30 July 2007

چرا جنگ نعمت است؟


چند روز پیش بود که خبرنگار واحد مرکزی خبر صدا وسیما از بغداد گزارش می داد. بازهم از انفجارهای متعددی که در خیابان ها رخ می دهد. کشته شدگان و زخمی ها ی زیاد! اینکه اقتصاد فلج شده است و درآمد مردم کاهش پیدا کرده است، بیکاری و قیمت اجناس افزایش یافته است و همه به دلیل حضور اشغالگران!
بی ربط هم نمی گفت عراق اشغال شده است و احتمالاً تمام این مشکلات هم نتیجه ی این اشغال است. این گزارش ها دیگر برای بینندگان ایرانی تکراری شده است و بیشتر شبیه تکرار هزاران گزارش از فلسطین است که همه با تصاویر مشابه درباره حمله ی سربازان اسراییلی به مردم فلسطین خبر می دهند و تقریباً هر روز خبرهای خارجی با یکی از این گزارش ها از غزه و نوار باختری همراه است.
یکی از گزارش ها از عراق درباره ی تعداد زیاد کشته شدگان بمب گذاری ها بود و خبرنگار واحد مرکزی خبر از کشته شدن بسیاری از ستارگان ورزشی عراق صحبت می کرد؛ قهرمان جودو و دوچرخه سواری و ... همه در این بمب گذاری ها ی متعدد کشته شده اند و تقریباً اکثر ورزشکاران عراقی یا از کشور خارج یا کشته شده اند!!!
اما دیروز اتفاق دیگری افتاد. تیم ملی فوتبال عراق برای اولین بار درتاریخ این کشور قهرمان جام ملت های آسیا شد!!!!
تیم عراق در این مسابقات تیم کشورهایی چون استرالیا، کره جنوبی وعربستان را شکست داد. کشورهای ثروتمند و باثبات که برای تیم فوتبال کشورشان میلیون ها دلار سرمایه گذاری کرده اند و البته سالهاست که در این کشورها جنگی نبوده است!!!
حتی عادل فرودسی پور در گزارش بازی عراق مقابل کره جنوبی با سادگی از کارشناس برنامه پرسید عراق با این وضعی که دارد، بازیکن های تیمش اصلاً کجا تمرین کرده اند؟!
شایعاتی وجود داشت که دردوره ی حکومت صدام حسین بازیکن های تیم فوتبال در صورت باخت به اعدام تهدید می شدند و برای پیروزی جوایز ارزشمندی دریافت می کردند. اما حتی یک بار این تیم نتوانست به فینال راه پیدا کند! اما در این دوره مسابقات درحالیکه برای تیم ملی کشورمان سرمایه گذاری خوبی شده بود و از طرف مسئولین هم حمایت جدی می شد تا برای اولین بار بعد از انقلاب به مقام نخست جام ملت های آسیا دست پیدا کند. تیم کشور بی ثبات همسایه این افتخار را کسب می کند!!!!
البته نمی توان منکر شد که خیلی از اخبار اوضاع عراق یا اساساً نادرست بوده اند یا خیلی بزرگنمایی شده اند! ( یکی از تخصص های ویژه صدا وسیما)
اما نتیجه ی دیگری هم می توان گرفت اینکه هنوز هم برخی از آقایان معتقدند جنگ نعمت است زیاد هم بی ربط نیست!!!!!
پانوشت: عکس از رادیو زمانه، یونس محمود کاپیتان تیم ملی فوتبال عراق بهترین بازیکن جام!

27 July 2007

عروس

مردی با روپوش سفید، فرم مخصوص پزشک قانونی را از کشو درآورد. باید قسمت مخصوص توضیحات مرگ را پر می کرد. برای اولین پرونده نوشت: مرگ به علت سکته ی قلبی در اثر لخته ی خون در رگهای قلب! این جمله را برای دو پرونده بعدی هم تکرارکرد. اما برای پرونده چهارم مردد مانده بود چه چیزی بنویسد. ابتدا کلمه ی خونریزی زیاد را نوشت اما بلافاصله آن را خط زد و نوشت: ضعف زیاد!
عصر روز قبل یکی از زندانیان با عجله وارد بند پنج شد و در گوش وکیل بند پچ پچ کرد. وکیل بند مرد کله تاس و قدکوتاه و مسنی بود که سالها نماینده زندانیان بند پنج بود. بندی که جرم تمام زندانیان آن به مواد مخدر ربط داشت. بیشتر آنها قبل از حبس معتادبودند یا در همین بند، اعتیاد را تجربه کرده بودند!! وکیل بند با شنیدن حرفهای او لبخند درصورتش نقش انداخت. از سلول خود خارج شد و داخل راهرو بند بلند گفت: بچه ها امشب عروسی داریم!!! صدای سوت و کف وخوشحالی میان زندانیان خموده وافسرده بلند شد. مدتها بود مواد در بندها نایاب شده بود و در این خماری دیدن عروس لطف دیگری داشت!
شب درحالیکه گوشهای همه زندانیان برای شنیدن صدای لولای در بند تیز شده بود. سرانجام مامور در را باز کرد. همراه او یک مرد لاغراندام و زرد روی وارد شد! وکیل بند بلافاصله از سلول خارج شد و به سمت آنها رفت. مامور زندانی جدید را معرفی کرد. درحالیکه همه زندانیان از سلولهای خود سرک می کشیدند و با هیجان او را نگاه می کردند؛ وکیل بند سلولش را نشان داد و مامور خارج شد. به محض خروج او صدای هلهله زندانیان بلند شد! زندانی تازه وارد شگفت زده از این اتفاق تا به خود بیاید، دهن و دستانش بسته شده بودند. زندانیان به سلولش هجوم آوردن و او را با سر وصدا و شادی به سلول دیگری بردند! مردی در سلول منتظرش بود!!! از زیر تخت سرنگی را که سوزن قدیمی آن زنگ زده بود، بیرون آورد و با آب جوش آن را چند بار پر و خالی کرد و با مزاح گفت: خب ایستریل شم کردیم! زندانی جدید کف سلول افتاده بود و زندانیان درگیر بگوومگو برای جا گرفتن صف طولانی بودند که جلوی سلول تشکیل شده بود! مرد خم شد و درگوش او گفت: نترس جیگر، به من میگن دکی (Doki ) عزیزم تو الان عروس مایی!
سوزن سرنگ را با آب دهنش خیس کرد و با دقت رگ دست عروس را پیدا کرد. سوزن را داخل رگ خشک و ورم کرده عروس فرو کرد! مقداری خون داخل سرنگ کشید و آن را داخل رگ وکیل بند که نفر اول صف زندانیان بود تزریق کرد!
ساعتها گذشته بود. سه چهار نفر بیشتر درصف نمانده بودند که داد و بیدا یکی از زندانیان درآمده: چرا به ما که رسید سرنگت ته کشیده؟ ... آخه با این چند قطره کی نشه می شه؟ .... چه فایده داره؟
دکی صورت گچی عروس را نشان داد و گفت: بنده خدا داره تموم می کنه بذار یه قطره خونم برای خودش بمونه! به من چه آخر صفی دیگه! والا ما خودمون چیزی نزدیم!
خون بازی تمام شده بود! وجب به وجب بدن عروس سوراخ سوراخ شده بود و تمام بدنش مثل گچ سفید شده بود. دکی چندبار دستش را روی گردنش گذاشت و نبض بی رمق او را امتحان کرد و گفت: ای داد مثل اینکه تموم کرده!!!

26 July 2007

خبری که هرگز منتشر نشد!!!

در پی توهین علنی آقای حسنی مجری برنامه کوله پشتی به مقام مقدس جناب آقای سرداررادان فرمانده محترم نیروی انتظامی تهران بزرگ در انظار عمومی و برنامه زنده که مردم آن را زنده می دیدند و امکان هیچ گونه حذف و سانسور وجود نداشت تعداد بی شماری از مردم عزیز شکایاتی به دفتر شورای نظارت بر صدا وسیما ارسال کرده اند و این شکایات بزودی به دادگاه انقلاب ارسال خواهد شد تا برخی عوامل تربیت شده که ناگهان دچار هیجان می شوند و حرکت های به اصطلاح انقلابی انجام می دهند به کیفر رفتار منافقانه و بی مسئولیت خود برسند و صدا و سیما هم تنبیه شود!! هرچند این افراد از نزدیکان برخی از مدیران بوده و برای راه رفتن چندش آور روی اعصاب بینندگان تربیت شده اند و تاکنون نیز در خدمت اهداف تعیین شده به خوبی عمل کرده اند اما نیاز به کنترل بیشتری دارند تا به اصطلاح به مار در آستین تبدیل نشوند! در این ارتباط یکی از مقامات شورای نظارت بر صدا وسیما اعلام فرمودند:
در راستای ممانعت از نفود افکاربرانداز و مخالف که گاهی در میان اشخاص منتصب نیز رویت می شود، شورای نظارت بر صدا وسیما جمهوری اسلامی قصد دارد توسط یکی از شرکت های ژاپنی یک نمونه روبوت سخنگو جایگزین مجری های برنامه های زنده تلویزیونی کند. البته این روبوت ها بطور کامل توسط متخصصین داخلی ساخته می شوند! روبوت های مذکور قادرهستند توسط اتاق فرمان هدایت شوند و با مهمان گرامی برنامه مصاحبه کنند و از سخنان صلاحیت دار که توسط اتاق فرمان صادر می شوند در مصاحبه زنده تلویزیونی استفاده کنند. این روبوت ها درست مانند چهره مجری های کنونی ساخته می شوند و هرگز از رعایت خطوط قرمز تعیین شده عدول نخواهند کرد. تا کنون روبوت چهره حسنی سابق و آقای شهیدی فر مجری برنامه مردم ایران سلام و آقای علی درستکار مجری سابق برنامه تهران بیست آماده شده است اما فعلاً برای آقای مدرسی و داریوش ارجمند و آقای حیدری و ... دستور ساخت روبوت صادر نگردیده است.
درپایان این مقام ارشد به گزارشگران مسابقات زنده فوتبال نیز اخطار دادند که خطوط قرمز را زیر پا نگذارند تا از روبوت جایگزین برای گزارش مسابقات فوتبال استفاده نشود. ضمناً آقای عادل فردوسی پور نیز از این به بعد به جای جمله چه می کنه این بازیکن باید از جمله چه می نماید این بازیکن استفاده نماید!

23 July 2007

اصول شهروندی در تهران بزرگ1

تهران، شهر بزرگ چند میلیون نفری، یا به قول بعضی ها پایتخت کشورهای اسلامی!!!! شهری که درآن نیازمند رعایت اصول شهروندی ویژه ای هستید که تخطی از آنها مساوی هزاران دردسراست. بنابراین اگر چه می دانم تمام این اصول را شما شهروند عزیز تهرانی به خوبی می دانید، اما برای مکتوب کردن آنها و کمی اطلاع رسانی به مردم شهرستانها و ایرانیان خارج از کشور، تصمیم گرفتم ازاین به بعد برخی از این اصول را بگویم.
ابتدا از مترو آغاز می کنیم. وسیله ی مدرن حمل ونقل امروزی که محل بروز فرهنگ اصیل شهرنشینی مردم پایتخت شده است! شما ایرانی عزیزی که چند سالی است به میهن تان نیامده اید برای اینکه مثل یک روستایی عمل نکنید و اصول مترو سواری در تهران را بدانید لطفاً با دقت بیشتری بخوانید، می دانم شهر شما پنجاه سال است مترو دارد اما مترو تهران فرق می کند دوست عزیز!
مترو تهران مثل همه ی قطارهای زیرزمینی معلوم است که زیرزمین است!
با ورود به سالن ایستگاه می بینید که چگونه مردم ایران درحال دویدن به این طرف و آن طرف هستند. دیدن زنان چادری که شلنگ تخته می اندازند تا زودتر به قطار برسند خیلی عجیب است. چون این خانم ها عادت نداشتند زیاد خودشان را حرکت بدهند و معمولاً موقع پیاده شدن از اتوبوس روی پله ها داد وبیدادشان در می آمد که در را نبند، خدا ذلیلت کنه ... باز کن ! بی وجدان... و از این قبیل نفرین ها!
مثل همه ی مترو های شهرهای دیگر باید بعد از بلیت دادن از دریچه های کوچکی عبور کنید که با دادن بلیت خودبخود باز می شود، خیلی بصورت پیشرفته! چندتایی در وجود دارد. اما گاهی شما مجبورید پشت سر دیگران بیایستید تا از یک در عبور کنید. اما چرا مردم از بقیه درها عبور نمی کند؟ ساده است. یک بنده خدایی کارت باطله خود را وارد کارت خوان کرده است و طبیعتاً در باز نشده است و به بقیه می گوید در خراب است و ادامه ماجرا...
چرا کسی امتحان نمی کند؟ خب مردم تهران وقت اضافی که ندارند هرچیزی را امتحان کنند عزیز من!
وارد ایستگاه می شوید. گول نخورید به تابلوهای ساعت های ورود و خروج قطار توجه نکنید مثل بقیه جلوی خط قرمز منتظر قطار بمانید 5 دقیقه یا 10 یا 11 یا 12 یا... بالاخره قطار می آید مترو مثل اتوبوس نیست مطمئن باشید می آید! تا یادم نرفته بگویم یک آقا یا خانمی هی از بلندگو می گوید پشت خط قرمز بیایستید اما توجه نکنید می خواهد شما را گول بزند تا در قسمت بعدی عقب بیافتید!!!
قسمت بعدی خیلی مهم است! قطار نزدیک ایستگاه می شود ناگهان مردم در چند نقطه تجمع می کند و یکدیگر را فشار می دهند!!! این نقاط روبروی درهای قطار است که پس از ایستادن قطار متوجه می شوید محاسبات این مردم درست است! مردم ایران باهوش ترین مردم کره زمین هستند!!!!
مردم در ایستگاه های مختلف عادت های مختلف دارند!!! مثلاً در ایستگاه کرج معمولاً در این قسمت مردم داد می زنند و هو می کشند.
هرچه به باز شدن درهای قطار نزدیک ترمی شویم فشارها بیشتر می شود. مقاومت کنید و با یک دست از کیف پول خود و با دست دیگر از حیثیت تان محافظت نمایید! شمارش معکوس شروع می شود. درها باز می شود... گارد بگیرید تا ضربه ها را رد کنید شما هم می توانید با آرنج چند ضربه به شکم بغلی وارد کنید و محکم پای آن یکی را له کنید... حالا بدوید! بدوید!..... در این لحظه می بینید که چگونه بزرگ و کوچک پس از وارد آوردن این ضربات به داخل قطار می دوند و ناگهان بر روی صندلی ها شیرجه می روند!
متاسفانه به دستورات خوب گوش نکردید و عقب ماندید شما مجبورید ادای آدمهای با کلاس را در بیاورید و سرپا بیایستید. چه می شود؟ خب شما جزء آدمهای زرنگ جامعه محسوب نمی شوید، بدبخت!
از این به بعد صحنه های تعارف های ایرانی شروع می شود. به گروهی که نشسته اند توجه کنید می بینید که همه به چهره های مردم کوه نشین شباهت دارند و بسیار چابک و فرز هستند. لبخندها را بر چهره هایشان می بینید؟ چقدر خوش شان آمده است! به یکدیگر با لبخند نگاه می کنند!! بعضی شکم شان را گرفته اند و برخی انگشتهای پایشان را خم و راست می کنند. اما مهم نیست، سرشان سلامت باشد. البته بعضی هم درحال خنده از یکدیگر برای ضربات احتمالی و لگد کردن پاهایشان معذرت خواهی می کنند!!!! مردم ایران چقدر با محبتند! سنت های اجدادشان را هم هرگز فراموش نمی کنند حتی اجداد غارنشین و حتی در دوران مدرن و متروسواری!
حالا قطار راه می افتد. اینجا مراحله ی خلسه ی عارفانه شروع می شود!! همه به روبروی خود خیره می شوند. گاهی همه نگاه های عارفانه ای به نقاط مختلف مترو می اندازند تا از حقیقت درون آن پی ببرند. این مرحله تا رسیدن به مقصد ادامه دارد! البته برخی همدیگر را نگاه می کنند. اگر هم دیدید تمام گردن ها به سمتی چرخیده است مهم نیست؛ دختری، زنی آنجا نشسته یا ایستاده است!
کتاب؟.. کتاب بخوانند؟ مگر قطار جای کتاب خواندن است؟ کتاب را در مدرسه یا دانشگاه می خوانند. مردم ایران وقت اضافی ندارند که کتاب بخوانند. کار زیاد، وقتی برایشان باقی نمی گذارد!
وای به کسی که تلفن همراهش مانند خروس بی محل آواز سر بدهد حالا ممکن است بابا کرم باشد یا آهنگهای تکراری ونجلیس! همه ی سرها تغییر جهت می دهند و به او خیره می شوند. البته کسی حرف های او را گوش نمی دهد. مردم ایران اهل استراق سمع نیستند! خب، بنده خداها چکار کنند بهتر از بی کار نشستن است!
حالا اگر از کیفتان player mp3 یا واکمن در آوردید و هدفن به گوش تان زدید طوری به شما نگاه می کنند که انگار آدم فضایی دیده اند!(البته یادآور می شوم که موبایل های بیشتر این مردم هم دوربین عکاسی است هم دوربین فیلمبرداری هم کامپیوتر دارد هم mp3 player با 20 گیگابایت حافظه!!!!) با این نگاه های بهت زده، بهتر است از خیر این کار بگذرید و به خلسه ی عارفانه یتان ادامه دهید!!
اگر توی یک واگن را خوب بگردید یکی دو نفر روزنامه باز کرده اند که حتماً یکی از آن دو، روزنامه ورزشی می خواند! شما هم می توانید روزنامه باز کنید اما ترجیحاً سرتان را بالا بگیرید تا مزاحم سرهای دیگری نباشید که روی روزنامه شما خم شده اند و با دقت دنبال نمی دانم چه چیزی توی روزنامه شما می گردند! اینجا می توانید قانون جاذبه دو قطب مخالف را امتحان کنید:
1- ابتدا روزنامه را کمی پایین ببرید، خواهید دید که سرهای خم شده روی روزنامه خود بخود پایین می روند.
2- حالا صفحه روزنامه را عوض کنید، مشاهده می کنید با حرکت صفحه ی روزنامه سرها به سمت حرکت صفحه حرکت می کنند.( احتمالاً آن چیز مهم همیشه توی صفحه ایست که می خواهد عوض شود!)
3- از این آزمایش نتیجه می گیریم دو قطب مخالف هم دیگر را می ربایند. مثل مردم و روزنامه!!!
شما نگران این اتفاقات نباشید چون شما هنوز ایستاده اید. اگر می خواهید بنشینید باید مانند عقاب با چشمان تیزبین منتظر کوچکترین حرکت مسافرین باشید چون معمولاً با رسیدن به ایستگاه، مسافرین در آخرین لحظه صندلی های خود را ترک می کنند. ( توضیح داده شد که با چه مصیبتی آنها را بدست آورده اند، البته این قانون استثنا دارد! گاهی هم عواطف ایرانی گل می کند ویک فدا کار به خانم یا مسافر کهن سالی که سرپا ایستاده است صندلی خود را واگذار می کند، حالا چرا برای بدست آوردنش با کله شیرجه رفته بود ما که نمی دانیم!!!)
می خواهید پیاده شوید؟ حالا مرحله ی راگبی یا فوتبال آمریکایی شروع می شود. جلوی در ورودی منتظر بمانید. آماده؟ در که باز شد بلافاصله دست خود را جلوی صورتتان درازکنید مثل بازیکن های راگبی! به سمت جلو بدوید! اگر کمی تعلل کنید زیر دست و پای مسافرانی که به داخل هجوم می آورند له می شوید، گفته باشم! (این برای ایستگاه امام خمینی یا توپخانه سابق خیلی مهم است!)
شما با موفقیت بیرون آمدید! می دانم یکی دو نفری را به اطراف پرت کردید. نگران نباشید آنها عادت دارند. خب تبریک می گویم. چی ؟ کیف پولتان نیست؟ خب ما که ضامن حفاظت از دارایی های شما نیستیم! ما وظیفه داشتیم اصول شهروندی در سوار و پیاده شدن متروی تهران را آموزش بدهیم. آن را هم که دادیم! ما را به خیر و شما را به سلامت!!!!
پانوشت: این مطالب با توجه به واگن مربوط به آقایان نوشته شده است و هیچ گونه اطلاعاتی در مورد آنچه در واگن خانم ها اتفاق می افتد متاسفانه در دست نیست!!!!

21 July 2007

بدون شرح!


چرا به کسی جایزه نوبل می دهند؟

خانم شیرین عبادی تنها ایرانی است که جایزه نوبل گرفته است! ابراهیم مختاری در فیلم پیشواز از بانوی صلح ورود او به ایران پس از دریافت جایزه نوبل و خوش آمد گویی بی نظیر مردم را مستند سازی کرده است. اما در طول این فیلم صحنه ی در حدود 10 ثانیه وجود دارد که دو جوان با شکل و ظاهری آشنا پلاکاردی در دست دارند. ظاهر این دو جوان درست مثل تمام بسیج های می ماند که معمولاً در اعقایدشان پیرو هستند تا انتخاب کننده! روی این پلاکارد نوشته شده است: گرفتن جایزه ای که به کارتر و رابین و یاسر عرفات هم داده شده است افتخار نیست!
اینکه چرا به افراد جایزه ی صلح نوبل داده اند بحث مفصلی است اما موضوع مهم این است که چرا به خانم شیرین عبادی این جایزه را داده اند؟
خانم شیرین عبادی وکیل خیلی از زندانیان سیاسی بوده است اما مهمترین فعالیتهای او در مورد تلاش برای وضع قوانین ضد کودک آزاری در ایران است.
بله، تعجب آور است این قوانین در کشور ما وجود ندارد و هنوز هم پس از تلاش های فراوان خانم عبادی و همکارانشان این قوانین بصورت جدی درکشور ما تصویب نشده است. یعنی اگر مادرناتنیی کودکی، او را در حد مرگ شکنجه بدهد که البته بی شمار درکشور ما اتفاق می افتد و گاهی خبرهای آن را در مطبوعات می بینیم! هیچ کسی نمی توان از او شکایت کند به جز پدر کودک که معمولاً پدر کودک نیز روابط زناشویی خود را به جان فرزندش ترجیح می دهد!!! چون اگر غیراز این بود چنین همسری اختیار نمی کرد! در حقیقت قوانین جمهوری اسلامی در این مورد بسیار ناتوان است و کودکان بسیاری از شکنجه پدر و مادر تنی یا ناتنی جان خود را از دست داده اند ولی هیچ کس برای این قتل مجازات نشده است!!!
به گفته خانم عبادی: اگر مردی کودک همسایه خود را بکشد، پدر کودک از او شکایت می کند و او قصاص می شود. اما اگر آن مرد کودک خود را بکشد چون بنابر قوانین کشور ما فقط خودش می تواند شکایت کند و خودش هم از خودش شکایت نمی کند، بنابراین برای قتل این کودک کسی مجازات نمی شود!!!!!
دادستان یا مدعی العموم هم حق ندارد برای قتل کودک یک پدر شکایت کند چون پدر کفیل اوست نه جامعه!!!!!!!!
اما نکته جالب قضیه این است که مسئولین جامعه ما در مورد حجاب زنان، لباس پوشیدن جوانان و روابط آنها، برگزاری یک مهمانی خصوصی در خانه ی خودتان، تماشا کردن یک شبکه تلویزیونی خارجی از طریق ماهواره، مشاهده کردن سایت های اینترنتی و حتی عقاید شخصی شما در هنگام استخدام در ادارات دولتی مدعی العموم هستند اما در مورد جان کودکان این کشور دخالتی نمی کنند!!! این تراژدی وقتی دردناک تر می شود که بدانیم سالیانه تعداد زیادی از دختران این کشور مورد تجاوز پدر( تنی یا ناتنی) خود قرار می گیرند ولی چون پدر از عمال شنیع خود شکایتی ندارد و در صورت شکایت دختر هم قاضی نمی تواند بین حکم تبرئه و اعدام که فاصله ی زیادی دارند یکی را انتخاب کند متجاوز هرگز مجازات نمی شود و چه بسا به اعمال خود ادامه بدهد!!! مطبوعات نیز از خبر رسانی در این موارد به شدت نهی شدند. بنابراین آیا به نظر شما به زنی که در این شرایط بسیار نامتعادل و خطرناک داد عدالت خواهی بر می دارد و از قوانین ناقص این مملکت شکایت می کند و برای احقاق حقوق کودکان و دختران بی دفاع هر خطری را به جان می خرد، به زندان می رود، موقعیت شغلیش به خطر می افتد، مورد تهدید قرار می گیرد و... نباید جایزه نوبل داد؟

پانوشت: خانم شیرین عبادی درحال حاضر برای جمع آوری 16 میلیون مین که در کشور ما وجود دارد و هر روز قربانی می گیرد مبارزه می کند. ( ایران دومین کشورجهان است که بیشترین تعداد مین در خاک آن وجود دارد!)

16 July 2007

آیا می دانید شباهت انسان با کوه یخ چیست؟

این خاطره را به پیشنهاد یکی از دوستان نوشته ام. چون او و خیلی از دوستان حداقل پنج بار این داستان را شنیده اند. بنابراین این خاطره تکراری را به همه ی دوستانم که حرفهای تکراریم را تحمل می کنند تقدیم می کنم!

سالها پیش برای پژوهش اولین فیلم مستندم که درباره ی علل مرگ و میر فک های دریای خزر بود به سواحل این دریاچه ی بزرگ رفتیم تا درباره ی فک ها اطلاعاتی جمع آوری کنیم( بله دریای خزر فک دارد!) و دیدگاههای مردم بومی در این مورد را بدست بیاوریم. در طول سواحل خزر با مشکل عجیبی روبرو شدیم. اینکه مردم بومی فک ها را به اسم سگ آبی می شناختند و برخی به آنها سگ دریایی می گفتند. البته هیچ تضمینی وجود نداشت که از روستایی به روستای دیگر این اسم از سگ آبی به سگ دریایی تغییر نکند. چنانکه وقتی با یکی از صیادان محلی مصاحبه می کردم، پرسیدم: شما اینجا سگ آبی هم دارید؟ او باتعجب گفت: راستش نه، ما اینجا سگ سفید یا سیاه داریم حتی سگ قهوه ای هم هست اما سگ آبی نداریم!
درادامه سفر به انزلی رسیدیم؛ جای که باید سوار لنج های ماهیگیری می شدیم تا از نزدیک فک ها را ببینم! مسئولین بندر ماهرترین ناخدا را معرفی کردند و من با یک نامه در دست به اسکله رفتم تا او را پیدا کنم. از ابتدای اسکله ملوان های تنومند که چهره های خشن و زمختی داشتند با اشاره مرا به انتهای اسکله راهنمایی می کردند تا ناخدا را ببینم!
برخی با شنیدن اسم ناخدا سری تکان می دادند و زیر لب چیزی می گفتند. با خود فکر می کردم با چه دیوی روبروخواهم شد و عجب هیبتی را خواهم دید. در انتهای اسکله پیرمرد قد کوتاهی با کلاه کاموایی مسخره ای ایستاده بود؛ به شانه اش زدم و آدرس ناخدا را پرسیدم. گردن پیرمرد مثل جغد برگشت. روی صورتش فقط یک دماغ دراز مسخره دیده می شد که کم مانده بود توی چشمم برود! گفت:چیکار داری؟ با طعنه گفتم: با ناخدا کاردارم! با عصبانیت گفت: خودم هستم!!
بدبختی ها از اینجا شروع شد. انگارآمده بودم که حسابی له بشوم! پیرمرد که سرش را بالا گرفته بود تا با من صحبت کند گفت: خب ، چیکارداری؟
- ما یه گروه فیلمبرداری هستیم که الان برای کار جدیدمون می خواهیم تحقیقاتی ...
- خب، آخرشو بگو.
- سگ دریایی می خواهیم ببینم!
- سگ دریایی؟... سگ دریایی چیه؟(لطفاً با لهجه گیلانی بخوانید تا بفهمید من چه حالی داشتم!)
- همون سگ آبی!
- به اونا می گن فک پسر جان!
- بله فک ... فک
- اول اسمشو یاد بگیر بعد بیا فیلم بگیر!
- ببخشید درست می گید!
- الان که فصلش نیست برو تابستون بیا.
- ولی الان شش ماه تا تابستون مونده.
- شش ماه نه پنچ ماه و هشت روز!!!
- ما آخه یه گروه هستیم نمی تونیم برگردیم کلی هزینه کردیم.
- نامه ات رو بده ببینم!
وفتی نامه را گرفت فوراً به اسم خط خورده در بین اسامی گروه اشاره کرد و پرسید: این اسم خانوم چیه؟
- گفتم ایشون مدیر تولید گروهه ولی حراست بندراجازه نداده شب بیاد روی کشتی!
ناگهان پیرمرد نامه را به من داد و گفت : برو آقا... من توی کشتیم زن راه نمی دم!
- اون نمی یاد اجازه بهش ندادند.
- اونا هم اجازه بدند من راه نمی دم!... اونا هم اجازه بدند من راه نمی دم!!!
- نه بابا نمی یاد!
- من فردا به مردم بگم این زن شب کجای کشتی خوابیده بوده وسط این همه مرد؟
- نه من خودم نمی ذارم...
- برو آقا .. برو اسم فک رو یاد بگیر بعد تابستون بیا!.... زنم با خودت نیار!
بعد رویش را برگرداند و به دریا نگاه کرد!!!
عجب بد قلق است! قدش به علاوه کلاه کاموایی مسخره اش تا سینه من هم نمی شود! باید کمی صبر کنم. کنارش ایستادم تا مدتی بگذرد. متوجه ملوان هایی شدم که روی عرشه لنج کناری به مکالمات ما می خندیدند و ما را زیر نظر داشتند.
یکی از ملوان ها آمد و گفت: ناخدا سوخت نداریم ها !
ناخدا با داد و بیداد گفت: پس این مصطفی دیروز کجا بوده؟
ملوان هم بدون کلامی، گذاشت ورفت. دیدم وقت مناسبی است که سر حرف را دوباره باز کنم. گفتم : ناخدا! به این کشتی ها مازوت می زنید؟
چنان نگاه کرد که فهمیدم حسابی گند زدم. بامسخره گفت: مازوت؟ .... مازوت چیه ؟ گازوئیل می زنیم!!! ... مازوت ... یه چیزی شنیدی هر جا می گی؟
بعد رویش را برگرداند. ملوانها حسابی می خندیدند. من هم با خود فکر می کردم که راست می گوید. من از کتاب ستاره اسرارآمیز تن تن این موضوع را گفته بودم! (وقتی تن تن نگران تمام شدن مازوت بود. کاپیتان هادوک نگران تمام شدن ویسکی بود!)
خلاصه دوباره برگشتیم به حالت قبل و من منتظر فرصت برای التماس که ما را به کشتی راه بدهد. ناگهان کشتی بزرگی از روبروی ما رد شد. فوراً گفتم: عجب کشتیه!... ناخدا جان اسم این کشتیه چیه؟
باز هم با همان نگاه ها گفت: مگه سواد نداری؟ و با حالت تعجب پرسید مگه انگلیسی بلد نیستی بخونی؟!؟
بنده خدا راست می گفت. خوب که نگاه کردم، اسم کشتی به حروف لاتین به اندازه ی یک اتوبوس روی بدنه کشتی نوشته شده بود!!! گفتم: خب ندیدم دیگه، توهم خودتو چس نکن!( البته این رو تو دلم گفتم!!)
می دانستم هر حرفی بزنم پوزه ام خرد شده است و بهتراست خفه شوم! بنابراین با عجله گفتم: با اجازه ! که زودتر از مهلکه فرارکنم. طرف ول کن نبود برگشت گفت: کجا می ری کارگردان، این جوری می خوای فیلم بسازی؟ اسم فک روکه بلد نیستی! انگلیسیتم که افتضاحه یه کم تحمل هم نداری! فکر کردی فک ها می یان جلوت بابا کرم می رقصند تا تو ازشون فیلم بگیری؟ برو بگو اون گروهت سریع بیان فقط دونفر، دو نفره دیگه توی یه لنج دیگه می رن!
نیشم باز شد و سریع برگشتم تا به بچه ها خبر بدم. موقعی که دور می شدم داد زد: همراه خودت زن نیاری ها!
خوشحالی من بیشتر از این بود که من ویکی از تصویربردارها توی لنج دیگری می رویم و اون دوتا بیچاره را با این لنج می فرستم. لبخندی از بدجنسی روی صورتم نشت! بچه ها را تقسیم کردم و خودم با تصویربردار دوم رفتیم توی یک لنج دیگر. موضوع را هم برای او تعریف کردم و هردو توی لنج منتظر دیدن حوادث کمدی بعدی شدیم!
بچه ها با وسایل پا روی عرشه گذاشتند. داد ناخدا از توی کابین درآمد: اونجا نه!!! وسایل رو بیارید توی کابین!
فریاد بعدی بلند شد: توی کابین با کفش نیاید! برو بیرون ... مگه توی خونه ات با کفش می ری؟
من و تصویربردارم با خنده آن دو بیچاره را بین پنجره های دایره ای لنج می دیدیم که چطور به این طرف و آن طرف می دوند! نتیجه اخلاقی این داستان اینکه بعضی از آدمها برای خودشان کوه یخی هستند. یک دهم ظاهرشان است ولی هیبت اصلی دیده نمی شود!

15 July 2007

دسته گل محمدی !!

افاضات آقای شریعتمداری مدیر مسئول روزنامه کیهان درمورد تعلق داشتن بحرین به خاک ایران مرا یاد خاطره تلخی انداخت.
نوروز امسال به اتفاق گروهی به جزیره قشم سفر کردیم. تعداد مسافرین و جستجوگران جنس های چینی در جزیره آنقدر زیاد بود که پیدا کردن اتومبیل برای گشتن در جزیره به یک خیال عبث تبدیل شد. پس از جستجو فراوان با دو جوان محلی آشنا شدیم که با مبلغ 60 هزار تومان در روز حاضر شدند ما را با وانت در جزیره بگردانند تا هم ما جزیره را ببینیم و هم آنان لقمه نانی بدست آورند!!!
هر روز که می گذشت طبیعتاً رابطه ی ما با این دو جوان صمیمی تر می شد تا اینکه پرسش بی موردی سبب پاسخ فراموش نشدنی شد. بنا به عادت از وضع معیشت آنان و حال و روز مردم جزیره از این دو جوان سئوال کردیم. یکی از آنها درباره ی مشکلات مردم جزیره قشم توضیحات کاملی داد که البته بی شباهت به مشکلات مردم سایر نقاط ایران نبود بعد برای حسن ختام گفت: رویای خواب هر شب مردم جزیره قشم این است که صبح وقتی بیدار می شوند جزیره ی آنها به امارات چسبیده باشد!!!!!
دوستان وطن پرست و آشنا به تاریخ ایران، همانطوری که خود می دانید بجز بحرین، افغانستان، آذربایجان، ارمنستان، ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان هم روزی به ایران تعلق داشتند! اما امروز بهتر است زبان به دهان بگیریم و از این چند وجب خاک باقی مانده پاسداری کنیم که افراد بی تدبیر و بی ترمز بسیار در جامعه ما هستند و لجام گسیخته هر چه می توانند سریعتر این کشور را به پرتگاه سقوط نزدیکتر می کنند. رویاهای کرد و ترک و بلوچ و ترکمن وعرب دراین سرزمین آن چیزی نیست که در مغز معیوب برخی می گذرد! البته اینکه چطور مدیر یک روزنامه، وزیرامور خارجه ی یک کشور را به عذر خواهی از کشور دیگری وادار می کند حکایت عجیبی نیست تاریخ ما مملو از این وقایع درخشان است، خوب به هرحال واگذاری این همه سرزمین در طول تاریخ نیازمند نبوغ این رجال(به معنی شهروند درجه یک که بعد از انقلاب گروهی خود را این گونه نامیدند) بوده است!!!