05 November 2008

مرد امیدها؟

در غرب حس و بوی عجیبی است. حسی که مرا یاد ده، دوازده سال پیش می اندازد و گاهی هم ترس تلخی از آینده سرم را پر می کند. اوباما مرد تغییرات، مرد امید ها پیروز شد. همه ی خوشحالی مردم اینجا مرا یاد تمام خوشحالی و امیدهای خودمان می اندازد. جوانان ایرانی که برای آینده، همراه مرد امیدهای خود شدند و همه ی این امیدها فرو ریخت و به تلخ ترین یاس مردم کشورم تبدیل شد. امیدوارم اوباما، مسیر موفق تری از خاتمی ما ایرانیان طی کند.


عکس از سایت بی بی سی فارسی

03 November 2008

دایی جان ناپلئون1

چطور می شه باورکرد. آدم فکر می کنه توی اروپا همه چیز اونیه که توی خواب هم نمی تونست ببینه. البته باید اعتراف کنم همینطور هم هست. چرا که نه؟ روز اول ورودمان به لندن چه چیزی بیشتر از همه جالب بود؟
وقتی می خواستم صورتم رو بشورم. دستم رو بردم طرف شیر آب، یه لحظه فکر کردم این همونیه که توی خواب هم نمی شه دید!! اونجا دوتا شیرآب بود یه شیر آب سرد یه شیر آب گرم!!
وقتی سمت دستشویی بعدی هم رفتم همین ماجرا بود. راستش رو بخواهید در روزهای آینده انگلیسی ها به ما توضیح دادن که مردم لندن عادت داشتند لگن دستشویی رو ببندند و آب گرم و سرد رو بازکن تا توی لگن دستشویی مخلوط بشه و قابل استفاده برای شستشوی صورت یا دست بشه!! توجه کنید همون لگنی که توش فین می کنند...
انگلیسی ها تمام یادگارهای گذشته رو نگه می دارند. حتی اگه احمقانه باشه!!
بعد از اینکه با صحنه ی شیرهای آب سرد و گرم جدا روبرو شدم. یک فکر وحشتناک زد به سرم. سریع رفتم سمت حمام و خیره شدم به دوش!
خدا رو شکر انگلیسی ها همه چیز و از گذشته حفظ نمی کنند.

پانوشت: برای باور بیشتر خوانندگان عکس نبوغ بالای انگلیسی ها در پست بعدی منتشر خواهد شد!

30 October 2008

برای خودم

خیلی مواقع در ایران کوتاه می آمدم. سعی می کردم در برخورد با افراد مسایل را با آرامش حل کنم. همیشه از دعوا و مجادله خودداری می کردم. باید اعتراف کنم بیشتر مواقع هم بازنده بودم و طرف همیشه حس آدم های پیروز را داشت! برایم مهم نبود. چون فکر می کردم کار درست را من انجام داده ام.
اینجا آدم ها همه کوتاه می آیند. تو هیچ وقت بازنده نیستی و البته هیچ وقت هم همان حس برنده بودن واقعی برای انتخاب راه درست را هم نداری!! اینجا اگر کسی کوچکترین تماسی با تو داشته باشد به سرعت معذرت خواهی می کند. قبل از اینکه بتوانی تصمیم بگیری که چطور واکنش نشان بدی!
اما این روزها به یه سووال عجیب فکر می کنم آیا من در ایران اشتباه نمی کردم؟ وقتی آنجا همه یاد گرفته اند حق شان را بگیرند چون کسی حق شان را نخواهد داد، واقعا آیا من اشتباه نمی کردم؟ شاید برای همین است که خیلی ها در ایران قدم به قدم جلو می آمدند و هیچ حقی برای من قائل نمی شدند و شاید برای همین همیشه عقب نشینی می کردم و جایی شروع به دفاع می کردم که دیگر شکست خورده بودم و هیج حقی برای بازپس گیری نداشتم. فکر کنم اگر دوباره به ایران برگردم طور دیگری زندگی خواهم کرد.

24 October 2008

دامنه دشمنان گسترش می یابد

روزنامه مترو یکی از چند روزنامه ی مجانی لندن است که شما می توانید هر روز در اطراف ایستگاه های مترو بدون پرداختن پول آن را دریافت کنید. ( قابل توجه است که در لندن هیچ چیزی را بجز هوا برای تفس، بدون پرداخت پول نمی توانید دریافت کنید. البته در حال تحقیقات هستم که بدانم چه مقدار از مالیات های مردم برای مبارزه با آلودگی هوا صرف می شود!!) به بحث خودمان برمی گردیم. این روزنامه مثل تمام روزنامه های مجانی دیگر بیشتر به شایعات در مورد افراد مشهور، خوانندگان، بازیگران و ورزشکاران علاقه دارند. یعنی به اصطلاح خودمان زرد هستند! گاهی هم خبرهایی از جهان در گوشه وکنار روزنامه پیدا می شود. دو روز پیش در این روزنامه خبری از ایران منتشر شد. خبری با تیتر:
"کبوتر های جاسوس در ایران دستگیرشدند"
این خبر در اینجا بیشتر جنبه شوخی و سرگرمی داشت. برهر حال مردم در متروهای شلوغ و پر سروصدای لندن احتیاج به سرگرمی دارند!!
اما جالب است که منبع خبری آن روزنامه اعتمادملی عنوان شده بود. بعد از خواندن این خبر تلاش زیادی کردم تا اصل خبر را در روزنامه اعتماد ملی پیدا کنم. اما موفق نشدم! در قسمت دیگری از این خبرنوشته شده است که قبلاً نیز 12 سنجاب هنگام جاسوسی در مرزهای ایران توسط نیروهای امنیتی ایران دستگیر شدند.
ظاهراً به کبوترها وسایلی وصل شده است که بتوانند از مرکز هسته ای نظنز جاسوسی کنند!
جاسوسی با حیوانات ایده جالبی به نظر می رسد اما در گذشته طی جنگ جهانی دوم و جنگ سرد از حیوانات برای جاسوسی استفاده شده است. یعنی احتمالاً قبل از اختراع دوربین های دقیق ماهواره ها و گیرنده های صوتی پیشرفته ی هواپیما ها و غیره!!
اگر منبع این خبر واقعاً درست باشد. سووال این است که چرا جمهوری اسلامی از جاسوسی مراکز هسته ای ایران این قدرهراس دارد. مگر کار غیر قانونی در این مراکز انجام می شود!؟ !ضمناً مقامات جمهوری اسلامی بارها تاکید کرده اند که چیزی را از ناظران بین المللی ان تی پی پنهان نکرده اند!
دوم اینکه چرا دشمنان ( آمریکا، انگلیس، آلمان، فرانسه ، غرب ،اسراییل و احتمالاً در آینده روسیه و ....) این مقدار به اطلاعات هسته ای ایران احتیاج دارند. آنها که جمهوری اسلامی را پیشاپیش مجرم می دانند و احتیاجی به ثابت کردن این موضوع ندارند؟
سوم اینکه تا به حال در هیچ دعوایی دیده اید طرفین این قدر از هم بترسند؟!؟

به هرحال توجه داشته باشید که در هر دو خبر عنوان شده است که ماموران امنیتی ایران قبل از هر اقدامی حیوانات جاسوس را دستگیر کردند!!

21 October 2008

تصویرهای نادر سرزمینم

نسیم خنک و ملایمی صورتم را سرد می کند. روی سنگ فرش ها به سمت دریاچه زیبا ی روبرو می روم. چمن زار های سبز و درختانی که نمی دانم چون نوع درختی هستند. گاهی هم سنجاب ها تیلک تیلیک می جهند و چیزهایی را به دندان گرفته و جابجا می کنند. به کنار دریاچه ی کوچک می رسم. نور صبحگاهی خورشید روی دریاچه منعکس می شود. قوی های گنگ از آب خارج شده اند و روی چمن ها نشسته اند. باید مواظب باشی تا کبوترها را له نکنی، چون اصلاً قصد ندارند از جلوی آدم حرکت کنند. غازهای کانادایی هم کم کم از آب بیرون می آیند. غازهایی که فقط در فیلم های مستند دیده بودم و همیشه آرزو داشتم آنها را ازنزدیک ببینم. چنگرهای چاق هنوز در آب هستند. اردک های سرسبز و سر سیاه و حتی اردک بلوطی. باورکردنی نیست. گله ای از غازهای خاکستری به شکل هشت از دو سه متری بالای سرم عبور می کنند ودر سمت دیگر دریاچه می نشینند. قوی گنگ بزرگی روی آب می دود و بعد به آرامی دور دریاچه پرواز می کند. همه ی آن پرنده هایی که در ایران ساعت ها کمین می کردم تا چند ثانیه تصوریشان را بگیرم! همه آلان در چند متری من آزادنه و بدون ترس از انسانها زندگی می کنند. هر روز صبح که برای دویدن بیرون می آیم. تصویرهای نادرسرزمینم را می بینم.

هاید پارک – لندن 20 اکتبر 2008

09 August 2008

رکوئیم برای دوستم

05 August 2008

ازماست که برماست

آخرین گزارش سایت بی بی سی از پروژه ی حفاظت نسل یوزپلنگ ایرانی بسیار شگفت انگیز است. این گزارش با نام "ایران و آمریکا؛ تلاش مشترک برای نجات یوزپلنگ ایرانی" که امروز در سایت بی بی سی منتشرشده است، حاکی از تلاش بی وقفه محققان خارجی و دولت ایران برای نجات یوزپلنگ ایرانی است! قسمت شگفت انگیز این گزارش تاکید بر نقش موثر دولت و در راس آن سازمان حفاظت محیط زیست در این پروژه است. البته نمی توان منکر شد که بدون همکاری سازمان حفاظت محیط زیست انجام چنین پروژه ای ممکن نبود اما هیچ کلمه ای در این گزارش درباره ی نقش غیرقابل انکار سازمان های غیر دولتی مانند انجمن یوزپلنگ ایرانی به چشم نمی خورد. کسانی که با پروژه ی نجات نسل یوزپلنگ ایرانی آشنا هستند به خوبی می دانند که اعضای انجمن یوزپلنگ ایرانی چه تلاش هایی برای پیشبرد این پروژه انجام داده اند. این انجمن یکی از معدود NGOهای زیست محیطی ایران است که همچنان به فعالیت موثر خودادامه می دهد و برخلاف برخی از انجمن های زیست محیطی در استفاده از پشتیبانی های مالی بین المللی و همکاری با سازمان محیط زیست و سایر ارگان های دولتی و غیر دولتی کار را به بیراه نکشانده و تقریباً می توان گفت که با موفقیت کامل به هدف خود دست یافته است. برخی از اعضای این انجمن تمام زندگی خودرا بدون چشم داشت های مادی وقف پروژه ی نجات نسل یوزپلنگ ایرانی کرده اند و این انجمن به علت فعالیت های گسترده ی خود در آموزش مردم محلی بخصوص مردم بافق بارها توسط تشکل های داخلی و خارجی مورد تقدیر قرار گرفته است. اما نکته جالب این جاست که در گزارش بی بی سی از زبان دکتر لوک هانتر کارشناس استرالیایی این پروژه چنین عنوان شده است "دولت ایران آموزش مردم محلی را به خوبی انجام داده است. شما در قهوه خانه ها و خیابان های شهرها و روستاهای دور افتاده اطراف منطقه حفاظت شده کوه بافق پوسترها و اطلاعیه های آموزشی بی شماری را می بینیند."
قابل توجه است که تمام این آموزش ها توسط انجمن یوزپلنگ ایرانی انجام گرفته است نه دولت ایران یا سازمان حفاظت محیط زیست. ازطرفی در قسمت دیگری از زبان وی عنوان شده است: " فکر می کنم طرح نجات یوزهای ایرانی نمونه بسیاری خوبی از درک دو دولت(دولت ایران وآمریکا) در این مورد باشد که نگذارند اختلاف های سیاسی مانع از اجرای طرح های علمی شود. آنها به این نتیجه رسیده اند که نیاز به اجرای این طرح، بزرگتر از اختلافات آنهاست."اگرچه به نظر می رسد درک متقابلی از طرف دولت آمریکا برای صدورمجوزاستفاده از ردیاب های رادیویی پیشرفته در ایران، صورت گرفته باشد اما در مورد درک جدی و نگرانی دولت ایران در مورد نسل یوزپلنگ ها ی ایرانی نمی توان خوش بین بود. گواه این امر را نیز در لایحه های ضد محیط زیستی دولت، عبور جاده از جنگل گلستان و تالاب انزلی، عبور خطوط گاز و جاده ها از مناطق حفاظت شده، نابودی جنگلها وبی تفاوتی درمقابل انقراض نسل درنای سیبری درایران، می توان یافت اما حکایت همکاری دولت یا سازمان محیط زیست نیز بازمی گردد به مدیریت سابق این سازمان که شروع کننده ی پروژه بوده است و مدیریت فعلی از حاصل آن بهره برداری می کند.
اما نگاه خبری بی بی سی به این پروژه گویا منطبق با سیاست های تنش زدایی روابط ایران و آمریکا است. چرا که تا کنون هیچ کس به این پروژه به عنوان درک متقابل و همکاری مشترک دو دولت برای نجات نسل آخرین بازماندگان یوزپلنگ آسیایی نگاه نکرده است اما امروز با شرایط سیاسی موجود ناگهان تحلیل های جدیدی پدیدار می شود. سوال اصلی این است که چرا نگارندگان این گزارش در بی بی سی چنین نقطه نظری دارند و هرگز نامی از انجمن یوزپلنگ ایرانی نبرده اند؟
پاسخ ساده است؛ زمانی که اعضای این انجمن به علت محافظ کاری و ترس از بازخواست توسط دولت از ارتباط با خبرگزاری های خارجی به شدت امتناع می کنند، درحقیقت این تصوربرای خبرنگاران خارجی به وجود می آید که این انجمن زیر مجموعه ی سازمان حفاظت محیط زیست و نام غیر دولتی فرمایشی است یا اینکه گرایش های سیاسی وابسته به دولت اعضای آن مانع پاسخ گویی آنها به خبرنگاران خارجی می شود. درحالیکه انجمن یوزپلنگ ایرانی کاملاً غیردولتی و مستقل و یکی از اجرا کنندگان پروژه است اما ترس از برخورد توسط مراجع امنیتی کشور سبب خودسانسوری تلاش های این انجمن شده است. آفتی که تقریباً گریبان گیر تمام انجمن ها ، نهادها و تشکل های غیردولتی و حتی نویسندگان، صاحب نظران و خبرنگاران مستقل شده است. درحقیقت می توان گفت خودسانسوری سلاح موثری است که دولت درکنترل و حذف نظرهای مختلف مردمی به دست آورده است.

20 July 2008

چند جمله با او

چند ساعتی در لابی هتل منتظر بودیم. هنوز از اتاقش بیرون نیامده بود. دراین فاصله به پنل ها و پوسترهای جشنواره ی فیلم های کودک اصفهان خیره شده بودم و گاهی هم مسافرین پولداری را برانداز می کردم که از سرسرای هتل عبور می کردند. هر کسی نمی توانست در هتل عباسی اصفهان اتاق بگیرد. او از اعضای داوران جشنواره فیلم های کودک اصفهان بود. ناگهان میانه ی در خروجی ظاهر شد و به سمت حیاط هتل رفت. یکی از خدمه های هتل به من اشاره کرد و من هم به سرعت به طرفش رفتم. سلام کردم. جواب سلامم را داد. بدون اینکه نگاهی به من بکند با همان قوز همیشگیش به داخل حیاط وارد شد. عینک دودی زده بود. گفتم من از شبکه ی یک آمده ام با صدای خشک همیشگیش بدون اینکه نگاهی به من بکند گفت: خوش اومدی! من همچنان سعی می کردم در کناراو راه بروم به محل تجمع سایر داوران جشنواره رسیدیم و من گفتم: می خواهم با شما مصاحبه بکنم. عینک دودیش را برداشت و نگاهی به من کرد. درست یادم نیست گفت: آلان که می بینی وضع چطوری است یا اینکه فعلاً که نمی شود یا چیزی شبیه این... گفتم: باشه بعد از جلسه یتان می آیم. ناگهان مردی با موهای سفید و قدی کوتاه که ظاهراً رییس اعضای داوری بود با اوقات تلخ گفت: نه نه ... کسی مصاحبه نمی کند فعلاً اعضای داوری اصلاً مصاحبه نمی کنند. به او نگاه کردم. مرادی کرمانی نویسنده داستانهای مجید! اصلاً به آن لطافت داستانهایش صحبت نمی کرد. عصبانی و بد اخلاق بود.
خسرو شکیبایی هم رفت و با خونسردی روی یکی از صندلی ها نشست و موقع نشستن هم بدون اینکه به من نگاهی بکند گفت: آره دیگه نمی شه ... یه موقع ما شما رو می خوایم شما نیستید حالا شما ما رو می خواید ما نیستیم.....
نشسته بود و با همان اشاره های همیشگیش گفت: این جوریه دیگه... اون موقع ها که ما می خواستیم صحبت کنیم شما نبودید، حالا ما نمی خوایم صحبت کنیم.
من به چهره و حرکات دستش نگاه می کردم، ناخودآگاه لبخند زدم و همان حمید هامون را دیدم. چقدر جالب بود. همه ی اعضای داوری به من زل زده بودند. مرادی کرمانی گفت: لطف کنید بروید تا ما به کارمون برسیم.
برگشتم پیش بقیه گروه. داشتم فحش می دادم به مرادی کرمانی. تهیه کننده پرسید: چی شد؟ مصاحبه می کنه؟ باز هم به مرادی کرمانی بد وبیراه می گفتم. گفت: چرا به اون فحش می دی! شکیبایی مصاحبه می کنه؟ گفت: نه ... همان چند جمله برای من کافیه. خندیدم و گفتم: چقدر هامونه!!!
هفته بعد مرادی کرمانی مهمان برنامه طلوع ماه بود ظاهراً از تهیه کننده معذرت خواهی کرده بود. آن روزها تازه در صدا وسیما کار می کردم و حسابی داغ بودم. بعد ها منظور خسرو شکیبایی را فهمیدم. دو هفته پیش در خانه سینما دیدمش، با همان قوز همیشگیش کنار کیومرث پوراحمد راه می رفت و با همان حرکات همیشگیش و با همان صدای خشک همیشگیش صحبت می کرد. خیلی لاغر شده بود.
دیروز که رفت با خودم گفت یادش به خیر همان چند جمله برای من کافیه.