و سرانجام تهدیدهای رژیم.
اما تمام این مقدمه را گفتم تا داستان اصلی را بخوانید! داستان از زمانی شروع می شود که ناگهان شمار مراجعه کنندگان وب لاگم بطور تصاعدی افزایش یافت و از 10 یا 12 نفر در روز به 100 یا 120 نفر رسید!!!! بطوری که در یک هفته حدود 1000 نفر به وب لاگم مراجعه کردند! طبیعی است که من احساس خطر بکنم؛ مبادا در روزنامه ای یا رسانه ای از خطرات سیاسی یا فساد موجود در این وب لاگ صحبت شده باشد!! خب درست است که خودم می دانم اینجا خبری نیست اما می دانید که درکشورما رایج است اول بکشند بعد بشمارند!!!
وقتی به آمارهای وب گذار مراجعه کردم با واقعیت تلخی روبرو شدم! این افزایش تعداد مراجعه کنندگان با مرگ مهستی هم زمان بود!!!! من هم در موضوع بلبلی که خاموش شد از احساس شخصی ام در این مورد نوشته بودم. کاربران محترم ایرانی معمولاً کلماتی مثل مرگ مهستی، تدفین مهستی و غیره را جستجو کرده بودند. نتیجه اینکه با مطالب کسل کننده بنده در این مورد مواجه شده بودند. اما این موضوع باعث شد که نظرم به کلمات جستجو شده توسط کاربران محترم ایرانی جلب شود:
عبارت مراسم تدفین مهستی چیزی بیش از 61 مورد، مرگ مهستی 59 مورد، تدفین مهستی 14 مورد، عکسهای مراسم تدفین مهستی 35 مورد( که احتمالاً می خواستند ببینند خواننده یا هنرپیشه مورد علاقه اشان با عینک و لباس سیاه خوش تیپ می شود یا نه؟) و موارد تکان دهنده ای چون عبارت: مراسم تشکیل جنازه مهستی ...نخندید: 6 مورد،
البته همه چیز به مهستی ختم نمی شود مثلاً محله خاک سفید 2 مورد( چه طرفدارانی دارد این محله نمی دانستیم ) یا مواردی مثل فیلم کتک زدن دختر2 مورد( احتمالاً از طرف انجمن سادیسمی های ایران)،عکس دختر( ننوشته بود با لباس یا بی لباس!!!) عکسهای دختران داخل پارک!!! فیلم یک دختر ایدزی درمقابل دوربین!!!! ، فیلم دختر کشی( عاشق کشی شنیده بودیم اما دخترکشی از ابداعات جستجوگران ایرانیه!!) ، فیلم دختر(لابد گوگل هم می پرسه کدوم فیلمو می گی همون رنگیه یا سیاه سفیده یا اون....)، فیلم تجاوز!( که طرف رو تکه تکه کنه له کن بذار زیر کامیون و...مابقی هم در ذهنش بوده احتمالاً !!!) لانه پرنده چگونه ساخته می شود؟( بقیه شو من با اجازه می گم: که یک مقاله باشه من کپی کنم برای کنفرانسم بدم به استاد نمره بگیرم لطفاً!!!)، داستان مامان ( خب چرا از خودش نمی پرسی؟!؟)، خاطره اسدی شماره تلفن!(موبایلش بهتره ها!!)، رییس جمهور عکس مسخره یا عکسهای مسخره احمدی نژاد( خب یه روزنامه بخر حالا می خوای این همه دان لود کنی؟!؟)، تا ته فشار دادم( حالا چی رو؟ کجا؟ چطوری ؟ ننوشته بود اما اگر سرچ کنید همه چیز رو می فهمید!!!!!)، داستانهای بد(آخیه، چه مودبانه داغ کرده!)،
عکس کتک زدن زن ایرانی(چه دل پری داره طرف!!) ، فیلم خارجی دختران چاق(آخه من بیچاره مگه چی نوشتم که گوگل وب لاگ منو پیدا می کنه؟!؟) ، عینک مهدی!!!(کلید بابات که هفته پیش گم کرده بود رو نمی خوای؟ شاید اینجاپیدا بشه ها!!!) تریاک خوب یا بد (مسئله این است!)

مایوس کننده است. کاربرد اینترنت در ایران هم مانند گوشی ها موبایل، لوازم خانگی و لوازم صوتی و تصویری و ... نشانه ای از عقده های روانی و اجتماعی، مصرف زدگی و تنبلی یک ملت در استفاده از فن آوری های روز است. واقعاً چند نفر از مردم، بیشتر کاربردهای گوشی موبایل خود را می دانند؟ یا اینکه چند نفر را می شناسید کاتالوگ وسایل خریداری شده خود را خوانده باشند یا اصلاً تمایلی به دانستن مطالب آن داشته باشند!!!
اما من نگران تنبلی ملت نیستم! بلکه نگران این همه تلاش برای نوشتن مطالبی هستم که امیدوارم چند نفر آن را با لذت بخوانند و همدردی یا حتی مخالفت بکنند. هرچند این ده یا دوازده نفر خواننده وب لاگم که بیشتر از دوستان نزدیک هستند هم تمایلی به ابراز نظراتشان نداشته اند! البته بجز بهنام و دو سه نفر دیگر که همیشه باعث دلگرمی من بوده اند و الان فکر می کنم بهنام حق آب و گل در وب لاگ من دارد و شاید به همین دلیل به خودم اجازه می دهم با او شوخی کنم. البته یادآور می شوم که برخی از دوستان با فرستادن ایمیل نظراتشان را منعکس کردند. مثلاً یکی از دوستان که در کانادا زندگی می کند و مطمئنم یک ساعت نیز برای او غنیمت است تا فارغ از شغل پزشکی به دخترکوچکش یا همسرش یا فعالیتهای اجتماعی دائمش بپردازد. اما او تمام مطالب وب لاگ وحتی بیشتر مطالب وب لاگ های لینک شده را خوانده بود و نظراتش را بصورت ایمیل فرستاده بود! برخی هم روش comments گذاری را دقیقاً نمی دانستند که البته با یک کلیک روی کلمه ی comments قابل حل است و یا اینکه با توجه به فیلتر شدن سایت blogger امکان comment گذاری نداشتند.
اما در پایان این گریه و زاری تقاضا می شود نظراتتان را بگوید تا حداقل بدانم چه چیزی بنویسم و چه چیزی ننویسم! و این قدر از انتقاد به بهنام برای نوشتن مطالب عادی روزمره احساس شرمندگی نکنم چون حداقل تکلیف این گونه مطالب معلوم است. ثبت خاطرات و لذتی که دوستان با خواندن آنها شریک می شوند!

09 July 2007

پا توی کفش دیگران کردن!

دیروز فیلم مستند ((پیشواز از بانوی صلح)) ساخته ی ابراهیم مختاری درادامه ی دوره جدید نمایش فیلم های به نمایش درنیامده، در خانه سینما نمایش داده شد! این فیلم درباره ی پیشواز از خانم شیرین عبادی در فرودگاه مهرآباد هنگام بازگشت به ایران پس از دریافت جایزه ی صلح نوبل است.
خانم شیرین عبادی حقوق دان و مدافع حقوق بشر اولین ایرانی و اولین زن مسلمان و یازدهمین زنی است که در جهان موفق به دریافت جایزه ی نوبل می شود. اما هیچ خبری از این رخداد بزرگ در صدا و سیما پخش نشد و معدود روزنامه هایی که این خبر را منتشر کردند به نوشتن یک تیتر کوچک در کنار سایر عنوان های درشت تبلیغات های سیاسی معمول قناعت کردند. تیترهایی که از خبر تساوی و باخت های تیم ملی هم کوچک تر بودند!
پس از پایان نمایش فیلم جلسه نقد وبررسی با حضور ابراهیم مختاری و شیرین عبادی برگزارگردید. نکته جالب و قابل توجه این جلسه خاطرات و تجارب شیرین عبادی از ساختن فیلمی ازآقای فرشاد.. تنها شاهد دادگاه ماجرای کوی دانشگاه بود.
شیرین عبادی پس از اینکه میکروفن مقابل او قرار داده شد. با صدای بلند گفت: نیازی به میکروفن نیست چون من در کودکی از یک لحظه غفلت مادرم سوء استفاده کردم و یک میکروفن قورت دادم!!! این آغاز شیرین و طنزآمیز در طول توصیف مسایل تلخ حقوقی و خاطراتش نیز گاهی تکرار می شد و حضار را به وجد می آورد!
ماجرای فیلم ساختن او از یک آگهی در روزنامه شروع می شود یعنی زمانی که پدر عزت ابراهیم زاده قربانی ماجرای 18 تیر در حمله ی نیروی انتظامی و گروه فشار به کوی دانشگاه، برای پرداخت پول وکیل مجبور به آگهی برای فروش خانه ی خود در یک روستای دور افتاده می شود. اما شیرین عبادی به این پدر پیشنهاد می دهد که وکالت رایگان شکایت از گروه های فشار برای قتل پسرش را به عهده بگیرد. در حالیکه چندین وکیل دیگر نیز این پیشنهاد را ارائه کرده بودند. اما پدر عزت ابراهیم زاده به علت اینکه دخترش تنها عضو خانواده بوده که در تهران حضور داشته است پیشنهاد خانم عبادی را می پذیرد تا دخترش در رفت و آمد ها به دفتر او احساس راحتی کند و نگران ارتباط با یک مرد وکیل غریبه و عواقب آن در جامعه نباشد! در حقیقت این نگاه سنتی و محدودیت های روابط زنان در جامعه باعث گامهای نخست در به شهرت رسیدن خانم عبادی پس از سالها مبارزه و پژوهش می شود! خانم عبادی در طول پیگیری پرونده با آقای فرشاد که زمانی عضو گروه های فشار بوده و در اعمال غیرقانونی و غیر انسانی آنان نیزشریک بوده است، آشنا می شود و از او درخواست می کند تمام مشاهدات خود را مکتوب کند. اما به گفته خودش برای محکم کاری از شهادت او فیلمی نیز تهیه می کند! این اولین و ظاهراً آخرین فیلم مستند محض و کاملاًٌ واقعی خانم عبادی است. در این فیلم آقای فرشاد به افشای هویت گروه های فشار، برنامه ها ، به دست آوردن اسلحه، منابع مالی و حامیان اصلی آنان می پردازد.
اما مشکل زمانی آغاز می شود که فیلم توسط خانم عبادی به دادگاه و شورای عالی امنیت ملی ارائه می شود و فردای آن روز سی دی فیلم توسط دستفروش های خیابان انقلاب با صدای بلند فروخته می شود!!!! تلاش هایی نیز برای پیدا کردن عوامل فروش این فیلم انجام می شود اما نیروی انتظامی از پیدا کردن عوامل اصلی ناتوان می ماند! یا به عبارتی عوامل اصلی هرگز معرفی نمی شوند اماخانم عبادی و آقای فرشاد به جرم تشویش اذهان عمومی هر کدام به یک سال و آقای حمید یکی از دوستان خانم عبادی به 4 ماه حبس محکوم می شوند!
نقش آقای حمید بسیار جالب و شنیدنی است. خانم عبادی برای ساختن این فیلم از دوربین خانگی خود استفاده می کند. اما چون سه پایه نداشته است از آقای حمید درخواست می کند برای او سه پایه بیاورد. اما تا زمانی که حمید سه پایه خود را بیاورد فرشاد از سه پایه شخصی خود برای تصویربرداری استفاده می کند. بنابراین حمید وقتی به منزل خانم عبادی می رسد که فیلم ضبط شده است. او بدون اینکه بداند خانم عبادی سه پایه را برای چه منظوری می خواسته است آنجا را ترک می کند اما 4 ماه در زندان انفرادی اوین عواقب سه پایه بردن برای دوستان را تحمل می کند!!!!
خانم عبادی در پایان یادآور می شود که نتیجه ی پا توی کفش دیگران کردن و فیلم ساختن یک حقوق دان زندان است!!!!!

05 July 2007

اسلحه مرگبار1

خبر تعطیلی روزنامه هم میهن مرا یاد خاطره ای انداخت که گفتنش خالی از لطف نیست! نخست کمی فکر کنیم: اگر کتاب و نشریات و روزنامه ها حافظ ادبیات و فرهنگ و زبان یک ملت نباشند پس چه چیزی این وظیفه بزرگ را برعهده دارد؟ کتابهای درسی که از متون سبک و بی ارزش نویسندگان و شاعران تازه به دوران رسیده جامعه ما فراوان پر شده است. متونی که بیشتر به بیانیه های تبلیغاتی احزاب سیاسی شبیه است تا متن ادبی و فرهنگی! امروزه دعوا بر سر خط فارسی است که آیا این خط توانایی انتقال مفاهیم فن آوری دنیای امروز را دارد یا نه؟ اما چه کسی می داند که گویش فارسی یعنی گفتار ساده فارسی که در محاوره روزمره استفاده می شود در گوشه و کنار کشور گاهی زبان بیگانه است و...
ماجرا از آنجا شروع می شود که گروه تصویربرداری ما در روستاهای اطراف تالاب شادگان در جنوب استان خوزستان به دنبال مرد ماهیگیری بود که یک توانایی ویژه داشته باشد! توانایی که خیلی از مردان سرزمین ما بی بهره از آن هستند. توانایی صحبت کردن به زبان فارسی!!!!
جستجوی ما در روستاهای اطراف شادگان دیگر کسل کننده شده بود. مردم شهر شادگان به زبان عربی صحبت می کنند! عده کم فارسی زبانان هم چنان با لهجه و جمله بندی های غلط فارسی صحبت می کنند که شنونده از خیر شنیدن زبان مادری خود می گذرد وبه اشتباه خود پی می برد که از ابتدا هم باید به دنبال مترجم خوب می گشت نه فارسی زبان خوب!
ما هم تقریباً به همین نتیجه رسیده بودیم که به طور اتفاقی با مرد ماهیگیری روبرو شدیم مردی که برعکس سایرین با یکی دو اشتباه جمله های خود را به زبان می آورد.
با هیجان گفتم: آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم!
مرد ماهیگیر: جی ؟ ( بالهجه عربی)
- هیچی بابا ... آماده شو بیا جلو دوربین!
تا آنجا که می توانستم او را در مقابل دوربین به حرف آوردم واز وضعیت موجود سوء استفاده کردم. در انتهای مصاحبه مرد ماهیگیر با حالتی منگ به سمت ما آمد. معلوم بود فسفر زیادی سوزانده است که این جملات فصیح را به زبان بیاورد! اول اعتراف کرد که مدتها اینقدر فارسی صحبت نکرده بود. بعد گفت: جیکار کنیم دیکه ما فارسی کمتر صحبت می کنیم. وقتی درس می خواندیم توی کلاس کاهی مجبور می شدیم حرف بزنیم. ولی حالا دیکه... یه معلم داشتیم اون خیلی مارا فارسی مجبور کرد حرف بزنیم. اون وقت فارسی یادکرفتم.( اینجا من خدا را شکر کردم که چه مردان فداکار و فرزانه ای در کشور ما از زبان ملی مان حراست می کنند!) مرد ماهیگیر ادامه داد:
یادمه اول سال اومد توی کلاس گفت: هرکی عربی حرف بزنه من دهنشو می گ....!!!

04 July 2007

صدای آزادی


نقد فیلم صدای دوم مستندی از مجتبی میرتهماسب
((درجامعه ما همیشه زنان مشکل دارند!!!))
جذابیت فوق العاده فیلم مستند صدای دوم، ساخته ی مجتبی میرتهماسب، برای کارگردانی خوب فیلم یا صدابرداری بی نظیر و تدوین روان آن نیست. بلکه شاید جذابیت آن به دلیل ورود به منطقه ی ممنوعه ای است که 28 سال فقط در محدوده ی شخصی افراد قابل دسترسی بوده است و آن آواز خواندن زنان است.
صدای دوم با حرکت دوربین بین نوازندگان ایرانی و خارجی در حال تمرین در راهروی سالن کنسرت رستم وسهراب چکنواریان و یک مکالمه تلفنی شروع می شود، پسری از احتمال تعطیلی کنسرتی خبر می دهد که تعداد زیادی از علاقمندان در مقابل درهای بسته منتظر ورود به سالن هستند. اما کسی نمی داند کنسرت برگزار خواهد شد یا نه؟
بیننده از این تعلیق ابتدایی فیلم به مدت چهل دقیقه سوار بر امواج متلاطم ضرباهنگ تند فیلم تا تیراژ پایانی مملو از حس همدردی و اعتراض همراه با شخصیتهای فیلم پیش می رود و در پایان می داند که مبارزه گروهی از زنان برای رسیدن به خواسته های خود اگرچه با پیروزی همراه نیست اما این مبارزه فی نفسه یک پیروزیست!
شخصیت های فیلم صدای دوم، زنان و مردانی هستند که برای تصاحب حق آواز خواندن زنان در ایران مبارزه می کنند! طبق قانوانین جمهوری اسلامی تک خوانی زن غیرشرعی و درنتیجه غیرقانونی است. اما اگر شخص دومی با وی همخوانی کند آواز خواندن او قانونی می شود!
صدای دوم چنان تناقض های منطقی محدودیتهای قانونی جامعه ما را پیش روی بیننده قرار می دهد که او ناخودآگاه و بدون پیش داوری فیلمساز یک نیاز غیرقابل تعریف بشری را با تمام وجود درک می کند؛ نیازی به نام آزادی!
مردم منتظر، پشت در پلمپ شده ی سالن کنسرت قفل را می شکنند و وارد سالن می شوند. لحظات شکار شده در این قسمت بی نظیرترین تصاویر مستند را نمایش می دهد: اعتراض ، شور و شوق ، ترس و هیجان شکستن محدودیت !
دریا دادور خواننده اپرا که بعد از سالها برای تک خوانی اپرا به ایران آمده است نگاه دیگری به شرایط موجود دارد او هنوز مفهوم محدودیت و ممنوعیت در ایران را درک نکرده است و میرتهماسب بهترین قسمت گفتگو او را انتخاب کرده است او درمقابل دوربین می گوید: وقتی بهترین سولیست های جهان برای کنسرتی جمع می شوند امکان ندارد مجوز آن صادر نشده باشد!! او مشکل را در مسایل فنی می بیند و سعی می کند ثابت کند کیفیت صدای زنان مانند مردان است! اما سکانس بعدی اشتباه او را ثابت می کند! صدای آسمانی او و تصاویر خلسه ی شنوندگان کنسرت عظیم چکنواریان با نوازندگانی از کشورهای اتریش ، هلند، استونی و... به سادگی برتری صدای زنان نسبت به مردان را نمایش می دهد! در پایان زیرنویسی بیننده را به هیجان می آورد: تک خوانی زن بعد از 24 سال برای اولین بار درایران!
کیانا کیارس و خانواده او تلاش بی وقفه ای دارند تا مجوز انتشار کاستی با صدای زن را به دست آورند. هرچند هیجان کیانا کیارس برای شکستن این محدودیت در مقابل نگاه تجاری همسر و تهیه کننده او که روی مبل لم داده است و بی تفاوت از امکان عدم گرفتن مجوز و یا نتیجه ی تجاری خوب کاست در صورت گرفتن مجوز صحبت می کند به خوبی آشکار است!
نمای نزدیکی از کیانا کیارس در پشت توری میکروفن درحال تک خوانی تاکیدی برواقعیت تلخی است اینکه باید صدای او با صدای دومی همخوان شود تا چهره واقعی خواننده زن همچنان پنهان بماند!! صدای دوم دغدغه ی او، برادر و همسرش می شود. سرانجام افروز انصاری زن برادرش این وظیفه را به عهده می گیرد! این گروه خانوادگی هفت ماه تلاش می کنند، اما ظاهراً این بار کلاه شرعی که در جامعه ی ما کاربرد فراوانی دارد، مقبول مسئولین ارشاد قرارنمی گیرد!
ضمن بررسی شرایط سایر خوانندگان زن در طول فیلم گاهی ادامه فعالیت کیاناکیارس موضوع فیلم می شود! او تحصیل کرده ی موسیقی و عاشق این شغل است اما حاضر به ترک کشور برای رسیدن به هدفش نیست! بنابراین به شبیه سازی صدای کودکانه در تیزرهای تبلیغاتی مشغول می شود.
زوم این (zoom in) چهره مملو از غم؛ زمانی که کیانا کیارس به صدای کودکانه خود روی تیزر تبلیغاتی گوش می دهد!
نمای بعدی؛ او ابرازرضایت می کند: از هیچی بهتراست و این طوری هنوز دارم فعالیت می کنم! اما ظاهراً این سرزندگی ویژگی عاشقان این حرفه در ایران است!
کنسرت گروه آریان با همخوانی دختران، پرطرفدارترین کنسرت است اما آیا وضع همچنان اینگونه باقی می ماند؟
مشکلات اصلی از انتشارکتاب ((زنان موسیقی در ایران)) شروع می شود! در طول فیلم تیترهای روزنامه ها و مجله ها گفتار متن راوی را مستندسازی می کند. ویژه نامه ی موسیقی روزنامه ایران به نقد کتاب می پردازد و با بیان جمله ای از کتاب سبب اعتراض تندروهای مذهبی و تعطیلی این ویژه نامه و سایر ویژه نامه های هنری روزنامه ی ایران می شود!!! علاوه بر اینکه از آن پس همخوانی زنان نیز محدودتر می شود.
گفتگو با سازندگان و تهیه کنندگان موسیقی بیانگر تغییرات مداوم قوانین و عدم رعایت اصول ثابت برای همخوانی زنان است. مرزهای آزادی همیشه دستخوش تاخت و تازاست!
رامین بهنا برای خواننده زنی در آنسوی مرزها آهنگ تهیه می کند اما درمقابل این پرسش که آیا مشکلی برایش پیش نمی آید؟ با تردید صحبت می کند. نمای بعدی قسمتی از کنسرت گوگوش و آهنگ معروف او در اولین اجرا، تورنتو: قضاوت چیست؟ خواندن مگرجرم است؟ نمی خوانم چون خواندن جرم است!...
او نمادی از مقاومت و رسیدن به هدف معرفی می شود! بابک امینی نوازنده ی حرفه ای گیتار کنسرت های گوگوش پاسخ سئوال بهنا است امینی پس از بازگشت به ایران بازجویی و ممنوع خروج می شود. اما در توصیف این مشکلات همچنان سرزنده و خندان است! دیگر به این مشکلات عادت کرده است این هم جزی از زندگی اوست و بهترین قسمتهای مصاحبه اوانتخاب شده است. در پایان صحبتهایش خنده مداوم اورا می بینیم! زیر نویس، خبر خروج او شش ماه پس از مصاحبه را نمایش می دهد. صحنه ی نوازندگی استادانه ی آهنگی با گیتارتوسط او بیننده را با حالتی معلق در غم و شادی روبرومی کند. شادی خروج از محدودیت و غم خروج چنین هنرمندی از کشور!
مرجان وحدت صدای خود را در لابلای صدای خواهرش، مهسا وحدت پنهان می کند. آن دو در خانه تمرین می کنند و صدای زیبای تک خوانی آنها اتاق کوچک خانه را پر می کند. مامک خادم خواننده ی معروف گروه Axiom of choice تنها زنی است که بی حجاب جلوی دوربین حاضر می شود. گویا این جمله که من خواننده مهاجرم مجوز این کار را صادر می کند! عشق بی حد و اندازه ی او به موسیقی و خوانندگی از تک تک کلماتش هویدا می شود.
یکی از زیباترین قسمتهای فیلم اجرای کنسرت زنان برای زنان است! صف زنان برای ورود به سالن کنسرت و تنها تصویر اجرای کنسرت: برفک؛ سمبل سانسور مطلق است!!!
تاکید کیاناکیارس که هرگز تن به چنین کنسرتی نخواهد داد حتی اگر هرگز کنسرتی اجرا نکند!!
گروه خنیا این تراژدی را تکمیل می کند. صدای زیبای پری ملکی خواننده ی توانا این گروه در بین صداهای دو همخوان زن و یک مرد گم می شود! زیرا باید صدای همخوان مرد زنگ صدای زنان را بپوشاند!!!! حضور خواننده مرد چنان اضافه می نماید که بیشترشبیه نقش مترسک مچور است تا حضور مردسالاری در جامعه را تاکید کند! پری ملکی از تغییر قوانین و اجبار برای همراهی دو همخوان زن و یک مرد شکایت دارد و می گوید: فقط زنان در جامعه ما مشکل دارند! راوی فیلم یادآور می شود که این خوانندگان زن همخوان نامیده می شوند!!
کنسرت سعید پورسعید خواننده ی آهنگ های پاپ خیابانی ! چهره ی کیانا کیارس با آرایش تند، کیارس از نقش همخوانی خود دراین کنسرت می گوید: کنسرتی از آهنگ های عروسی! مردم شاد می شوند، تکون و دست و این حرفها. خب مردم حال می کنند!!
زیرنویس در فیلم بسیار استفاده می شود. این استفاده مضاعف حاکی از ضعف کارگردانی نیست. بلکه انتقال اطلاعات کامل بدون تاثیر احساسات صدای گوینده و پرگویی راوی است. البته روح فیلم بر شنیدن صداها، موسیقی و آواز استوار است و کم گویی راوی به ظهور این روح کمک شایانی می کند. صدابرداری بسیارعالی صورت گرفته است اگرچه تصویربرداری چنگی به دل نمی زند. تصاویر پررنگ و نور کنسرتها با نماهای تاریک و بی روح تماشاچیان به علت عدم امکان نورپردازی که زیبایی بصری خود را از دست داده اند، تضاد نامطلوبی ایجاد می کند. اما باید اعتراف کرد محتوی تصاویر کاملاً بجا و دقیق انتخاب شده اند. استفاده حرفه ای از وایپ های تصویری در تدوین برای پوشاندن جامپ کاتهای مصاحبه ها و ترنزیشن های ظریف از سوژه ای به سوژه ی دیگر زیبایی فیلم را افزوده است.
سکانسهای پایانی فیلم صدای آوازهای خوانندگان زن آنسوی آبها بر تصاویری از دیش های بی شمار ماهواره ای در پشت بامهای خانه های تهران و صف اتومبیل هایی است که رانندگانشان به این گونه موسیقی های ممنوع گوش می دهند و تیلد آپ به نمایی از دماوند!
به هر حال درطول فیلم شاهد یک مبارزه هستیم. خوانندگان زن به هر طریقی صدای خود را به گوش مردم می رسانند. نمایی از سارا نایینی که در کنسرتی آواهای بی معنی را از دهان خارج می کند و بعد لبخند تلخی به نوازنده ی پسر مجاورش می زند. این آواها بیانیه ی مبارزه برای آزادی خوانندگان زن را تکمیل می کند!
آوازی از گروه Axiom of choice باصدای زنان موسیقی تیراژپایانی است:
گرمن زمی مغانه مستم هستم
گرعاشق و رند ومی پرستم هستم
هرطایفه ای زمن گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم